رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت هفتادونهم

3.6
(10)

همه را عقب راند و پس زد، به سمت کوروش پاتند کرد و او وحشت زده داخل اتاق چپید ولی از شانسش قبل از اینکه در را ببندد سهیل وارد اتاق شد و در را محکم بهم کوبید.
چند لحظه سکوت بر همه جا حکم فرما شد…..کلا ۵ دقیقه گذشت که صدای شکستن چیزی از داخل اتاق آمد ولی کسی جرأت نکرد حتی جیک بزند چه برسد به اینکه بخواهند بروند و بپرسند که چه شده؟!
ماهرخ به ضرب روی صندلی نشست.
_رفت بدبختش کرد
زن متعجب به سمتش چرخید.
_چیزی گفتی عزیزم؟
لبخند مسخره ای زد.
_نه هیچی
بابت چایی ممنون
_خواهش میکنم
میخواستم یه پوشه بدم به آقای صدر ولی فکر کنم الان نرم بهتره!
معلوم نبود چرا اینقدر عصبانی شدن
_گفتن که، آقا کوروش روی صورتشون آب ریختن
در دل پوزخند زد:
“آقا کوروش!
آره جون عمش چه آقایی هم هست”
_نمیدونم والا، من برم به کار هام برسم
سری تکان داد و زن عقب گرد کرد.
همه که سر کارهایشان برگشتند او بلند شد و سمت اتاق رفت….بدون در زدن وارد شد و بلافصه سریع در را بست.
اما همینکه چرخید بهت زده و با دهانی نیمه باز خیره شد به صحنه رو به رو اش!
تمام ورقه ها و پرونده هایی که روی میز بود همه پخش و پلا روی زمین ریخته بودند.
و گلدان بزرگی که کنار مبل دو نفره مشکی رنگ قرار داشت شکسته بود و قطرات سرخ رنگ خون از آن فاصله بر روی تیکه های سفیدش خود نمایی می‌کردند.
سرچرخاند و کوروشی را که مشغول باند پیچی کردن دستش بود را دید و همچنین سهیلی که دست به کمر به پنجره بزرگ پشت اتاق خیره شده است.
_چرا اینجا رو کنفیکون کردین؟
با صدایش کوروش سر بلند کرد.
_کردیم؟
تک خنده ای کرد.
_نه جونم، کرده!
مات و مبهوت جلو آمد و بالای سرش ایستاد…..نمی‌توانست درست باند را بپیچد.
نگاه کوتاهی به سهیل انداخت و کنارش جای گرفت.
_بده من برات ببندم
با چهره ای درهم دستش را بدون ذره ای مخالفت سمت او گرفت.
_ببین فقط آروم کارتو انجام بدی، ندی جیغ میزنم!
خندید.
_واقعا که
جعبه کمک های اولیه را از روی میز برداشت و جلو اش گذاشت.
باند را از دور دستش باز کرد.
_بتادین ریختی؟
_نه
_پس خودم میریزم
هشدار داد.
_ببین درد داره جیغ نزن اوکی؟
دست من نیستا
سرش را تکان داد.
_سعیمو میکنم
باند را کامل باز کرد، با دیدن زخمش سر بلند کرد و چشم های گشاد شده اش را به او دوخت.
_کوروش!
_ها؟
دستش را جلو اش گرفت.
_خاک بر سرت اینو میخواستی باند پیچی کنی؟
گیج به کف دستش نگاه کرد و سر تکان داد.
_آره، خب؟
ناباور خندید.
_خب و مرض دستت کلا شکافته شده!
بخیه میخواد دیوونه، چطوری بریدی؟
_بخیه بزن پس
ابرو درهم کشید.
_من بلد بودم بخیه بزنم اینقدر هول میکردم؟
با دست سالمش سرش را خاراند.
_نیستی؟
_نه!
زبان روی لب هایش کشید و به سهیل اشاره کرد.
