رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت شانزدهم

4.6
(77)

به قلم:… Sara…E..

چشم هایش گشاد شدند
_بله؟
_گفتم شما دیگه نمی‌تونید بیایید اینجا
_برای چی؟
_برای اینکه اقا اجازه نمیدن
_ولی شاهرخ خان منو استخدام کرده، منکه کاری به اون ندارم
_صاحب مزرعه ایشونه پس ببخشید من نمیتونم بزارم بیایید داخل
ماهرخ دستش را به سینه زد
_خیله خب پس به آقای صدر میگم
_سهیل خان گفتن حتی اگه به شاهرخ خان هم گفتید بازم اجازه ندم
چشم هایش را ریز کرد.
_یعنی اگه گفت باید بزاری من بیام داخل تو نمیزاری و از دستورش سرپیچی میکنی، هوم؟
حمید قاطعانه جوابش را داد:
_من از کسی که دستور میگرم سهیل خانه، حالا هم ببخشید باید برم
این را گفت و ماهرخ را متعجب تنها گذاشت.
_وا آخه یعنی چی؟
مگه خودش نگفت با سهیل حرف میزنه پس چیشد؟…..اَه
کلافه سوار ماشینش شد و همان راه رفته را بازگشت.

داخل لیوانش کمی آب ریخت و وقتی سر بلند کرد کاوه را جلواش دید.
اخم کرد.
_چیه، چی میخوای؟
_می خوام باهات حرف بزنم
_من هیچ حرفی با تو ندارم
خواست از کنارش بگذرد اما کاوه مانعش شد
_ولی من دارم!
با حرص آب را روی صورتش ریخت و لب زد:
_من ندارم!
این را گفت و او را کنار زد، کاوه دستی به صورت خیسش کشید و دنبالش رفت.
_صبر کن سارا بزار توضیح بدم
_چیزی برای توضیح نیست
_هست! فقط باید گوش کنی
همه چیز فقط یه سو تفاهم بوده، اون دختره ای که داخل کافه بود برای مصاحبه اومده بود!
اونطوری که تو فکر میکنی نیست
پایش را روی پله گذاشت و خواست بالا برود اما با حرف او ایستاد
پوزخندی زد و لب زد:
_میخوای باور کنم؟
_اگه باور نمیکنی از کوروش بپرس
حرف کوروشو باور نمیکنی از بابام بپرس! حرف اونو که دیگه باور میکنی؟
سکوت کرد و کاوه ادامه داد:
_سارا لطفا برگرد، اصلا……اصلا من اشتباه کردم…..ولی جوری که تو فکر میکنی نیست!
دختره قرار بود منشی شرکت بشه، باهاش یه قرار مصاحبه گذاشتم اما یه دفعه سهیل پیداش شد
موقع قرار هم که خوشبختانه سر رسید و قبل از اینکه بزاره حرف بزنم راهی بیمارستانم کرد، اگه اون موقع ترسیده بودم به خاطر این نبود که داشتم یه غلطی میکردم، هرکس دیگه ای هم جای من بود سهیل رو اونطوری میدید به خدا کپ می‌کرد
یه جوری عصبانی شده بود که گفتم الان میکشه منو میدونی که ازش بعید نیست همچین کاری رو بکنه، سهیل منو دیده بود اونم با اون دختره خب طبیعی بود بترسم چون اون یه فکر دیگه کرده بود و من با دیدنش لال شده بودم، کلا مونده بودم چی بگم
حرفی نزد و در سکوت پله هارا بالا رفت، صدای کاوه را میشنید اما توجهی نمی‌کرد.

