رمان اجبار شیرین

اجبارشیرین پارت۱۳

4.6
(62)

پارت☆13

– آقا دیشب بی هیچ حرفی نه گذاشت ونه ورداشت و گفت: من نه از شما و نه از ازدواج با شما خوشم میاد خوب

توقع داری من حالا چکار کنم بگم نه من عاشق سینه چاکتم ،پس خواهش میکنم با من ازدواج کن !!!

تارا با چشمهای گرد شده و متعجب گفت :
-چه از خود راضی !…..خوب میتونست همین حرف و تو خونشون به بابا ومامانش بزنه؛ دیگه چرا اینهمه راه

کوبیدن ووقت مردم و الکی گرفتن

– نمی دونم خودش که میگفت :)نتونسته منصرفشون کنه(و از من خواست تا جوابم نه باشه

تارا با پوزخند گفت :
– همه چیز دیده بودیم الا خواستگاری این مدلی ،

واقعا خیلی جالبه ، داماد بیاد از عروس بخواد بجای بله جواب

نه بهش بده ، حالا میخوای چیکار کنی؟ خوب تو هم بگو نه و قال قضیه رو بکن

– همین تصمیمو داشتم ولی با حرفهای امروز مامانم سر دوراهی موندم

– مگه مامانت چی میگفت ؟
– مامانم میگه اگه من بگم نه ،ممکنه حال بابا از اینی که هست بدتر بشه و انوقت مامان و گلسا منو مقصر حالِ بابا
بدونن .

– وای از دست این مامانا! که تا یه خواستگار اومد درخونشون فکرمیکنند همین شاهزاده رویاهای دخترشونه و

بهتر از این پیدا نمیشه

تارا روی اولین صندلی پارك نشست وگفت :
– توی بد مخمصه ای افتادی دختر !….. آزاد خودخواه و از خود راضی یکطرف ،بابای مریضت و گیرهای سه پیچ

مامانت از طرف دیگه

افرا هم کنارش نشست وبا آهی عمیق گفت:

– نمی دونم چکار کنم ، نه میتونم خودم و فدا کنم و نه راضی میشم که بابا بهم بریزه

-اگه من جای تو بودم از آزاد میخواستم خودش مانع این ازدواج بشه

– آره خودمم هم همین فکر و کردم ،اما اون اینقدر مغروره که میترسم این حرف منوبزاره به حساب اینکه من

ازش خوشم میاد
– نه که تو هم ازش خوشت نمیاد، در هر حال تنها راهت همینه، حالا میدونه تو دانشجوشی ؟

– نه فکر نکنم، اصلا حرفی از دانشگاه و رشته من نشد

– درست میشه فکرش وهم نکن به نظر نمیاد آدم بی منطقی باشه .حالا چرا میگفت تو رو نمیخواد ؟

نفس عمیقی کشید وحرصی گفت :
– نمی دونم … میگفت :

))من برنامه های خاص خودم و دارم و نمی خوام با این ازدواج ، ریتم زندگیم بهم بخوره !!((

– چه پرادعا! ….. شاید کسی و زیر سر داره و خانواده اش راضی نیستن

– منم همین فکرو کردم ،……بهرحال اصلا برام مهم نیست ، بلند شو بریم، مامانم نگران میشه

– یعنی فکرمیکنه فرار کردی

– با این چاهی که برام کندن تعجبی هم نداره این فکر و کنن
*****

وارد خانه که شد پدرش را بر روی صندلی چرخدار در حیاط کنار حوض آب دید به طرفش رفت و کنار صندلی اش

زانو زد و دستهای نحیفش را در دست گرفت و پرسید:

– امروز خوبی بابا؟

– خوبم عزیزم ،لبخند تو روکه میبینم بهترم میشم
با محبت دست پدرش را بوسید و روی گونه اش فشرد .پدر دوباره گفت :

– پدرِ بهنام امروز دوبار زنگ زد و وقت برای بله برون خواست ،ولی من گفتم : باید تو اول بهم جواب بدی

– بابا جواب من براتون خیلی مهمه ؟

– یعنی چی دخترم !…مگه من تو رو از سر راه اوردم؟ خوب معلومه که جوابت مهمه

– بخاطر قول و قرارتون میگم

– درسته عزیزم ما نباید از اول همچین قرار مسخره ای رو میذاشتیم ؛ آزاد خیلی روی قول من حساب باز کرده

میترسم بگم نه ! دوباره باعث ناراحتی و کدورت بشه ، ولی این دلیل نمیشه که نظر تو برام ارزشی نداشته باشه

– بابا اگه اجازه بدی میخوام یه بار دیگه با

پسرشون حرف بزنم، آخه صحبت یک عمر زندگیه

– بسیار خوب دخترم میگم بهنام بیاد اینجا هرچی میخوای بهش بگو نگران منم نباش اگه جوابت منفی هم باشه

من پای همه چیز می ایستم . باور کن زندگی تو برام از هر چیزی توی این دنیا با ارزشتره

– می دونم بابا ،میدونم .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 62

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x