_تو نیستی ولی اون وحشی بلده
جا خورد….سهیل بخیه زدن بلد بود؟
_واقعا؟
نگاهش سمت او کشیده شد.
_سهیل بلدی؟
اگه بلدی بیا خودت خراب کردی خودتم درستش کن
_خراب کردم تا جبران کار خراب خودش بشه بعد بیام درستش کنم؟
با تمسخر خندید.
_باشه حتما!
_ماهی ولش کن خسیسه تو باندپیچی کن تا بعد ببینم چه خاکی باید بریزم توی سرم
_نخیر نمیشه باید همین الان یه کاریش کنی
درمانده نگاهش کرد….شبیه پسر بچه های مظلوم شده بود، یک لحظه دلش سوخت.
از روی مبل بلند شد و به سمت سهیل رفت.
کنارش ایستاد و به نیم رخ درهمش خیره شد.
_حالا شبیه دخترا ناز نکن اون بچگی کرد تو بزرگی کن ببخشش
لبخند دندان نمایی زد و سرش را کج کرد.
_باشه؟
با اخم به سمتش چرخید و ماهرخ دلش برای موهای خیس سیاه ریخته شده بر روی پیشانی اش ضعف رفت.
_نخیر
شاکی سرش را صاف کرد.
_وا چرا؟ چیزی ازت کم میشه؟
_ماهرخ ولش کن بیا بریم درمانگاهی، بیمارستانی، جایی خونش بند نمیاد کف دستم پرخون شده نمیخواد منتشو بکشی
بی توجه به او همچنان سهیل را نگاه کرد.
_سهیل!
به معنای چیه سرش را تکان داد.
_یعنی نمیتونی زور گویی هات رو کنار بزاری؟
واقعا اینقدر برات عذاب اوره که یکی کمکت کنه یا خودت به یکی کمک کنی؟
_آره برام عذاب اوره دیگه؟
دست مشت کرد.
_تو هیچ وقت آدم بشو نیستی!
پوزخند زد.
_آره چون هیچکس بهم یاد نداده آدم باشم، یا حتی تظاهر به آدم بودن بکنم!
اینم بلد نیستم سعی کن کنار بیای
لحنش در کنار محکم بودن تلخ بود.
اخم های دخترک با مکث باز شدند…..نگاهش در چشمان سیاه او دو دو زد.
آهسته پلک بر هم کوبید و لحنش به ثانیه پیش آرام تر شد.
_نمیتونی تظاهر به آدم بودن کنی ولی میتونی که خودت باشی؟ نمیتونی؟
جا خورد ولی چیزی بروز نداد….خودش باشد؟
مگر الان خودش نبود؟ اصلا خودش بودن چه طوری است؟ خود واقعی اش چه شکلی است؟
خنده دار بود…..این حرف ها برای آدمی که از اول کس دیگری بود هیچ معنایی نداشت.
او بلد نبود محبت کند…..بلد نبود خوب باشد…..بلد نبود کمک کند…..او هیچ وقت فرصت نکرده بود خودش باشد!
همیشه باید تظاهر به کسی می‌کرد که نبود!
از زمان کودکی اش باید برای سارا نقش برادری سرسخت را بازی می‌کرد که از درون
❤s𝓢𝓪𝓻𝓪❤: خورد شده بود…..بزرگ تر شد و باید برای شاهرخ نقش آدمی را بازی می‌کرد که هیچ مشکلی با خلاف ندارد……بعد ها هم باید برای سیروس نقش آدم قوی را بازی می‌کرد، اگر ضعف نشان می‌داد مجازات میشد!
لبخند تلخی زد.
_خودم باشم؟ بلد نیستم که!
همین حرفش برای بهم ریختن ماهرخ کافی بود!
دلش گرفت…..
حرفی نزد…..لبخند تلخ سهیل پرکشید و حالت چهره اش خنثی شد…..کمی به درون خودش نگاه کرد.