دست جفتشان را گرفت و به دنبال خود داخل اتاق کشاندشان
_برید بشیند روی تخت
هر دو روی تخت نشستند و کوروش با لبخند نگاهشان کرد
_خوب یه پارتی توپ پیدا کردم کی پایست؟
سارا شانه بالا انداخت و لب زد:
_هیچکس
کوروش نوچ نوچی کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد
_واقعا که از دلت میشه نیای؟
بعد نگاهی به یلدا کرد و ادامه داد:
_خب تو میای؟
یلدا خندید
_سهیل حتی اجازه نمیده من طول و عرض عمارتو طی کنم بعد میگی بلندشم بیام پارتی؟
یه چند بار به حرفت فکر کن!
_به جان خودم……..
با صدای شاهرخ حرف در دهانش ماند
_دارین چیکار میکنین؟
چشم هایش تا آخرین حد گشاد شدند…..آب دهانش را قورت داد و با لبخند دندان نمایی به سمتش برگشت.
_بله؟
_داری چیکار میکنی کوروش؟
_دارم……دارم خاطره میگم……چطور؟
شاهرخ عاقل اندر سفیه نگاهش کرد.
_انتظار داری باور کنم؟
_آره چرا…..چرا باید دروغ بگم؟ اگه میخوای از خودشون بپرس
_کوروش!
_ها خب چیه؟ دارم برنامه ی بیرون رفتن باهاشون میچینم مشکلی داره مگه
_اگه میخوای با سارا میتونی بری ولی با اون دختره نه!
سهیل قشقرق به پا میکنه اگه تو ببریش بیرون و بلایی سرش بیاد
_ایشالا که بلایی سرش نمیاد
_یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم!
_باشه بابا حالا اینام خیلی دلشون نمیخواد بیان بیرون الکی خون خودتو کثیف نکن
_من نیومدم برای این حرفا میخواستم بگم کارای شرکتو انجام دادی؟
_اره همه رو انجام دادم
_بار چی؟ تحویلش گرفتی؟
_به عارف گفتم، امروز تحویلش میگیره
_خوبه بار بعدی کی میرسه؟
_عا……فک کنم دو هفته ی دیگه
شاهرخ سری تکان داد
_باشه فقط بار بعدی رو باید خودت تحویل بگیری
_اوکی حله، چیز دیگه ای هست؟
_نه فقط……
_چی؟
نگاهش که به یلدا افتاد حرفش را خورد.
_هیچی مهم نیست
این را گفت و اتاق را ترک کرد.
_فضول شدم چی میخواست بگه که منصرف شد؟
سارا شانه بالا انداخت
_چم
ولی خیلی به کنجکاویت بال و پر نده چون دیگه بهت نمیگه
_موافقم
ادامه داد:
_خوب شما همین جا باشید من برم یه چیزی بیارم
به سمت در رفت و همینکه خواست بازش کند در با شتاب باز شد و با صورتش برخورد کرد!
فریادش به هوا رفت و دست هایش را روی صورتش گذاشت.
_آی…….صورتم…….صورت قشنگم نابود شد….. آخ…..
دور خودش میچرخید و ناله میکرد، سارا و یلدا با دیدنش زدند زیر خنده و کوروش لب زد:
_زهر مار…..میخندین؟…..وای خدا…..دیگه نمیتونم داخل آینه خودمو نگاه کنم کاوه بهت زده کوروش را نگاه کرد
_چیشد؟ خوبی؟
_الان خوبم؟ نمیبینی دارم میمیرم وحشی
جلوتر رفت و لب زد:
_دستتو بردار ببینم
_نمیخوام
دستش را گرفت و کشید
_میگم بردار عه
با کشیده شدن دستش از جلوی صورتش سیلی به کاوه زد.
_بی‌شعور زدی صورتمو با در یکی کردی میگی حالا بزارشاهکارمو ببینم؟
یکم خجالت بکش
کاوه توپید:
_هوی چته؟ خجالتو که تو باید بکشی، چرا میزنی؟
_خوب زدم حقته
درو کوبیده توی صورتم بعد طلبکارمم هست
_خب حالا، نکشتمت که
_نه پس بیا بکش میخوای؟
آرام به بازویش زد
_تا اونا دارن دعوا میکنن بیا بریم وگرنه کوروش مجبورمون میکنه بریم پارتی
یلدا سری تکان و هردو از روی تخت بلند شدند و به سمت در قدم برداشتند اما کاوه صدایشان کرد
_کجا میرین؟
سارا به سمتش چرخید جواب داد:
_باید به شما جواب پس بدیم که کجا میریم کجا نمیریم؟
_سارا من با تو کار دارم صبر کن
_کاوه لطفا فعلا بیخیال من شو
_خب  چرا؟
بلند داد کشید‌:
_چون نمیخوام باهات چشم تو چشم بشم میفهمی؟!
میدونی وقتی گفتی دختره قرار بود منشی شرکت بشه من اصلا کاری باهاش نداشتم چقدر خجالت کشیدم؟
درسته به روی خودم نیوردم ولی از درون……..
من اصلا حالم دست خودم نیست، نمیدونم با خودم چند چندم یه بار میخندم یه بار گریه میکنم، نمیدونم چمه
مکث کرد و با بغض ادامه داد:
_میدونی وقتی کوروش بهم گفت تو دنبال دخترای دیگه ای و اصلا به فکر من نیستی چه حالی شدم؟
فقط فکرشو کن!
کسی که بهت میگفت دوست دارم و عاشقتم توی روز نامزدیت بره با یکی دیگه
اما وقتی همچیو گفتی خیلی خجالت کشیدم میدونی چرا؟
چون بهت سیلی زدم
چون درموردت یه طور دیگه فکر کردم
وقتی نیومدی بیمارستان دیدنم اونقدر ازت ناراحت شدم که هیچی رو نمیفهمیدم
سهیل حلقه رو پرت کرد جلوت و من اصلا هیچ واکنشی نشون ندادم جز اینکه برم داخل اتاقم، همین!
مثلا باید جلوی داداشمو میگرفتم ولی هیچکاری نکردم
من…..من ازت معذرت میخوام……لطفا منو ببخش……اشتباه کردم…..اشتباه!
کسی حرفی نزد اما کاوه جلو رفت و اورا در آغوش گرفت.
_آروم باش…..چرا معذرت خواهی میکنی؟…..دیگه مهم نیست بهش فکر نکن
_چطوری بهش فکر نکنم؟
_ببین تو فقط آروم باش همش تقصیر تو نیست تقصیر من و کوروشم هست!
کوروش اخم کرد و اورا از سارا جدا کرد
_چی چی بلغور کردی؟
واسه چی تقصیر منه؟
_مگه نیست؟
تو اگه به سارا نگفته بودی اینطوری نمیشد، باید صبر میکردی من میومدم و همچی رو میگفتم
_خب به من چه میاس بجای اینکه بشینی مثل مترسک سهیلو نگا کنی حرف بزنی
_خودت اگه جای من بودی سهیل رو اون طوری می‌دیدی چیکار میکردی؟
کوروش دستی به موهایش کشید و لب زد:
_اولاً خداروشکر که جای تو نبودم
دوماً هیچی……سکته میکردم……همین، دیگه کار به اونجاها نمی‌کشید.
_خوب پس از من توقع نداشته باش که حرف بزنم
_حالا
دست سارا را گرفت و لب زد:
_دیگه فکر کنم همچی حل شد نه؟
_اهوم ولی سهیل……..
دستش را فشار داد
_مشکلی نیست اونم حل میکنیم
لبخند محوی زد و چیزی نگفت
_راستی امانتیت دستم جا مونده
چند بار پلک زد.
_چی؟
دستش را درون جیبش فرو برد و چند لحظه بعد مشتش را جلواش گرفت.
_بفرمایید
_خب؟
وقتی دستش را باز کرد سارا حلقه را دید و متعجب به کاوه نگاه کرد
_چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی نمیخوای برش داری؟
بی اختیار لبخند زد با مکث حلقه را گرفت و دستش کرد
_ممنون
کوروش آرام به یلدا که آنها را تماشا می‌کرد نزدیک شد و لب زد:
_ایش چندشا بیا بریم تا این دوتا کبوتر عاشق که تا همین چند ساعت پیش دعوا داشتنو تنها بزاریم
بلافاصله قبول کرد.
_آره بریم
کوروش دستش را گرفت و همینکه از اتاق خارج شدند سهیل از پله ها بالا آمد.
کوروش هول شد و سریع دست یلدا را ول کرد اما وقتی چرخید و خواست برورد سرش به دیوار خورد.
_آخ…….سرم…….بمیری سهیل چرا مثل جنا ظاهر میشی
بیخیال نگاهش کرد و وارد اتاقش شد.
_این چش بود؟
کوروش با چهره ی درهم نگاهش کرد
_چمیدونم این حتما رفته پیش شاهرخ، اونم بهش یه چیزی گفته اینطوری شده
اخه میدونی مسالمت آمیز که باهم حرف نمیزنن یا شاهرخ بهش یه چیزی میگه یا سهیل یه چیزی میشکونه بالاخره یه اتفاقی میوفته
_چرا؟
_ولش کن مهم نیست
فقط نمیدونم چرا امروز درو و دیوار به من علاقه مند شدن تا دیروز که خبری نبود
یلدا خندید.
_ناراحتی که بهت علاقه مند شدن؟
_آره خیلی ناراحتم معلوم نیست؟
_نه
_خب تو نمیبینی مشکل من نیست حالا هم بیا بریم الان سهیل بر میگرده بدبخت میشیم

