نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت سی و چهارم

4.3
(15)

جاخورده و ناباور زمزمه کرد:
_چی؟
سرش را تکان داد.
_هوم چیه؟….دیگه نمیخوای دیشبو بزنی تو سرم؟
بهت زده به سهیل که با جدیت به او خیره شده بود نگاه کرد…..یعنی ضربه ای که به او زده بود……
حالا متوجه شده بود که چرا آن موقع سهیل چنین واکنشی از خودش نشان داد.
اب دهانش را قورت داد و لب زد:
_م….من از عمد این کارو نکردم!
_ضربه‌ی تو کار خودشو کرد دستت درد نکنه از اون موقع قلبم تیر میکشه!
نگاه دزدید.
‌_ببخشید واقعا من نمیدونستم
از پشت میز بلند شد و لب زد:
_مهم نیست
بیا بریم!
_کجا؟ گفتی که کارم داری
_آره میخواستم بگم بریم یه رستوران
سوالی خیره اش شد.
‌_رستوران واسه چی؟
مقابلش ایستاد و لبخند زد….کمی سرش را پایین برد و لب زد:
_برای اینکه یه چیزی کوفت کنیم
دارم میمیرم!
ماهرخ به عقب هولش داد و خندید.
_اوهو آقای صدر روی فرهنگ لغتت کار کن حتما
پوزخند زد.
_بیا بریم بچه جون!
_بچه خودتی بعدم من با ماشین تو نمیام ها
از کنارش گذشت…..در خانه را باز کرد و خارج شد.
_اها باشه
اخم کرد و به دنبالش پا تند کرد….سد راهش شد.
_وایسا ببینم دارم باهات حرف میزنم
یک تای ابرو اش را بالا انداخت و دست در جیب شلوارش فرو کرد.
_ببخشید ولی من گفتم باید با ماشین من بیای؟
جا خورد…..نه بیشتر ضایع شد!
سهیل درست میگفت او اصلا چنین حرفی نزده بود.
سرش را کج کرد.
_چیشد؟ موش زبونتو خورد؟
البته اگه میخوای میتونی هم نیای، من فقط یه پیشنهاد دادم!
سکوت کرد و از جلوی سهیل کنار رفت….او هم دزدگیر ماشین را زد و سوار شد اما همان موقع هم در سمت شاگرد باز شد و ماهرخ روی صندلی نشست.
_اوم حالا که فک میکنم میبینم منم گرسنمه!
سرش را به سمتش چرخاند و چشمکی زد.
_صبحونه مفتی مفتیه!
تو حساب میکنی
شوکه نگاهش کرد ولی چند ثانیه بعد بی تفاوت شانه بالا انداخت.
_سوئیچ ماشینت همراهته؟
_آره چطور؟
_سوئیچ رو میدیم به حمید تا داخل سایه ماشینت رو پارک کنه
سری تکان داد.
_باشه
سهیل ماشین را روشن کرد و خانه را دور زد….به طرف در خروجی رفت و تک بوقی زد.
حمید در را برایش باز کرد و او ماشین را میان در برد….شیشه سمت خودش را پایین کشید.
_حمید یه دقیقه بیا
نزدیک ماشین شد و لب زد:
_سلام سهیل خان حالتون خوبه؟
دیشب نزاشتین کسی بیاد…..
میان حرفش پرید.
_خوبم چیزی نیست
یه کاری برات دارم
_جانم آقا؟
رو به ماهرخ کرد و دستش را جلوی او گرفت.
_سوئیچ
سری تکان داد و از داخل کیفش سوئیچ را به او داد.
_حمید لطف کن ماشین خانم پناهی رو جایی پارک کن که آفتاب نباشه
_چشم سهیل خان
تا حمید سوئیچ را از دستش گرفت حرکت کردند.
ماهرخ کنجکاو پرسید:
_یه سوال بپرسم؟
_بگو
_چرا از عمارت زدی بیرون؟
_فضولی؟
_نه برام سوال پیش اومد فقط
دنده را عوض کرد.
_جواب سوالت رو نمیگیری پس بیخیالش شو
سرش را به شیشه‌ ماشین تکیه داد و بی تفاوت شانه بالا انداخت.
_هر طور میلته….خب نگو!
کوتاه نگاهش کرد.
_به خاطر یه مهمونی که داره میاد با شاهرخ بحثم شد.
_این مهمون کی هست؟
_مهم نیست.
صاف نشست و چشم هایش را در حدقه چرخاند.
_وای خب یه حرفی میزنی تا آخرشو بگو دیگه…..یا اصلا نگو
_یه مهمونی که سالهاست اینجا نیست
و بعد از این همه مدت داره بر میگرده….منم خوشم نمیاد که اون برگرده
_خب اینی که میگی اسم نداره؟
ابرو در هم کشید…..هیچ خوشش نمی آمد اسم او را بر سر زبانش بیاورد…..آن هم بعد از این همه سال!
سهیل سکوت کرد و دیگر هیچکدامشان حرفی نزدند…..اما او هر لحظه از آیینه عقب را می‌پایید.

