رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت سیزدهم

4.6
(27)

به قلم:☆Sara…E..☆

رو به رواش نشست و لب زد:
_سارا ناراحت نباش دیگه یکم بخند بسه هر چقدر نشستی اینجا و غصه خوردی
با صدای گرفته ای جوابش را داد:
_ولم کن یلدا حوصله ندارم
_نمیتونم ولت کنم آخه تو از اون موقعی که اومدی داخل اتاقت، نشستی روی تخت و توی فکری
_تو حال منو نمیفهمی پس سعی نکن درکم کنی باشه؟
_باشه ولی حداقل میتونم بپرسم دقیقا چی شده؟
_نه
_عه منه بدبخت چه گناهی کردم تا میگم میتونم یه سوال بپرسم همه میگن نه؟
خوب منم آدمم دیگه
_آدم خیلی فضولی هستی به خاطر همین!
شاکی نگاهش کرد.
_از تو انتظار نداشتم که اینو بگیا
_یلدا لطفا یا برو بیرون یا چیزی نگو خب؟
نفسش را بیرون فرستاد.
_خیله خوب باشه
حالش خوب نبود….نیاز داشت تنها باشد و یلدا این اجازه را نمی‌داد.
می‌دانست دخترک قصد بدی ندارد و فقط می‌خواهد آرامش کند…..اما او به فکر هرچیزی بود جز آرام شدن!

بطری را سمتش پرت کرد و لب زد:
_هوی بلند شو دیگه، بیمارستان بهت خوش گذشته؟ بجنب باید بریم عمارت
به خاطر تو احمق شرکت هم نتونستم برم بلند شو
_من نمیام عمارت
چپ چپ نگاهش کرد
_بیخود میکنی! بلند شو تازه سر راه باید یه جلیقه ضد گلوله هم برات بگیرم
متعجب نگاهش کرد.
_جلیقه واسه چی؟
_واسه ی اینکه سارا تیر بارونت نکنه!
روی تخت نیم خیز شد و با بهت لب زد:
_به اون گفتی؟
_آره
اگر هم من نمیگفتم سهیل بهش میگفت ولی فعلا معلوم نیست از صبح کجا رفته گم و گور شده پیداش نیست، شاهرخم هرچی بهش زنگ میزنه جواب نمیده
_وای کوروش چرا به سارا گفتی حالا من چطوری باید براش توضیح بدم
ابرو هایش بالا پریدند.
_چیشد؟ چیو دیگه میخوای توضیح بدی هوم؟ هرچی بگی خراب ترش میکنی پس اگه کلا حرف نزنی به نفعته
با کف دستش چند بار به پیشانی اش کوبید.
_بابا اون طوری که شما فکر می‌کنید نیست!
_خوب پس چطوریه؟ بگو تا بفهمیم……ولی نه فعلا نگو آخه باید بریم
_گفتم که من نمیام
_کوفتو من نمیام چند ساعت اینجا بودی چرا لنگر انداختی؟ خونه خالست مگه بلند شو باید بریم کلی کار ریخته سرم اگه انجامشون ندم شاهرخ میکشتم
درمانده به کوروش نگاه کرد و به ناچار از روی تخت بلند شد.
_منو برسون خونه ی خودت
_بدبخت شاهرخ نمیزاره حتی خودم برم دیگه تو که جای خود داری!
بعدم مهمون داریم نمیشه اگه نباشی شاهرخ کلمو میکنه یه غلطی کردی پاش وایسا چرا ادا در میاری
حالا هم بیا بریم.

