رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت دهم

4
(9)

به قلم:♡..Sara..E.☆

یلدا سوالی نگاهش کرد
_خوب بگو چرا اینجا نگهبان نداره، سهیل که گفت داره
_خوب اون اینو گفته تا تو فکر فرار به سرت نزنه درضمن دیگه ازم نپرس چرا نداره
_اذیت میکنی؟
_آره مشکلی داری؟
_حالا که فکر میکنم میبینم سهیل از تو قابل تحمل تره!
_اون برج زهرمار کجاش قابل تحمل تره؟
_حداقل اگه کاری به کار اون نداشته باشیم اونم کاری به کارمون نداره تو چی؟
هرچی بیشتر بهت بی‌محلی میکنن بیشتر گیر میدی
‌_عه
_عه نداره
کوروش بی‌هوا پرسید:
_از سهیل خوشت میاد؟
یلدا کمی در جایش جا به جا شد و هول لب زد:
_هان….چی؟….نه!
عاقل اندر سفیه نگاهش کرد.
_آره قشنگ معلومه
_چرا باید از کسی که منو به زور آورده اینجا خوشم بیاد؟
_نمیدونم گفتم شاید خوشت بیاد، بقیه ی دخترا که میمیرن واسش
یلدا زیر خنده زد.
_آره فقط از دور میمیرن واسش مطمئنم اگه بهش نزدیک بشن سهیل یه جوری بهشون نگاه میکنه که همه ی کارای اشتباه کرده و نکرده زندگیشون میاد جلوی چشم هاشون
کوروش هم مثل او خندید
_میگم سهیل اصلا شام نخوردا
_عا چیشد تو که ازش خوشت نمیومد چرا نگرانشی
با چشم های گشاد شده نگاهش کرد
_وا این کجاش نگرانیه فقط دارم میگم شام نخورد
_رژیم داره خوب نیست شبا شام بخوره
_مسخره میکنی؟
_اهوم
_خدا شفات بده دیگه بلند شو برو بگیر بخواب منم میخوام بخوابم
_عه تو هم میخوای بیرونم کنی؟آخه من چقدر بدبختم
_نه بدبخت نیستی خیلی روت زیاده تا بیرونت نکردن خودت نمیری
_به نکته ی خوبی اشاره کردی پس شبت خوش
و بدون اینکه منتظر حرفی بماند اتاق را ترک کرد.