او بدتر از کسی است که نشان می‌داد!
او مردی است که هیچ امیدی برای زندگی ندارد…..همانقدر وحشی و کله شق است.
محکم به چشم های دختر رو به رو اش زل زد و با قدم بلندی که به سمتش برداشت فاصله را به صفر رسانید.
_فهمیدم!
نفس ماهرخ گرفت…..کاش یکم عقب برود….دلش جنبه این نزدیکی را ندارد!
_چیو فهمیدی؟
سر کنار گوشش برد….لحنش در کنار خونسرد بودن ترسناک هم بود.
_من فهمیدم کیم
مکث کرد و بعد ادامه داد:
_من کسیم تنشه به خون چند نفر، کسیم که دنبال انتقامه، من آدم نیستم ماهرخ!
من روانیم!
هیچ وقت…..حتی یک لحظه پیش خودت فکر نکن که من تغییر میکنم
چون یه مُرده….مُردست…..دیگه زنده نمیشه!
تن دخترک یخ کرد…..ضربان قلبش اوج گرفت…..نه از گرمی تنش…..بلکه از سردی و بی روحی حرف هایش!
انگاری یک نفر….نه!
چند نفر امید را در زندگی او سوزانده و خاکستر کرده بودند.
چه بر سر مردی آمده است که فهمیده چندین روز است دلش را پیشش باخته؟
یکدفعه صدای اعتراض کوروش بلند شد و چه خوب بود که او با حرف هایش ذهن دخترک را از گذشته سیاه مرد مقابلش پرت کرد.
_هوی شما دوتا، یه دقیقه لاو و صفا و صمیمیتو کنار بزارین بیاین ببینید این بدبخت حقیری که نشسته روی مبل و داره همینطوری خون از دستش میره سالمه؟
یا که نه قراره بی دست بشه
سهیل سر عقب برد و نگاه ماهرخ بی هیچ حرفی کشیده شد سمت کوروش و او با درماندگی ادامه داد:
_دوستان زخم دستم میسوزه، درد داره!
زبان ماهرخ توی دهانش نمیچرخید…..ذهنش هنوز درحال پردازش حرف های سهیل بود.
“من کسیم تنشه به خون چند نفر”
چند نفر؟ مگر چند نفر بودند؟ مگر چند نفر جوانی اورا سوزانده بودند؟ مگر چند نفر زجرش داده بودند؟
فقط می‌دانست یکی از آنها عمو اش است…..اما بقیه را نمی‌دانست……کاش روزی سر درآورد از گذشته او!

و شاید سر در می آورد….روزی…..شاید از زبان خود سهیل!

لبخند کجی زد و آرام زمزمه کرد:
_خب خلی دیگه کوروش!
میتونی خودت بری بیمارستان که، دو ساعته نشستی زل زدی به ما
چهره درهم فرو برد.
_ماهی سهیل جادوت کرده؟ چرا چرت و پرت میگی؟
تو رفتی سهیل رو راضی کنی اون بیاد بخیه بزنه بعد خودت میگی برو بیمارستان؟
خب منکه از اول گفتم…..اگه قرار همین بود چرا علافم کردی پس؟
یک لحظه ذهنش فلش بک زد…..موضوع اصلی بحثشان هم همین بود، و حالا از کجا به کجا کشیده شده بود!
_ای وای راست میگی
اخم کرد و حرصی سر به سمت سهیل چرخاند اما دیدن او که قدم به سمت کوروش برداشته است دهانش را بست.
چند بار پلک زد.
_عه کوروش پسر عموت از خر شیطون اومد پایین مثل اینکه حله!
کوروش حرف هایش را با سهیل شنیده بود جز آن حرفی که در کنار گوشش زمزمه کرد.
بر خلاف ماهرخ او از گذشته خبر داشت و تک تک حرف هایش را می‌فهمید.