چند بار تکانش داد و لب زد:
_آبجی یه ساعته داری دنبال چی میگردی داخل گوشیت؟
_یه دقیقه زبون به دهن بگیر ماهرو بزار پیداش کنم
_خب نمیتونم زبون به دهن بگیرم بگو داری چیکار میکنی
کلافه نفسش را بیرون فرستاد و نگاهی به خواهرش انداخت
_دنبال شماره ی پسر عموی سارام حالا اجازه میدی پیداش کنم؟
_شماره ی اونو میخوای چیکار؟
_میخوام یه کاری کنه سهیل بزاره داخل مزرعش کار کنم شاید اون بتونه کمکم کنه
_خوب تو مگه شمارشو داری؟
_ندارم ولی یادته اون روز بهم زنگ زد؟اینجوری میخوام پیداش کنم و بهش زنگ بزنم
_ولی به نظرم اگه بری عمارت بهتر باشه
ماهرخ آهی کشید
_آره آخرشم باید برم عمارت چون پیداش نمیکنم
راستی…….
_چی؟
_تو به ترانه گفتی من داخل مزرعه کار میکنم
_هان…..نه
اخم کرد.
_ماهرو!
_خ…..خب ازم پرسید منم بهش گفتم
_رفتی خونشون؟
_نه تلفنی حرف زدیم
ماهرخ دستش را روی شانه او گذاشت و لب زد:
_خواهری من دوست ندارم ترانه توی کارام دخالت کنه، میدونی که اصلا خوشم نمیاد توی زندگیم سرک بکشه
_میدونم ولی اون بازم مادرمونه
_ماهرو…..اون…..مادر ما……نیست!
کدوم مادری بچشو ول میکنه و میره؟
مادر ما خیلی وقته که مرده ماهرو! اون دیگه حق نداره توی زندگی من و تو دخالت کنه
همیشه یادت باشه کسی که مارو بزرگ کرد ترانه نبود خاله توکا بود خب؟ پس خاله توکا مادر ماست! چون برامون زحمت کشید، بزرگمون کرد ولی ترانه فقط زحمت به‌دنیا آوردن مارو کشید همین!
ماهرو غمگین نگاهش را دزدید و بلند شد
_خیله خب تو به کارت برس من میرم توی اتاقم فردا امتحان دارم
_باشه آبجی ناراحت نباش و خوب روی درسات تمرکز کن
لبخند محوی زد و به اتاقش رفت.