خواب آلود بلند شد و به طرف آشپز خانه رفت.
با نور کمی که آشپزخانه را روشن کرده بود پارچ آب را از داخل یخچال برداشت و داخل لیوانش آب ریخت اما همینکه لیوان را به لبش نزدیک کرد با دیدن سایه سیاهی خشکش زد!
سایه که به او نزدیک شد جیغ خفیفی کشید
_تو کی هستی؟ جلو نیا!
_هیس….چرا جیغ میزنی جن دیدی مگه
با شنیدن صدای اشنای سهیل نفس آسوده ای کشید و لب زد:
_زهره ترکم کردی چرا اینجوری پیدات میشه
_چیه توقع داری بهت اطلاع بدم؟
_نه منظورم این نبود
سهیل خودش را به گاز رساند و سر قابلمه را برداشت ونگاهی به داخل آن کرد.
یلدا آب دهانش را قورت داد و پرسید:
_گرسنته؟ میخوای برات غذا بریزم؟
او سری تکان داد
_بشین تا برات بیارم
_باشه
_خوب…میگم….چرا نیومدی شام بخوری؟
_فضولی مگه
با چشم های گشاد شده نگاهش کرد.
_وا نمیتونم سوال بپرسم؟
_نه
دلخور سرش را پایین انداخت؛ برنج هارا در ظرف ریخت و جلواش گذاشت، در ظرف دیگری هم رولت هایی را که گلی درست کرده بود ریخت و آنها را هم روی میز گذاشت.
_چیز دیگه ای میخوای؟
_آره قاشق و چنگال آخه نمیتونم با دست بخورم
_وای یادم رفت
دور خودش چرخید و این طرف و آن طرف را گشت اما چیزی پیدا نکرد.
_ام میدونی گلی خانم قاشق و چنگال هارو کجا میزاره؟
سهیل با سر به کشویی که پشت سرش قرار داشت اشاره کرد
_اونجا رو نگاه کردی؟
_ها؟ نه
_احتملا همونجان
یلدا کشو را باز کرد و با دیدن قاشق و چنگال هایی که مرتب چیده شده بودند لبخند زد
_پیداشون کردم
آنها را که به سهیل داد خودش هم پشت میز نشست.
قاشق اول را هنوز در دهانش نگذاشت که یلدا سوالی را که از کوروش پرسیده بود را از خودش پرسید.
_میگم میشه بگی چرا اینجا نگهبان نداره؟
_نپرس
_چرا؟ نه خواهرت بهم میگه نه پسر عموت
_لازم نیست بدونی
_ا‌ما میخوام بدونم، چی میشه مگه؟
_ توی چیزی که به تو مربوط نیست دخالت نکن!
_ولی من میخوام بدونم تو هم با یه جمله خلاصم کن دیگه
سهیل کلافه نفسش را بیرون فوت کرد اما یلدا بیخیال نشد
_اگه نگی……
نگذاشت حرفش را تمام کند و با عصبانیت لب زد:
_من یکی از نگهبانارو کشتم! بقیشونم به خاطر بی عرضگی اخراج کردم حالا میزاری بخورم؟
نگاه یلدا با تعجب بر روی چهره اش ثابت ماند حتا پلک هم نزد!
_چیشد؟ حالا که فهمیدی لال شدی؟
_تو….نگهبان کشتی؟
سهیل پوزخند زد
_جای تعجب داره؟ مگه نگهبان های وسط عمارتتونو یادت نیست؟
_خو….خوب اونا نگهبان های ما بودن و میخواستن جلوی تورو بگیرن اما نگهبان خودتونو برای چی کشتی؟
_اینم باید توضیح بدم؟
_نه….نه دیگه نمیخواد توضیح بدی
_عه؟ پس چقدر خوب
چند دقیقه بین‌شان سکوت بود اما یلدا آن را شکست
_راستی…..میگم…..با داداشم چیکار کردی حالش خوبه؟
صدایش بغض داشت و میلرزید
دست های سهیل از حرکت ایستادند، نگاهی به  سر پایین دخترک انداخت و قاشق و چنگالی که در دست داشت را رها کرد، با صدای برخورد آنها در ظرف سرش بالا امد و اورا نگاه کرد.
سهیل از پشت میز بلند شد و بدون اینکه حرفی بزند به اتاقش بازگشت و یلدا را تنها گذاشت.

به مزرعه که رسید کمی صبر کرد تا نگهبان در را برایش باز کند، چند دقیقه منتظر ماند اما وقتی دید خبری نیست بوق زد تا اینکه مرد میانسالی را دید که به ماشینش نزدیک می‌شود
شیشه اش را پایین آورد و لب زد:
_سلام ببخشید اقا میشه در رو باز کنید
مرد که به او نزدیک شد لب زد:
_شما؟
_من ماهرخ پناهی هستم اینجا استخدام شدم حالام برای کار اومدم
مرد متعجب پرسید:
_کی شمارو استخدام کرده؟
_اقا ‌شما کاری به اینا نداشته باش دروغ که نمیگم استخدام شدم اینجا حالا هم برای کار اومدم میشه درو باز کنید؟
_شرمندم خانم ولی من نمیتونم بزارم بیاید داخل
ماهرخ کلافه شیشه را بالا داد و از ماشین پیاده شد، جلوتر رفت و فاصله اش را با مرد مقابلش کم کرد
_آقا اسم کوچیکتونو میتونم بپرسم؟
مرد اخم کرد.
_چیکار اسم من داری؟
_خوب میخوام بدونم
_حمید اکبری
_خوب آقا حمید ببین منو شاهرخ خان استخدام کردن دوست نداشتم بگم از طرف کی استخدام شدم چون ایشون گفته بودن به کسی نگم حالا که گفتم خوب گوش کن ببین چی میگم
انگشت اشاره اش را سمتش گرفت
_اگه همین الان درو باز کردی که کردی! نکردی زنگ میزنم به شاهرخ خان میگم کسی به اسم حمید اکبری اجازه نداده که من کارم رو شروع کنم و بعدش برای تو خیلی بد میشه میدونی که؟!
حمید اب دهانش را قورت داد و لبخند مضحکی زد
_خا…..خانم خب چرا زود تر نگفتین شاهرخ خان شما رو استخدام کردن صبر کنید الان درو براتون باز میکنم
با دور تر شدن حمید ماهرخ تک خنده ای کرد و داخل ماشینش نشست؛ وارد که شد کنار خانه ی شیک و نو سازی که در آنجا قرار داشت ماشینش را پارک کرد.
از آن پیاده شد ذوق زده دور و اطراف را نگاه کرد.
_وای خدا چقدر اینجا بزرگه!
مکثی کرد و ادامه داد
_خوب دیگه بریم که کارمونو شروع کنیم!