او از پدرش متنفر بود به چند دلیل……از او متنفر بود ولی با این حال هرگز در کنارش “شاهرخ”صدایش نکرد…..نه او…..نه کاوه و نه خواهر هایش!
آنها دل خوشی از پدرشان نداشتند اما بازم پدرشان بود!
با تمام خوبی ها و بدی هایش
سهیل روی مبل در کنار کوروش جای گرفت.
پنسی را همراه با پنبه برداشت و آغشته به بتادین کرد…..دخترک نیز جلو رفت و روی عسلی نشست.
با دقت حرکاتش را نگاه کرد.
سهیل اول خون های روی دستش را پاک کرد و بعد زخم را تمیز کرد، چهره کوروش از درد در هم رفت ولی هیچ نگفت.
بی اراده نگاهش کشیده شد سمت سهیل که اخم ریزی بر پیشانی داشت و با دقت کارش را می‌کرد.
طوری تمرکز کرده بود که لبخندی روی لب ماهرخ شکل گرفت.
اجزای صورتش را از نظر گذراند تا رسید به چشم هایش…..چشم های سیاهش و مژه های پرپشتش……چهره اش به دل می‌نشست اما سختی اش ترسناکش کرده بود!
یکدفعه با آخ کوروش از جا پرید و وحشت زده سر چرخاند…..سهیل نیم نگاهی به او کرد و زیر لب اهسته زمزمه کرد:
_خوردیم دختره‌ی هیز
زمزمه زیر لبی اش را ماهرخ نشنید که اگر میشنید زبان درازش را به کار می انداخت و به قطع جواب کوبنده ای را نثارش می‌کرد!
_سهیل جون تک خواهرت یاواش چرا حرصتو سر دست بدبخت من خالی میکنی؟
_غر نزن درد داره باید تحمل کنی
جون سارا هم یه بار دیگه قسم بخور تا بزنم توی دهنت
_خب بی حسی چیزی نبود؟
ثانیه نگاهش را بالا آورد و عاقل اندر سفیه نگاهش کرد.
_آخه دیدی توی جعبه کمک های اولیه بی‌حسی بزارن؟
ماهرخ خندید.
_خیلی گیجی
محکم لب گزید….چهره اش به سرخی میزد.
دخترک سعی کرد حواسش را پرت کند.
_میگم کوروش یه چیزی بپرسم؟
با تکان دادن سرش موافقت
کرد.
_اون دختری که توی عمارته کیه؟ اسمش یلداست نه؟
لبش از حصار دندان هایش در امد و طوری مات و مبهوت به سمتش چرخید که ماهرخ حس کرد سوال بدی پرسیده……علاوه بر او سهیل نیز تعجب کرد، لحظه ای دستش از حرکت ایستاد ولی باز ادامه داد.
_چیه چرا اینطوری نگاه میکنی؟
آب دهانش را قورت داد.
_چیکار به یلدا داری الان؟
_خب برام سوال پیش اومده که کیه
هعی یادم میره از سارا بپرسم….گفتم حالا که اینجاییم از تو بپرسم
وحشت زده نگاهش را سمت مردی چرخاند که تا چند دقیقه پیش باعث شکافته شدن دستش شده بود و حالا بخیه اش میزد.
می‌ترسید چیزی بگوید و او روی سرش خراب شود.
درد به کلی از یادش رفته بود و رنگ چهره اش از سرخی به سفیدی میزد.
دخترک منتظر نگاهش کرد و او آرام سر چرخاند.
_عه یلدا دختر شریک شاهرخه
ابرو درهم کشید.
_دختر شریک بابات توی عمارت شما چیکار میکنه؟ اونم وقتی دوتا پسر مجرد توی خونشه؟
منظورش از دوتا پسر مجرد خودش و سهیل بودند.
مسخره ترین لبخندش را تحویل داد.
_خب چیزه خانوادش از ایران خارج شدن اونم واسه یه مدتی ولی بر می‌گردن، اما چون کسی نبوده از یلدا مراقبت کنه باباش به شاهرخ گفت که حواسش به اون باشه و برای مدتی داخل عمارت زندگی کنه
تک خنده ای کرد.
