نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان فرفری

رمان فرفری پارت47

3.8
(106)

بازم زد اما اینبار زد سمت دیگه صورتم بعد هم شالم رو باز کرد

اشکام میریخت وسعی میکردم مانع بشم

اما با این که مست بود زورم نمیرسید یه دفعه قاطی کرد

دوتا دستمو با کمربند بست وبا یه دست برد بالا سرم بعد هم سعی کرد دکمه های مانتو رو باز کنه

اما انگار چشماش نمیدید درست نمیتونست منم هرچقدر تلاش میکردم نمیتونستم تکون بخورم

وقتی نتونست باز کنه بی هوا کشید که دکمه ها کنده شدن پرت شدن همه جای اتاق

جیغ زدم ولی اهمیت نداد زیر مانتو یه تاپ تنم بود که یقه ی بازی داشت

بخاطر پوشیدنش به گوه خوردن افتادم تمام قسمت بالای سینم باز بود

_جووووون چه بدنی داری میدونستم زیر این لباسای مردونه همچین مالی هست حتما باهات ازدواج میکردم اون موقع

_ولم کن توروخدا اذیت نکن خواهش میکنم

دیگه کار به التماس کشیده بود نمیخواستم بهم دست بزنه

_لال شو هنوز واسه التماس زوده

بلند شد رو زانوهاش ایستاد که لباسش رو باز کنه سریع از فرصت استفاده کرد با پا زدم جای حساسش

انقدر ضربه محکم زدم که فکر کنم ناقص شد از پشت از تخت با داد افتاد کف اتاق بین پاش رو با دست گرفته بود

از درد به خودش میپیچید وداد میزد

_آخخخخخ کثافت میکشمت فقط بزار حالم خوب بشه آخخخخخ

چند دقیقه همش ناله میکرد اما کم کم صداش کم شد بعد دیگه تکون هم نخورد

وای نکنه زدم کشتمش

وجی:خره اخه کجای اون ضربه آدم میکشه

_اِ سلام وجی خوبی دلم برات تنگ شده بود

وجی:خوبم زر زر نکن پاشو بروببین چشه

_بی احساس

رفتم اروم جلو با همون دستایی که با کمربند بسته به سختی دست گذاشتم رو شونش تکونش دادم

چرخید به پشت افتاد دقت که کردم دیدم آروم خوروپف میکنه

خخخخ این احمق خوابش برده

یه نفس عمیق کشیدم فکر به حرچیزی رو برای بعد گذاشتم

با دندونم کمربند رو باز کردم سریع ولی با احتیاط جیبای محمد رو گشتم کلید وگوشیش رو پیدا کردم برداشتم

خواستم بزنم بیرون که یاد مانتوی پاره افتادم سریع برگشتم شالمو برداشتم پوشیدم

جوری درستش کردم که جلوی مانتو رو بگیره بعد سریع رفتم سمت در

از اتاق زدم بیرون رفتم سمت در سالن درو که باز کردم یه دفعه دیدم سگ تو حیاطه اما پشتش به سمت در بود منو ندید

وای سربع درو بستم حالا چیکار کنم از هیکل وقیافش معلومه به راحتی منو میخوره

یکم همونجا موندم دیدم از پنجره کنار در نگاهش کردم دیدم نوچ تکون نمیخوره

یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید

سریع بدو رفتم سمت آشپزخونه پریدم سر یخچال عین وحشی ها بازش کردم یخچال از ترس پرید

خخخ شوخی کردم فقط محکم تکون خورد یکم داخلش گشتم که چند تا سوسیس پیدا کردم

برداشتم بعد یکم کابینت ها رو گشتم تا تونستم از یکیشون قرص پیدا کنم بعد چند تا قرص خواب برداشتم له کردم

پودر که شد سوسیس هارو برداشتم باز کردم یکم خیسشون کردم بعد پودر قرصارو مالیدم بهشون

خوب که مالیده شد دستمو شستم وبا سرعت رفتم سمت در از پنجره دیدم یکم رفته اون طرف تر خب خوبه

اروم درو باز کردم رفتم بیرون انگار موهاش رو آتیش زدم سریع برگشت سمت در منو دید یه دفعه حالت حمله گرفت

سریع سوسیس هارو پرت کردم سمتش

که از حالت حمله در اومد اومد سمت سوسیس ها فکر کنم گشنه بود سریع چهار تاش رو هم خورد

منم اومدم داخل درو بستم که حمله نکنه بهم بعد از خوردن سوسیس اومد سمت در پشت در نشست بعد سرش رو گذاشت زمین

یکم صبر کردم ولی همش ترس داشتم محمد بیدار بشه

بانگرانی دو مین صبر کردم که بخوابه از پنجره دیدم چشماش بسته شد یه نفس راحت کشیدم

آروم درو باز کردم لامصب چسبیده بود به در سعی کردم با همه ی ترسم از روش رد بشم آروم پام رو بلند کردم

گذاشتم اون سمت بدنش بعد این یکی پام رو هم بلند کردم گذاشتم سمت

چشمم به سگه بود خواستم راه برم که یه دفعه چشمش باز شد ویه پارس کرد از ترس جیغ زدم وفرار کردم سمت در

رسیدم دم در برگشتم سمت سگ دیدم خوابه

ههوووف لعنتی فقط میخواست من از ترس خودمو خیس کنم

با کلید درو باز کردم پریدم بیرون

یک اطراف رو دیدم اطراف همه باغ بود

درو بستم بعد با کلید قفل کردم تا اگه محمد بیدار شد نتونه زود بیاد دنبالم معطل بشه

بعد دویدم سمت سر کوچه باغ

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 106

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
10 ماه قبل

پارت جدید نمیزارید فرشته جون

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x