نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان شوکا

رمان شوکا پارت 20

4.3
(4)

🍁🍂شوکا پارت²⁰🍂🍁

و می‌رود تا از آشپزخونه کافه خارج شود که لب میزنم:

+ممنون نیما

سری تکان می‌دهد و پشتش به بیرون می روم.

نهال و ریحانه روی صندلی نشستند و فرزاد به میز تکیه داده و به نقطه نامعلوم خیره شده.

با دیدن ما سرشون به طرف ما بر میگرده.

فرزاد کنجکاو لب میزنه:

_منتظریم

آب دهنم رو قورت میدم و اول نگاهی به دخترای غرق در سکوت در حال تماشا و بعد به نیما میکنم.

نگاهی بهم می‌کند و دست دور کمرم حلقه می‌کند. از همینجا چشمای از حدقه در اومده ی فرزاد رو میتونم تصور کنم. فرزاد که با بهت به ما نگاه میکنه و دخترا لال شدن از بُهت.

اگه قسمم یادم نبود میگفتم چه عاشقی

دلم می خواست دوباره زندگی کنم قبل از اومدن کیان به زندگیم اصلا کیان رو فراموش میکردم.

خوش به حال تیارا

برای اولین بار دلم می خواست غرق در این بازی شیرین بشیم و عهد و پیمان ببندیم هیچوقت همدیگه رو ترک‌ نکنیم…

ولی نه…

من جرات خیانت به دوتا مرغ عشق رو ندارم.

_فرزاد من عاشق این دختر روبروم شدم.

بهش نگاه میکنم خیره به نی نی چشمای آبی نیما

این واقعیتِ یا یه خلسه شیرین که لب پرتگاهم ..

می خواد تو دامش بیوفتم که بعد ولم کنه.

گولم بزنه که از پشت هولم بده که بیوفتم

بغلش میکنم.

اما نه من شوکا پناهی.. اجازه عاشق شدن ندارم..

اجازه نفس کشیدن…خندیدن.. هر روز به امید روز پایان گوشه گیری و افسردگیم تباه شد.

ولی دوست دارم بخاطر آبروم که همیشه بود. حتی با اهمیت ندادن بهش دوست دارم بخاطر آبرومم که شده.

عاشق این مرد روبه روم نشم.

بخاطر همین با بغض در گوشش لب میزنم:

+کاش به دروغ گفتن به عزیزانمون محکوم نبودیم.

صداش در گوشم میپیچه.

_کاش

و خیلی آروم فاصله گرفتیم.

ریحانه کِلی کشید.

یه لحظه فکر کردم واقعا عروسم.

یه دختر خوشبخت که بعد از ۲۲ سال بدبختی داره رنگ سفید بختی رو میبینه.

فرزاد یکی رو شون نیما زد و لب زد:

_خوشبخت بشی داداش”رو به من” شوکا خانم نبینم یه وقت این دادای ما بیاد شاکی خونه من و ریحانه ها.

خندیدم هه.. نه خیلی خوبه داداشتون.. رو کاناپه نخوابه خوبه.

ریحانه و نهال به حمایت از من غر زدن:

ریحانه_ ما دخترای بدبخت همیشه سر به زیریم.

نهال_ فقط زورت به آجی های من اومد خاک بر سر.

فرزاد_ بابا چند نفر به چند نفر

+دو جنس مذکر و سه جنس مؤنث

صدای آه فرزاد و بعد صدای زنگ گوشی من بلند میشه.

در کمال تعجب به جای مامان اسم “ساحل” روی گوشی نقش میبنده.

برای در آوردن حرص فرزاد لب میزنم:

+ساحلم اضافه کن.

و هم زمان گوشی رو روی گوشم قرار میدم.

+جانم ساحل

_سلام

+سلام

_علیک

پا روی زمین میکوبم.

+ساحل

صدای خندش از پشت تلفن میاد.

_با خاله بیشتر حال میکنم خواهر زاده عزیزم.

خدایا این دیگه خودِخود ظلم است. فقط با 10 سال اختلاف سن.

_دختر گلچهره گوشی منو سوراخ کرد از بس نگران بود فکر کرد به دیار باقی شکافتی.

نه انگار فقط می خواد منو حرص بده.

+میگی یا قطع کنم عنتر خان

_چه استقبالی هم دارم من بدبخت از ده سال دوری از شما و مامان طوبی

+مامان طوبی که چشمش بنده خدا به در خشک…

با صدای بلند گوی اطلاعات پرواز لال شدم.

×مسافرین محترم پرواز ۸۷۸ هواپیمای
عمارات_ دوبی لطفا جهت…

این..این..الان فارسی حرف زد بقیش رو نشنیدم. هه… هم لال شدم هم کر این وسط بقیه هی صدام میزدن.

+فرودگاه امامی

_نمی آی دنبالم بی معرفت

جیغ زدم

+عاشقتم خاله..دوست دارم.

این وسط از شوق هیجان پریدم بغل نیما و داد زدم:

+وای خدا.. خاله ساحل برگشت ایران…خاله ساحل برگشت

……………..

بالاخره با فرزاد و ریحانه و نهال و نیما رسیدیم فرودگاه.

تند تر از همه من و دخترا پیاده میشیم و پسرا برای پارک ماشین رفتن پارکینگ.

همونجور که چشم میچرخونیم به دنبال ساحل با هم زیر لب غر میزدیم.

