نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان اجبار شیرین

اجبار شیرین پارت۷

3.7
(10)

پارت☆7

بریم بعد از رفتن ان ها بهنام بدون مقدمه گفت

-من برنامه های خاصی برای زندگی خودم دارم و دلم نمیخواد به خاطر یه قول وقرار مسخره قدیمی برنامه و ریتم

زندگیم دستخوش تغییر بشه !

سکوت کرد و منتظر پاسخ سما شد .

سما از حرفهایش منقلب شده بود .هرگز تصور نمی کرد کسی اینچنین گستاخ رو در رویش نشسته باشد واین

ماجرا را فقط از دیدگاه خودش ببیند ،او که ازغرور و تک روی هایش احساس حقارت میکرد ترجیح داد فقط سکوت

کند .بهنام با لبخندی تحقیر آمیز دوباره گفت :

-من نه علاقه ای به شما و نه به ازدواج با شما دارم پس خواهش میکنم شما خودتون زحمت برهم زدن این

سناریوی مزخرف رو بکشید .

از لحن زننده اش احساس نفرت و تهوع میکرد.سعی کرد خشمش را درپشت نگاه بی تفاوتش پنهان کند پس با
آرامش ساختگی گفت.

-شما که اینهمه به خودتون مطمئنید و اعتماد به نفستون سر به فلک کشیده چرا قبل از اینکه به اینجا بیاین و

وقت ما رو بگیرین این کارو نکردین؟.

با نهایت خودخواهی گفت : من بخاطر معذوراتی که دارم نمیتونم مانع این ازدواج بشم ولی

اونطور که پدرتون میگفت شما براشون خیلی
عزیزدردونه هستین و برای نظر شما خیلی ارزش و احترام قائلند پس خواهش میکنم شما مانع این ازدواج
تحمیلی بشید …

دیگرتحمل خودخواهی هایش را نداشت به همین دلیل با خشم گفت :

-مطمئن باشین همین کارو می کنم چون من یک لحظه هم نمیتوانم خودشیفته ای مثل شما روتحمل کنم

و ادامه داد : فکر نکنم حرف دیگه ای داشته باشین .برای ملحق شدن به بقیه هم حتما راه رو بلدین؛ پس با اجازه …!

ودرمیان بهت و حیرت بهنام ، به سمت اتاقش رفت .اینقدر عصبانی و خشمگین بود که با

خشونت، در را محکم
به هم کوبید . روی تختش نشست و صورتش را میان دستانش پنهان کرد. می دانست که خودخواه و مغرور است

اما نمیدانست تا این حد که دنیا را فقط از دریچه نگاه خودش ببیند .

با حرص زمزمه کرد:
-من برنامه خاصی برای زندگیم دارم …

خیلی دلش میخواست سیلی محکمی درِ گوشش بزند ،اما خودش را کنترل کرد بود . حتما بهنام با خودش می

اندیشید ، که او دختری ترشیده است که میخواهند با زور به او قالبش کنند ؟!

خوشحال بود که تمام احساسی که به دکتر آزاد داشته است یکجا تغییر کرده و جایش را به تنفر داده است .

گلسا وارد اتاقش شد و گفت :

-چی شده ؟چرا اینجایی؟ همه سراغت و میگیرن؟!

کمی به خودش مسلط شد و گفت :
-تو برو منم میام !

گلسا دوباره گفت :
– به توافق رسیدید؟

– نه این ادم به درد من نمیخوره

– تیپ و قیافه اش که خیلی عالیه !!
– تیپ و قیافه اش بخوره تو سرش ،بیشعور حرف زدن بلد نیست

– چی چی رو بلد نیست ؟!! … طرف استاد دانشگاست !

نفس عمیقی کشید وپرسید
– حالا کجاست؟

– پیش بقیه
– چیزی نگفت ؟

– نه… مامانش سراغ تو رو ازش گرفت . اونم خیلی سرد گفت: )نمیدونم (

از جا برخاست و گفت : بیا ما هم بریم پیششون ،بی احترامیه اینجا نشستیم

دوشادوش هم از اتاق خارج شدند نمیخواست در مقابلش ضعیف ظاهر شود. او باید متوجه میشد که سما هم از

این موضوع ناراحت ودلخور است .بیرون همه سرگرم صحبت بودند پدرش کنار آقای مهندس آزاد و مادرش

کنار مهری خانم نشسته بود دو برادر هم سرگرم گفتگو باهم بودند گلسا به طرف پدرش رفت وکنارش نشست

و توران خانم هم دستش را برای گرفتن دست او دراز کرد وگفت :

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x