نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان قلب بنفش

رمان قلب بنفش پارت ۲

4.5
(6)

رمان قلب بنفش💜✨
#پارت_دو
××××
《آریانا》
بعد از گذشت یک هفته از اون روز شومی که با تهدید مجبور به جاسوسی و دزدی شدیم؛بالاخره امروز، روز مهمونی بود.
توی این چند روز داشتیم با این خونه ی جدید و زندگی جدید کنار می اومدیم…خیلی عجیبه!زندگی یک شبه از این رو به اون رو میشه و تبدیل به یه آدم جدید میشی…
از روی تخت بلند شدم و داخل حموم رفتم…
وقتی اومدم داخل تیدا توی آشپزخونه منتظرم بود…قبل از من حموم رفته بود و با لباس بیرون روی صندلی میز ناهارخوری آشپزخونه نشسته بود که صبحانه بخوریم و بریم آرایشگاه…
_وااای آریانا! خوشگلم تعارف نمیکردی…دو ساعت دیگه هم تو حموم میموندی…بابا بیا دیگه الان دیر میشه…
_غر نزن حالا انگار خودش وقتی میره حموم پنج دقیقه ای میاد…

از این لحن پررو خندش گرفت…
صبحانه رو خوردیم و میز رو جمع کردیم و ظرف ها رو داخل ماشین گذاشتیم…
تیدا آژانسی گرفت و از برج بیرون اومدیم…

با هم آرایشگاه خوبی رو از اینترنت پیدا کرده بودیم و همونجا هم وقت گرفتیم…
داخل آرایشگاه رفتیم…
خانمی با لبخند سمتمون اومد…
_سلام !ژاله هستم…بفرمایید بشینید تا کارتون رو شروع کنیم…

با حرفش سمت میز ناخنکارها هدایتمون کرد و هر کدوممون رو پیش یکیشون نشوند…
حدود چهل دقیقه کار ناخن طول کشید و بعدشم رفت سراغ شینیون و میکاپ…
با تصمیم خودم موهای فر مشکی ام که مصری بودن رو صاف کرده بودن و یاسی شینیونش کردن…
چشم های سیاهم  با اون سایه و خط چشم اسموکی حسابی می‌درخشید…
رژ لبم یه رژ نود خوشگل بود که به پوست گندمی روشنم می اومد…
وااای خسته شدم…تاحالا وقتم رو انقدر زیاد تو آرایشگاه نگذروندم…
پیرهن قرمز بلندم هم توی کاور بود که وقتی رفتیم اونجا بپوشم…
سوار آژانس شدیم به سمت عمارت که توش مهمونی بود‌…
او له له!فکم افتاد بابااا…اینجا رو ببین…
یه عمارت بزرگ با یه باغ خیلی بزرگتر که توش میز و صندلی چیده بودن اما هنوز کسی اونجا نشسته بود‌…
خانمی که دم در بود راهنمایی مون کرد به سمت در پشتی عمارت که می‌خورد به رختکن…
کلا از موقعی که اومدیم نه این پسرعموهای افسانه ای و نه بقیه رو ندیدیم…
توی رختکن لباسمون رو عوض کردیم…
××××
《تیدا》
برای آخرین بار خودم رو توی آینه دیدم…
چشمای سبز بادومی شکلم رو یه سایه ی کرمی زده بود و با یه خط چشم گربه ای و ریمل مشکی زیباترش کرده بود…
روی گونه هامم رژ گونه ی کمرنگی بود و روی لب هام ی درشتم رژی که خیلی نچرال بود و تقریبا رنگ طبیعی لب بود کشیده شده بود…
لباسم هم که یه شومیز آستین بلند کشی بنفش و یه دامن مشکی…
موهامم مدل خاصی درست نکرده بودم…خودش فر ریز بود و فقط یه هدبند ساتن صورتی زدم روی سرم…
با آریانا که برای خودش ملکه ای شده بود از اون اتاق بیرون رفتیم…
توی همون فاصله تا در اصلی عمارت بیست بار داشتم می افتادم و قطعا اگه آریانا نبود پخش زمین میشدم…
من نمیدونم آخه گناه ما قد کوتاه ها چیه؟!که باید کفشی با این پاشنه ی بلند بپوشیم…اه!این آریانا حق منو خورده ها…
دیگه دست هم رو ول کردیم و نگهبان در اصلی رو باز کرد و داخل رفتیم…
با تعجبی که سعی داشتم مخفی کنم به دور و برم نگاه میکردم…یا خود خدا…اینا دیگه کین؟!…
یه دختر با لباس زرد به سمتمون اومد…
با اون لب ها و گونه های تزریق شده لبخند زورکی ای زد و دستش رو با اکراه جلو آورد…
_سلام!شما نماینده های پویان هستین دیگه؟؟
سلامی کردیم و سری تکون دادیم…
_کم کم با بقیه آشنا میشین…از مهمونی لذت ببرید…
دست تکون داد و رفت…
پویان هم از تیم صمدی بود که از یک سال پیش با تیم سهیلی ها شراکت میکرد که بعد یه مدت به بهونه ی پروژه توی یه کشور دیگه بذاره بره و ما به عنوان نماینده هاش به این داستان بیایم…
××××
《آرتا》
_آراز!بدو بریم پایین دیگه پسر…
آراز بالاخره دل کند و با هم سمت پله ها رفتیم…
اومدیم پایین و با جماعتی که پایین بودن سلام علیکی کردیم و سمت یکی از دوستامون سینا رفتیم…
_به سینا خان!دیگه داری میری قاطی مرغا تحویل نمیگیری…
خندید و خفه شویی گفت…
با آراز و سینا مشغول حرف زدن بودیم که خیلی ناگهانی چشمم به یه سمت کشیده شد…
خدایا!من چی دارم میبینم؟؟!!
××××
《فلش بک آرتا》
خودمو لب دریا میبینم…
به صدای موج های دریا گوش می‌کنم که یه صدای پا از پشت سرم توجهم رو جلب میکنه و باعث میشه که به سمت صدا برگردم…
یه دختر با قدی تقریبا کوتاه و موهای خرمایی که حسابی فر بودن…
انگار داره فرار می‌کنه…
پشت سرش منم می دوم…خودمم نمیدونم چرا…انگاری که یه نیرویی از طرف اون، من رو به سمتش می کشه…چیزی مثل یه جاذبه…خیلی شدید…
بی اختیار دنبالش میدوم…
اما صورتش رو نمیبینم…

از خواب بیدار شدم و دیگه نه ردی از دریا و نه اون دختر موفرفری نبود…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

بسیار عالی همینجور ادامه بده گلم👏🏻👏🏻💗💗

دختر کوچیکه ی لوسیفر
دختر کوچیکه ی لوسیفر
1 سال قبل

تیدا رو تو خواب دیده بود؟🤔
خیلی عالی❤

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x