جلوی رستورانی ماشین را پارک کرد و به همراه ماهرخ پیاده شد.
نگاهی به نمای بیرونی رستوران انداخت و اسمش را زیر لب زمزمه کرد:
_برکه!
لبخند زد.
_اسمشو دوست دارم
سهیل کنارش ایستاد.
_پس بیا بریم داخل ببینیم صبحانش هم دوست داری یا نه!
به او نگاه کرد و با همان لبخند لب زد:
_نمیخوای برای ورود جنتلمن بازی در بیاری؟
سوالی سرش را به سمتش چرخاند که ماهرخ با شیطنت ابرو بالا انداخت.
_خودت از حرفم چی برداشت میکنی؟
مثلا الان باید دستتو بدی به یه خانم متشخص!
زبانی روی لب هایش کشید.
_اگه ندم؟
چهره متفکری به خود گرفت.
_اون وقت به اون خانم متشخص بر میخوره و بهت میگه بی جنبه!
پوزخندی زد.
_حالا از کجا معلوم خانمی که کنار منه متشخصه؟
پشت چشمی نازک کرد و رویش را برگرداند.
_حالا همچین آقایی هم که کنار منه جنتلمن نیست!
_خوشم نمیاد
_از چی؟
اخم کرد و لب زد:
_از این لوس بازیا
بعد هم دستش را پشت کمر ماهرخ گذاشت و به جلو هولش داد.
_برو جلو….یکم دیگه لفتش بدی باید نهار بخوریم نه صبحانه!
بدون هیچ حرفی با سهیل وارد رستوران شد.
تا فضای آن را دید ذوق زده به سمتش چرخید.
_وای ببین چقدر اینجا بزرگه!
از ذوق بچه گانه اش خنده اش گرفت اما خودش را کنترل کرد.
_نکن اینکارا رو….مگه ندید پدیدی؟
_خب چیه بزار مردم اینجوری فکر کنن….منکه حرفشون برام مهم نیست!
نگاهش روی ماهرخ ثابت ماند، چقدر این دختر شاد و بیخیال بود!
کاش او هم میتوانست به حرف مردم فکر نکند و مانند او همیشه در حال لبخند زدن باشد.
اما برای آدمی چون او لبخند زدن و شادی کردن دیگر حرام بود.
اما همین لبخند عضو جدا ناشدنی از صورت دخترک مقابلش بود!
دستی به موهایش کشید و قدمی جلو رفت.
_همیشه اینقدر بیخیالی؟
همان طور که در حال آنالیز کردن فضای رستوران بود جوابش را داد:
_سوال های چرت و پرت نپرس
این را گفت و سریع دستش را گرفت و به سمت میزی کشاندش
_بیا بشینیم من گرسنمه!
ناباور تک خنده ای کرد.
_خودم جوابمو گرفتم دیگه نیاز نیست بگی
روی صندلی نشست و به او نیز اشاره کرد بنشیند.
_چطوری اون وقت؟
پشت میز نشست و لب زد:
_همینکه بدون فکر دست منو میگری و با خودت میکشونی میگه که بیخیالی!
منو را برداشت.
_خب داخل همه‌ی موارد که نه یکم فقط روم زیاده!
عاقل اندر سفیه نگاهش کرد.
_یکم؟
نیشش تا بناگوش چاک خورد.
_حالا یکم که…..
خندید.
_اصلا ولش کن تو فکر کن بیخیالم و روم زیاده!
گارسونی کنار میزشان آمد و بعد از اینکه از داخل منو سفارش دادند ماهرخ لب زد:
_سهیل
_هوم؟
_داخل ماشین جوابمو ندادی….نگفتی اون مهمون کیه؟!
سهیل کلافه نفسش را بیرون فوت کرد و از پشت میز بلند شد.
_میرم دستامو بشورم
او که به اندازه کافی فاصله گرفت ماهرخ زبانش را بیرون آورد.
_نگو از سارا میپرسم
همان موقع دستی روی میزش قرار گرفت.
_شما خانم زیبا منتظر کسی هستین؟
با دیدن پسر جوانی سریع قیافه اش را جمع کرد و لبخند مضحکی زد.
_هان؟ نه منتظر کسی نیستم همراهم رفت الان بر میگرده
_این آقایی که باهاتون بودن چی کارتون هستن؟
چهره اش در هم رفت.
_به تو چه؟
پسرک یقه لباسش را مرتب کرد.
‌_راستی شما مجردین؟
با سر به دست هایش اشاره کرد.
_حلقه دستتون نیست اخه
من نویدم
_منم شاهزاده انگلستانم خب که چی؟
نوید خندید.
_شوخ طبین نه؟
چشم هایش را در حدقه چرخاند.
_آقا بیا برو رد کارت چی میگی
_عه….خانم زشته من میخوام بیشتر باهاتون آشنا بشم نباید اینطوری صحبت کنید
ماهرخ چشم ریز کرد…..شک داشت پسرک رو به رو اش از نظر عقلی سالم باشد.
_تو الان اومدی سر میز ما مزاحمت ایجاد کردی میگم برو میگی این چه طرز صحبت کردنه میخوام بیشتر آشنا بشم؟
بابا تو دیگه خیلی رو داری بیا برو
اون آقایی که دیدی داداشمه ببینه اینجا وایسادی سر به تنت نمیزاره ها
ابرو های نوید بالا پریدند.
_جدی؟
اصلا به داداشتون شبیه نیستین
نفسش را کلافه بیرون فرستاد…..چرا سهیل سریع تر نمی آمد؟