کلید را روی در چرخاند و وارد خانه شد، به اتاقش رفت و کیفش را روی تخت پرت کرد.
زیر لب غر زد:
_پسره ی کله شق چی ازت کم میشه بزاری کار کنم نمیخورمت که اَه
کش موهایش را باز کرد و آنها را دورش ریخت
_خیلی حرصم میگیره ازش!
ولی به درک هرچقدر دلش میخواد سرم داد بزنه من اونجا کار میکنم برام هم مهم نیست اون چی میگه!
صدای زنگ گوشی اش که بلند شد و ان را از داخل کیفش برداشت، با دیدن نام ترانه اخم هایش غلیظ تر شدند.
_وای خدایا این دیگه چی میخواد
تماس را وصل کرد و صدای او در گوشش پیچید:
_سلام ماهرخ جان خوبی؟
با لحن خشکی جوابش را داد:
_سلام کارتو بگو
_وا چه بداخلاق خونه ای؟
_آره حالا میشه بری سر اصل مطلب
_عزیزم ماهرو خونه ی ماست تو هم بیا تا عصرونه رو باهم بخوریم
_نه ممنون مزاحم نمیشم
_فرهاد خونه نیست پس لج نکن و بیا
_یه وقت دیگه امروز اصلا حوصله ندارم
_ماهرخ همینکه گفتم میای اینجا و حرف دیگه ای هم نمیزنی!
آدرس هم برات میفرستم
صدای بوق های آزاد را که شنید گوشی را از گوشش فاصله داد
_الان فقط تو یکیو کم داشتم!

ماشین را پارک کرد و رو به کاوه لب زد:
_خب شازده پیاده شو
درمانده به برادرش خیره شد.
_من الان چجوری توی چشم های سارا نگاه کنم؟
کوروش شانه بالا انداخت
_با پرویی چجوری نمیخواد دیگه
_الان جدی میگی؟
_آره جدی، خب خاک تو سرت تقصیر خودته دیگه
پسره ی احمق رفتی دنیال یکی دیگه میگه حالا چیکار کنم؟ فعلا شانس آوردی سیهل نیست وگرنه رندت میکرد
کاوه سر پایین انداخت کوروش ادامه داد:
_حالا نمیخواد خودتو شبیه مظلوما کنی برو پایین تا بعد ادمت کنیم
پوزخند زد.
_یکی باید اول خودتو ادم کنه!
چهره اش وا رفت.
_ ها؟ نه من هنوز میخوام برم پارتی زوده آدم شم اینقدر ظالم نباش!
کاوه در ماشین را باز کرد و غر زد:
_مرتیکه ۲۹ سالشه خجالت نمی‌کشه، شبیه بچه های ۵ ساله میمونه
یکدفعه کوروش از پشت سر هولش داد ولی زمین نخورد.
_۵ ساله خودتی بی تربیت! بدو بریم داخل فیلم سینمایی داریم
گیج لب زد:
_فیلم چی؟
کوروش خندید
_کتک خوردن تو از سارا و شاهرخ!
جوابی نداد و وقتی وارد عمارت شدند سارا تند تند از پله ها پایین آمد و به سمتش رفت.
با چشم های اشکی رو به رو اش ایستاد و تا کاوه خواست دهان باز کند سیلی محکمی را نثارش کرد!
_خیلی بی چشم و رویی! این بود عشقی که ازش حرف میزدی؟
مات و مبهوت سر کج شده اش را سمت او چرخاند.
_سارا بزار……
میان حرفش پرید
_نیاز به توضیح ندارم همینکه دور و برم نباشی کافیه!
حیف من که عاشقت بودم!
سارا که از پله ها بالا رفت کوروش دستش را روی شانه ی کاوه گذاشت و لب زد:
_خاک تو سرت واقعا!
_نمک نپاش رو زخمم
_نمک های اصلی رو شاهرخ میپاشه حالا وایسا بریم پیشش
_کوروش من نمیام پیش شاهرخ
به معنای افسوس سرش را تکان داد.
_حیف، واقعا حیف نمیتونم یکی بزنم پس کلت آخه شاهکار سهیل روی سرته
_کوروش!
_درد بیا بریم
به سمت اتاق کار شاهرخ رفتند و کوروش در زد.
شاهرخ جواب داد:
_بیا داخل
قبل از اینکه در را باز کند رو به کاوه لب زد:
_ببین اول من میرم داخل تو پشت سرم بیا آخه احتمال اینکه با چوب پشت در وایساده باشه هست اینجوری من تورو پوشش میدم نهایت چوبه میخوره تو سر من
چهره اش در هم رفت.
_خیلی خلی کوروش
_نخیر خیلی فداکارم
_اون موقعی که داشتم از سهیل کتک میخوردم چرا فداکار نبودی؟
_نه اتفاقا یکی هم زد توی دهن من همچین بی نصیب نبودم
کوروش را کنار زد و در را باز کرد
_سلام بابا
با صدای کاوه شاهرخ سرش را بالا آورد و همینکه چشمم به او افتاد اخم کرد.
_ مرخص شدی
سر پایین انداخت.
_بله
به صندلی رو به رو اش اشاره کرد
_بیا بشین
بدون هیچ حرفی روی صندلی نشست.
_کوروش گفت با دختر مردم توی کافه نشسته بودی، مگه سارا چش بود؟
تازه خیلی باید از سهیل ممنون باشی که اجازه داده با سارا ازدواج کنی، البته با این کاری که تو کردی من خیلی خوشحالم که این ازدواج صورت نگرفت!
_بابا……
حرفش را قطع کرد
_چیزی نگو کاوه!
باشنیدن این حرف حرصش درآمد…..چرا نمی‌گذاشتند لب باز کند؟
صدایش را بالا برد.
_چرا هیچکدومتون نمیزارین حرف بزنم؟
پدر من این دختره رو برای اینکه منشی شرکت بشه آوردمش کافه که مصاحبه کنیم از شانسمم سهیل مارو دید و قبل از اینکه بزاره حرف بزنم راهیه بیمارستانم کرد
با شنیدن حرف های کاوه، کوروش وارد اتاق شد و متعجب لب زد:
_داداشی جونم نگو این دختره همون رضاییه ها؟
_آره خودشه
هرچی هم جلوی سهیل گفته دروغه نه من بهش گفتم مجردم نه چیز دیگه ای
این کاوه جانم از خود‌ش درآورده
کوروش هر دو دستش را لای موهایش فرد کرد.
_وای……
سهیل و سارا که اینا رو باور نمیکنن….میکنن؟
به حرف های پسرش گوش کرد…..قبلا سابقه ی خوبی نداشته است…..نمی‌توانست باور کند!
از پشت میزش بلند شد و لب زد:
_حتی منم باور نمیکنم!
_بابا باور کن، کاوه راست میگه قبل از اینکه سهیل بیاد ایران با من حرف زد که یه منشی جدید برای شرکت قراره استخدام کنه و توی همین هفته قراره باهاش مصاحبه داشته باشه
سهیل که اومد ایران من همچی رو به کل فراموش کردم
خندید
_داداشم به ناحق کتک خورد
تشر زد:
_مسخره بازیو بزار کنار کوروش
_خیله خوب اصلا من میرم بیرون شما حرفاتونو بزنین
از اتاق بیرون رفت و در را بست، زیر لب غر زد:
_منو از پرورشگاه اوردن منکه میدونم!
عه عه نا سلامتی بچه ی ارشدشم