کوروش خندید و لب زد:
_پس قشنگ غذارو کوفتش کردی!
_این الان کجاش خنده داره
_از این در تعجبم که سهیل ظرفا رو چرا توی سرت خورد نکرده!
چشم هایش گشاد شدند.
_وا چرا باید ظرفا رو توی سرم خورد کنه؟
_به‌خاطر اینکه نزاشتی درست بخوره و عصاب مریضشم که خورد کردی
_من فقط…..
همان لحظه صدای سهیل بلند شد و اجازه نداد او حرفش را تمام کند.
_کوروش کدوم گوری هستی یه ساعته دارم دنبالت میگردم؟
کوروش به طرف یلدا چرخید و لب زد:
_بیا میبینی میگم عصابش مریضه اول صبحی دنبال پاچه گرفتنه
یلدا خواست خنده اش را کنترل کند اما نتوانست و با صدای بلندی خندید
_چیه چرا میخندی؟
نکنه سهیل پشت سرمه آره؟
یلدا سری تکان داد و چهره‌ی کوروش وا رفت
_آخ….این بَده
سهیل غلط کردم!
_اون داداشتو هدایت کردم تو چی؟ تو هم میخوای هدایت شی؟
_نه من….من خودم هدایت شدم….حله!
از روی مبل بلند شد و مقابلش ایستاد.
_خوب داشتی صدام میکردی کارم داری؟
_آره کارت دارم زود باش آماده شو بریم شرکت بعدم باید برم مزرعه
_اوکی صبر کنی اومدم
_بجنب فقط
کوروش که رفت به یلدا نگاهی انداخت و لب زد:
_باهمه گرم میگیری نه؟
_کجا با همه گرم میگیرم؟ فقط سارا و کوروش هستن
_همون کوروش از همه بدتره!
_اصلا
تازه خیلی پسر خوبیه برعکس جنابعالی
سهیل پوزخند زد
_کوروش اومد بگو من داخل ماشینم
_باشه

در را باز کرد و سوار ماشین شد.
_خب بریم
ماشین را رونش کرد و غلام هم در را برایش باز کرد
_سهیل میگم جوادو ندیدی؟
_من واسه چی باید اونو ببینم؟ اصلا جرئت میکنه از کنار من رد بشه؟
کوروش خندید
_نه اینو خدایی راست میگی!
ولی درکل خبری ازش نیست یادم باشه وقتی برگشتیم یه سری بهش بزنم چندتا کیسه ی یخم براش ببرم
_کوروش!
_هااا چیه؟مگه دروغ میگم!
_ولی هر حقیقتی هم نباید گفت!
بعد سرش را برگرداند و به جاده ی مقابلش نگاه کرد اما یکدفعه مازراتی سفید رنگ کاوه توجهش را جلب کرد که مقابل کافی شاپی پارک شده بود!
ترمز کرد و سر کوروش محکم به شیشه ی ماشین خورد
چهره اش در هم رفت.
_آی! بمیری سهیل چته
سرش را برگرداند و داخل کافی شاپ را نگاه کرد و کاوه را دید که به همراه دختری کنار پنجره نشسته است و گرم صحبت هستند.
دندان هایش را روی هم سایید و غرید:
_بی همه چیز!
و کاش زود قضاوت نمی‌کرد!
_سهیل چت شد یه‌دفعه؟ خوبی؟
تند نفس می‌کشید و از شدت عصبانیت قفسه ی سینه اش بالا و پایین میشد!
بدون اینکه جواب کوروش را دهد از ماشین پیاده شد و با خشم به طرف کافی شاپ قدم برداشت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
9 ماه قبل

👏🏻👏🏻👏🏻👌🏻👌🏻👌🏻
خیلی خوب بود منتظر پارت های بعدیت هستم😊

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x