تلفنش را از جیب شلوارش بیرون آورد شماره ای را گرفت….بعد از چند بوق بالاخره جواب داد:
_الو
_الو حامد
_سلام، جانم آقا
_رسیدین؟
_بله سهیل خان
_تعقیبمون میکردن نه؟
_آره همون طور که حدس میزدید
_بچه ها رو فرستادی حواسشون به خونه‌ی مادرش باشه؟
_بله اقا خیالتون راحت سپردم چشم از خونه برندارن!
_خوبه….اگه دیدی دارن میان داخل رستوران بهم خبر بده
_چشم
یک دستش را به کمرش زد و لبش را با زبان تر کرد.
_فقط گوش کن ببین چی میگم…..ماشینمو میدم به این دختره اونا حتما تعقیبش میکنن
تو به وحید بسپر با موتور بره دنبال ماشین تو هم از در پشتی رستوران میای منو سواری میکنی حله؟
_حله سهیل خان نگران نباشید
پوزخند زد.
_این چیزی نیست که من بخاطرش نگران باشم
شماها فقط حواستون باشه!
_چشم آقا خدافظ
تلفن را قطع کرد و دستی به موهایش کشید.
_اینطوریه آقا هومن؟…..باشه فعلا تو روی دور باش!

پسرک انگاری گیر سه پیچ داده بود و ول کن نبود.
خواست دهان باز کند و به او بتوپد که قامت سهیل را پشت سرش دید.
با دهانی نیمه باز او را نگریست که نوید لب زد:
_چیشده خانمی؟
کسی پشت……
قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند سهیل اورا به سمت خود چرخاند.
ابرو در هم کشید.
_جونم؟ کاری داری؟
اگه داری به من بگو!
نوید لبخند پهنی زد.
_عه؟ آقا داداش تشریف اوردن
دستش را به سمت سهیل گرفت.
_خوشحالم که میبینمتون
بی توجه به دست پسرک سر کج کرد و به ماهرخ زل زد…..شانه بالا انداخت به پیشانی اش کوبید.
بی صدا لب زد:
_من نمیشناسمش، فقط ردش کن بره!
پسرک بی توجهی او را دید دستش را پایین انداخت.
_عه چیز…..اسم من نویدِ
شما؟
چشم های سیاهش را به او دوخت.
_برو رد کارت پسر جون

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 15

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x