تقه ای به در اتاقش وارد شد و لب زد:
_کیه؟
_منم داداش
_بیا داخل
سارا در را باز کرد و به همراه با کاوه وارد اتاق شد.
نگاهی به کاوه انداخت و لب زد:
_چی میخواین
_عه داداش ما می‌خواستیم باهات حرف بزنیم
_گو‌‌ش میکنم
مقدمه چینی نکرد….یک راست رفت سر اصل مطلب.
_داداش منو کاوه نمیخوایم از هم جدا بشیم! کاری که تو کردی به خواسته ی خودت بوده نه به خواسته ی من پس من میخوام……..
حرفش را قطع کرد و با عصبانیت غرید اما صدایش را بالا نبرد:
_تو بیخود میکنی!
بهت زده نگاهش کرد.
_یعنی چی؟
_یعنی همین! رابطه ی شما دوتا دیگه تموم شده
_اما داداش تو که میدونی ما……..
حرفش را قطع کرد:
_سارا با من بحث نکن همین که گفتم!
کاوه جلوتر رفت و لب زد:
_سهیل ما همدیگه رو دوست داریم میدونم داداش بزرگ تر سارا و پسر عمومی ولی باید بهت……..
بلند شد و یقه ی لباسش را گرفت و محکم به دیوار کوبیدش
سارا وحشت زده خواست قدمی به جلو بردارد ولی سهیل تشر زد.
_وایسا سر جات!

(سلام ممنون از کسایی که این رمان رو میخونن😄
میخوام نظراتتون رو بدونم که تا اینجا چطور بوده؟

اگه انتقاد یا چیز دیگه ای دارید بگید ممنون میشم🙏🏻❤️)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 77

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
9 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم عالی بود👌🏻👏🏻

دلم واسه کاوه سوخت سهیل فقط بلده با قلدری کار رو پیش ببره

از اون طرفم فکر کنم کوروش و یلدا عاشق هم شن ، اینورم سهیل و ماهرخ وای چه شود دو تا عروسی افتادیم😂

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x