رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی. پارت پنجاه و دوم

3
(61)

ماهرخ  از داخل جا کفشی کتانی های سفیدش را برداشت و پوشید.
طلا صدایش کرد:
_ماهی؟
_هوم؟
همان طور که با وسواس رژش را تمدید می‌کرد و لب زد:
_قیافم خوبه؟
خندید.
_حرف نزن طلا
بیا بریم
رژ را درون کیفش انداخت و سری تکان داد.
_اوکی بریم
راستی؟
_هان؟
_ماهرو کجاست؟
از خانه بیرون رفت و طلا به دنبالش آمد.
_دیروز پیش دوستاش بود بعد ترانه هم به اون هم به من زنگ زد گفت برای شام  بیایم اونجا
کلید را چرخاند و در را قفل کرد.
_من نرفتم ولی ماهرو رفت
شب هم همونجا موند
طلا دکمه آسانسور را زد.
_اها
به نظرم بهش خبر بده داریم میریم بیرون
در آسانسور باز شد و هردو واردش شدند.
_پیام دادم بهش
_کی؟
_بعد از اینکه فهمیدم قراره خونه نیاد
دیگر هیچکدامشان  حرفی نزدند تا اینکه در آسانسور بسته شد و به پارکینگ رسیدند.
_وای اینقد بدم میاد آسانسور شما دقیقا داخل پارکینگ وایمیسته
_ببخشید که ساختمون ساز با من و تو هماهنگ نکرده بود
بعد از حرفش خندید و طلا به بازو اش زد.
به در خروجی که رسیدند یک آن ضربان قلبش به اوج رسید!
خشکش زد و ایستاد….لبخند روی لبش پاک شد.
یکدفعه چش شد؟
بعد از آن روز این اولین باری بود که قرار بود سهیل را ببیند و حالا……
طلا در را باز کرد و متعجب رو به اویی که خشکش زده بود. لب زد:
_وا بیا دیگه….چرا وایسادی؟
سکوت کرد.
طلا دستش را جلوی صورتش بالا و پایین کرد تا به خود اید.
_هو با تو ام!
نگاه گیجش سمت طلا چرخید.
_ها…هان؟
_ماهی خوبی؟
توی هپروت سیر میکنی؟
چشم بست و سرش را به چپ و راست تکان داد.
_نه…من…من خوبم
_مطمئنی؟
پلک باز کرد و در را گشود.
_آره مطمئنم
پایش را که بیرون گذاشت ماشین سهیل را دید که رو به روی در توقف کرده است.
قدمی جلو رفت و مقابل شیشه سمت راننده ایستاد.
سرش را پایین برد و با سهیل چشم در چشم شد که ترسیده عقب رفت و به طلا خورد.
_آی….ماهرخ چته؟
_اوف ترسیدم
_از چی؟
خودش را جمع کرد.
_هیچی ولش کن
سوار ماشین شد و بشاش لب زد:
_سلام
چطوری سارا؟
_سلام ماهی….خوبم تو چطوری؟
انگشت اشاره و شصتش را به هم چسباند و جلو اش گرفت.
_عالی
کمی آن طرف تر رفت تا طلا بشیند.
_داداشت بلند نیست سلام کنه سارا؟
خندید.
_نه!
سهیل اخم کرد و خشک جواب داد.
_سلام
بالاخره تشریف آوردین!
سارا دوست تو هم مثل اینکه بلد نیست خجالت بکشه!
لبخند روی لب دو نفرشان ماسید.
ماهرخ چشم در حدقه چرخاند و زیر لب زمزمه کرد:
_خداروشکر
برج زهرمار شروع کرد!
طلا خطاب به سارا لب زد:
_سلام عشقم، چند وقتی میشه ازت خبری نیستا!
_سلام طلا خوبی؟
یکم درگیرم
در را بست و ماهرخ لب زد:
_دروغ میگه همش پیش نامزدشه
_عه ماهرخ!
_چیه؟ دروغ میگم؟
سارا پشت چشمی نازک کرد.
_دلم میخواد، قراره شوهرم بشه
سهيل استارت زد و طلا آن موقع یادش امد که به او سلام کند.
_سلام آقا سهیل….ببخشید حواسم به شما نبود!
ماهرخ از این حرفش خنده اش گرفت ولی آن را پنهان کرد.
_سلام
آرام کنار گوشش پچ زد:
_حواسم نبود!
آره جون عمت
با لبخندی دندان نما به پهلویش زد.