کیفش را روی زمین پرت کرد و فریاد زد:
_بچه ی من کجاست؟
دختر دست گلم کجاست یوسف؟!
هر دو دستش را بالا گرفت.
_مهری آروم باش بیا حرف بزنیم
_حرف زدنت بخوره تو سرت! با حرف زدن تو یلدا بر میگرده؟ پهلوی زخمی یاسر خوب میشه؟
کلا یه هفته نبودم بچه هامونو نزدیک بود به کشتن بدی!
اینبار او هم مانند زنش داد زد:
_بابا اسلحه گذاشته بود روی سر یلدا میفهمی؟ اون موقع چیکارش میکردم میگفتم خیله خوب بکشش اصلا خیالی نیست؟
چرا تو و پسرت زبون نفهمین! خود پسرت به سمتش هجوم برد که اونم بهش چاقو زد!
مهری با چشم های قرمز شده نگاهش کرد و لب زد:
_همش تقصیر خودته!
خودت به شاهرخ گفتی اونو به هیولا تبدیل کنه، حالا خوبت شد؟ هیولایی که خودت به شاهرخ گفتی بسازه برات دندون تیز کرده!
انگشت اشاره اش را به طرف یوسف گرفت و ادامه داد:
_اگه تا فردا بچه ی منو برنگردوندی همه چیزتو به باد میدم یوسف! همه چیزتو!
صدایی باعث شد سرش را برگرداند
_خودم میارمش مامان! حساب اون آدمو خودم میرسم، میخوام براش جبران کنم!
یوسف با صدای بلندی خندید.
_شما ها احمقید اگه فکر کردین میتونین حریف سهیل بشین کور خوندین!
با قاطعیت لب زد:
_چند روز به من فرصت بده بابا خودم یلدا رو از اون جهنم نجات میدم!
پوزخند زد و شانه هایش را بی تفاوت بالا انداخت.
_نجات بده اصلا مشکلی نیست، منم میشینم تماشات میکنم
لبخند مرموزش به پهنای صورتش کش امد.
_آره بابا حتما تماشا کن آخه خیلی دیدنیه!