_بعدم دوتا پسر مجرد دیگه چیه ماهی؟ تو که تصوراتت اروپایی بود!
منکه فعلا قصد ازدواج ندارم از وضعیتم بسی راضی ام، بچه پاکیم هستم
با سر به سهیل اشاره کرد و ادامه داد:
_این وحشی هم که والا به هرچیزی فکر میکنه جز زن
حتی محلش هم نمیده
در دل پوزخند زد…..محلش نمی‌داد و بعد در کنارش می‌رقصید؟
انگاری کوروش هم فهمید دارد به چه چیزی فکر می‌کند که لب زد:
_ببین به اون روزی که باهاش رقصید نگاه نکن، اینکارو فقط برای حرص دادن کمند کرد
_تشکر فضولیم بر طرف شد!
لبخند تلخی پشت بند جمله اش زد.
از حرص کمند این کار را کرده بود ولی نفهمیده بود اورا چطوری سوزانده است…..اورا چطوری محکم به زمین کوبانده است!
لب های کوروش کش آمدند…..خداروشکر ختم بخیر شد….اگر ماهرخ حرف هایش را باور نمی‌کرد باید حقیقت را میگفت و آن موقع خونش حلال بود.
سهیل عقب کشید.
_تموم شد!
بهت زده سر چرخاند و دستش را نگاه کرد……بخیه زده بود و باند را هم دور دستش پیچیده بود!
پس چطور خودش متوجه نشد؟
_واقعا؟
تموم شد؟
سرتکان داد و از جای برخاست.
_اَ فکر نمیکردم جدی جدی بلد باشی ولی دست مریزاد ها، آفرین!
سکوت کرد و همان لحظه تلفنش زنگ خورد….آن را از جیبش بیرون کشید؛ نام روی صفحه را که دید اخم کرد.
دایره سبز رنگ را لمس کرد و گوشی را کنار گوشش قرار داد.
_بله؟
……
چهره اش بیشتر درهم رفت و این ماهرخ و کوروش را کنجکاو کرد.
_داد نزن!
……
_من گفتم امروز نیستم
……
_اتفاقا هماهنگ هم کردم
……
آن دو نفهمیدند که فرد پشت خط چه گفت ولی سهیل افسار پاره کرد و لگد محکمی به عسلی کوبید…..دخترک وحشت زده تکان خورد و اگر او روی عسلی ننشسته بود به حتم وارونه میشد.
_تو چرا روی سگ منو چرا بالا میاری؟ صبرمو میسنجی؟
لامصب من به اون نگهبان در به درت گفتم صبح نیستم به خودتم گفتم ولی شرمنده که توی حالت عادی تشریف نداشتین
……
_آره داد میزنم چیکار میخوای بکنی؟ میخوای منو بکشی؟
پس بیا…..بیا همین الان کارمو یه سره کن چرا دست دست میکنی؟ فکر کردی من میترسم؟
…….
_چرا؟ چرا باید اروم باشم ها؟
نوبت به تو میرسه میتونی هوار بکشی وقتی نوبت منه باید لال شم و داد نزنم؟
میخوام بزنم!
میخوای خلاصمم کنی، بکن ابایی نیست!
این را گرفت و درجا تماس را قطع کرد.
از ردیف کردن کلمات پشت سر هم نفس نفس میزد.
نگاه خشمگین و عصبی اش را روی صورت آنها چرخ داد.
هیچ وسیله ای دم دستش نبود تا حداقل آن را بشکند و خشم زیادش را کمی بخواباند.
تا ماهرخ خواست بپرسد که چه شده او عقب گرد کرد و چرخید.
_من میرم!
و این آخرین حرفش بود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.6 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Narges Banoo
5 ماه قبل

چه عصبیه سهیل من ترسیدم ازش😶

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x