نهال_ چرا دروغ گفتین؟!

ریحانه_ چرا راست بگن بهترین کار رو کردن فرزاد رو من میشناسم ۱ دقیقه نشده همه شهر با خبر میشن این ازدواج اجباری.

+دهنتون رو گِل بگیرین ساحل رو پیدا کنم.

دیدمش از پشت قابل شناسایی بود تغییری نکرده بود بر عکس بقیه که میرن اونور آب کلا میشن یه آدم دیگه.

موهای لَخت شال مشکی تاپ سفید با شلوار دمپا گشاد سفید و کفشای کتونی و مانتوی مشکی

+خاله ساحل!

نگاهی بهم کرد لبخندی زد:

_شوکا

با لبخند چمدون به دست اومد سمتم و بغلم کرد.

ساحل_ چقدر عوض شدی انگار تو رفتی آلمان.

نهال_ ساحل جون زیارت آلمان قبول

پوفی زدم زیر خنده که ساحل لب زد:

ساحل_ تو همون جلف موندی نهال ” رو به ریحانه” تو هم همون طوری موندی ریحانه

خندیدیم چمدون ساحل رو گرفتم و لب زدم:

+مامان طوبی خیلی دلش تنگ شده بود مطمئنم بشنوه کلی خوشحال میشه.

چهار نفری هم قدم میشیم که لب میزند:

ساحل _ می خواستم بهش بگم ولی تصمیم گرفتن سوپرایزش کنم فقط لیلی میدونست امروز پرواز دارم.

نهال_ ریحانه یه زنگ بزن بگو بیان.

ساحل_ اسنپ گرفتین؟!

منو و دخترا پوفی زدیم زیر خنده که ساحل جدی غرید:

_بیشعورا… منحرفای عنتر …می خواین بگین من می خوام به راننده اسنپ نخ بدم..آه.. آه شوخی زشت

میون خنده هام به زور لب زدم:

+نه… نیما..و…فرزاد … وایی

خودشم خندید و لب زد:

_ بچه ها من فوری باید برم wc

نهال ‌و ریحانه_ منم میام.

+منم حواسم به وسایل ها هستش.

ساحل_ ممنونwc کوش؟

ریحانه به سمت تابلوی wc اشاره میکنه و سه تایی سمت جهت فلش تابلو میرن.

نفس عمیقی میکشم و شماره فرزاد رو میگیرم.

بوق سوم جواب میده.

_جانم آجی جونم؟

+کجایین؟!

_ هنوز نرسیدیم پارکینگ جا پارک هم نیست.

نفسم رو فوت میکنم بیرون.

+ باشه ساحل رو پیدا کردیم منم گفتم بهتون بگم بدونین.

_باشه ممنون گفتی خداحافظ

+زود بیاین خداحافظ

قطع میکنم و صفحه گوشیم رو میبندم که صدای پیامک بلند میشه.

گوشیم رو باز میکنم. و چشمام گرد میشه چند پیام از طرف اشکان دارم.

صفحه پیام ها رو باز میکنم و زیر لب زمزمه
میکنم :

+ یا حسین

عکس های نیما و فرزاد توی ماشینه و معلوم از کناره های برگ ‌ درخت های توی تصویر کنار درخت پنهان شده با وحشت چشمم رو به کُلت توی تصویر میدوزم

پیامک آخرش رو با وحشت و ترس و لرز باز میکنم.

” یک دقیقه عزیزم وقت داری تا فکر کنی و زنگ بزنی وگرنه داداش و نامزدت به درک فاصل میشن”

بی شرف

آخر با همون کُلت مغزش رو خودم میپوکونم.

شمارش رو با دستای لرزون میگیرم.

_سلام عش…

عصبی داد میزنم:

+چی می خوای از من روانی… خودتو عین بختک انداختی به زندگی منِ بیچاره

_ اوه آروم خانومم اون عوضی بی ناموس که حقشه بمیره فقط من نمی خوام یه جنازه دیگه رو دستم بمونه.

لبهام میلرزه و فقط یه صدا توی گوشم اکو میشه

“نمی خوام یه جنازه دیگه رو دستم بمونه.”

با لرز میگم

+چ…ی ..میگی؟!

_عزیزم من خیلی وقته دستم به خون
آلودس.

+خفه شو…چ..ی..چی میگی؟

_در واقع من یه رئیس مافیای آمریکایی بودم.. سوپرایز

دست هایم عرق می‌کنند و پاهایم از شدت استرس و ترس یخ می‌زنند

+ به روح بابا محمود اگه یه تار مو…

_هیس.. هیس… گوش کن..خیلی آروم میری به این آدرس لوکیشن که برات میفرستم باشه؟

+کجا؟!

_ یه ویلا توی کرجه

+من این همه آدم ول ک…باشه ..باشه یکم دیگه میرسم

_شوکا تنها بیا

انقدر صداش کوبنده هست که دیگه باید اعتراف کنم ازش ترسیدم.

لوکیشن فرستاد و من با ترس نگاهی به اطراف کردم و سریع پیام رو برای لیلی واتساپ کردم. و سریع از طرف خودم حذفش کردم تا حتی اگه گیر کردم و موبایلم رو باز کرد چیزی از لوکیشن آدرسش که برای لیلی فرستادم نبینه.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

mahoora 🖤

اندر دل من درون و بیرون همه او است🖤 اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست🖤
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x