ماشینش را جلوی آپارتمان ترانه پارک کرد و پیاده شد.
سوار آسانسور شد و زمانی که به طبقه مورد نظرش رسید از آن خارج شد و زنگ خانه ی ترانه را زد.
چند باری میشد که خانه اش را عوض کرده بود…..و او اولین بار بود که در آن پا می‌گذاشت.
طولی نکشید که ترانه در را برایش باز کرد.
_سلام بیا داخل
سری تکان داد و داخل شد، نگاه بی حوصله و گذرایی به کل خانه انداخت.
_خونه ی نو مبارک باشه
پوزخندی زد و به سمتش چرخید.
همان طور که مانتو اش را در می آورد ادامه داد:
_سومیه دیگه….نه؟
هیچ نگفت در عوض لبخند زد.
_آره ولی تو هم کار پیدا کردی مگه نه؟
جوابش را نداد و روی مبل نشست.
_ماهرو کجاست؟
_خسته بود رفت توی اتاق یکم بخوابه
_اوم خوبه
_نگفتی
_چیو؟
_کار پیدا کردی؟
_ماهرو بهت گفته آره؟
_اگه اون بچه یه چیزی رو بگه تو که حرف نمیزنی
_دارم براش بعدا
_کاری بهش نداشته باش فقط جواب منو بده
عصبی لب زد:
_آره کار پیدا کردم حرفیه؟ فکر کردی پیشنهاد اون شوهرتو قبول میکنم؟
فکر کردی میرم پیش پسر دوستش کار میکنم؟
پوزخند زد و ادامه داد:
_عمرا!
_ماهرخ با مادرت اینطوری صحبت نکن!
بهت زده به ترانه خیره شد و با مکث سرش را برگرداند، با دیدن فرهاد در آشپز خانه اخم کرد.
_تو که گفتی اون خونه نیست!
_اگه میگفتم هست نمیومدی، باید باهات حرف میزدم
به سمت ترانه چرخید
_ماهرو اینجا نیست درسته؟
ترانه سری تکان داد و لب زد:
_نه، خونه ی دوستشه
_چرا بهم دروغ گفتی؟
فرهاد با لیوان های آب پرتقال از آشپز خانه بیرون آمد و آنهارا روی میز چوبی گذاشت.
_خودت میدونی برای چی بهت دروغ گفته
تو هیچوقت به ما سر نمیزنی ماهرخ، اگه ترانه بهت میگفت منم هستم و میخوام باهات حرف بزنم بدون شک قبول نمیکردی
_معلومه قبول نمیکردم پس فکر کردی میکردم؟ هروقت ترانه تنهاست من نمیام چه برسه به اینکه تو هم خونه باشی و من بیام!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 27

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
9 ماه قبل

عالی بود عزیزم👌🏻👏🏻❤

مشتاقم بدونم یوسف خان چه نسبتی با سهیل داره تو گذشته چه اتفاقایی افتاده ؟؟

کاوه بیچاره هم که دلم واسش خیلی سوخت
امیدوارم سوء تفاهم برطرف شه و با سارا مشکلش حل شه

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x