_خفه شو
به چهره جفتشان که آرایش زیادی کرده بودند نگاه کرد و پوف کلافه ای کشید ولی حرفی نزد….نمیخواست بیرون رفتن را برایشان زهر کند.
به او ربطی نداشت ولی خوشش نمی آمد کسی اینگونه در ماشینش بشیند.
باید سعی میکرد یه امروز را به خاطر خواهرکش بد اخلاقی نکند…..اما بعد از حرف های کمند مگر میشد؟
مهاجرت اجباری، ازدواج اجباری، زندگی اجباری…..همه و همه اش بر می‌گشت به شاهرخ!
کمند تقصیری نداشت…..یعنی او هنوز هم دوستش داشت؟
شاید….اما دیگر کمندی در قلب سهیل وجود نداشت!
شاهرخ حتی کمند را هم از چشمش انداخت…..از چشمش، از قلبش!
شاهرخ صدر تاوانش کار هایش را پس میداد…..دیر یا زود!
ماهرخ خودش را جلو کشید و روی صندلی وسط نشست.
_سارا؟
_چیه؟
_آهنگ بزار جو شاد بشه….چیه اینطوری رنگین سنگین نشستیم
_با این تیپی که شما زدین فکر نمی‌کنم جو رنگین و سنگین باشه
تعجب نکرد….بلکه برعکس، پوزخندی گوشه لبش جا خوش کرد.
می‌دانست سهیل حداقل تیکه اش را می‌اندازد!
از رو نرفت:
_خیلیم تیپمون قشنگه….شما سلیقت شبیه پیرمردهاست
از اینه نگاهش کرد.
_تو مگه سلیقمو دیدی؟
لبخندی که روی صورتش بود پر کشید.
_چیه؟ حرفی نداری؟
شاکی لب زد:
_اصلا کی با تو بود من از اول داشتم با سارا حرف میزدم
سر به سمت سارا چرخاند.
_خب عشقم آهنگ بزار دیگه!
گیج نگاهش را از ماهرخ گرفت و به سهیل دوخت.
_ماشینت آهنگ داره؟
_نه
ماهرخ اخم کرد.
_حوصلت سر نمیره؟
چطوری بدون آهنگ رانندگی میکنی؟
من عمرا بتونم
_از موزیک خوشم نمیاد
هرچی هم داشته باشم بی کلامن که فکر نکنم با سلیقه شما جور در بیاد
نچی کرد.
_نه نمیاد!
عقب رفت و به صندلی تکیه داد اما یاد آوری چیزی باعث شد دوباره به جلو خم شود.
_راستی، میتونم با گوشی خودم وصل بشم؟
بی حوصله سرعتش را بالا برد.
_کجا برم سارا؟
_همون جای همیشگی
سری تکان داد و سکوت کرد.
ماهرخ دلخور باز تکیه داد و به دست طلا زد.
_طلا
_ها؟
_هنزفریتو اوردی؟
_اره
_خب بدش
_نمیدم
معتاد آهنگی مگه؟ یه پنج دقیقه بزار جو همین طوری ساکت باشه
چهره اش آویزان شد.
_نمیخوام، بِده
کیفش را روی پایش گذاشت.
_خودت بردار
ذوق کرد.
_خدا خیرت بده
برای سهیل زبان درازی کرد و سمت پنجره خزید.
_با هنزفری گوش میدم خسیس
یک آن ماشین ترمز کرد که به جلو پرت شد و به صندلی شاگرد خورد.
طلا قهقهه زد.
_حالا گوش بده ماهی!
از صندلی فاصله گرفت با چهره‌ی در هم دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
_چته دیوونه؟
_چراغ قرمز بود!
حرصش گرفت و دست مشت کرد.
_خوشت میاد؟
چراغ سبز شد و سهیل سرعتش را بالا برد، اینبار طوری پیچید که ماهرخ به در خورد! طلا هم از شدت خنده رویش افتاد.
_آی….چرا مثل روانی ها رانندگی میکنی یکم یواش تر برو!
_رانندگیم خیلی هم خوبه تو چرا مثل پیرزن ها غر میزنی؟
اینبار سارا خندید و ماهرخ طلا را از روی خودش بلند کرد.
_زهر مار
عصبی به بیرون زل زد و دست هایش را به سینه زد.
تا به حال اینگونه ضایع نشده بود! سهیل هم مانند خودش بود!
سارا برای برادرش کف زد.
_آخ داداش دمت گرم ما تاحالا نتونسته بودیم حریف این زبون دراز ماهرخ بشیم!
با تشر نامش را صدا کرد:
_سارا!
_هان؟
_بس کن!
خندید.
_باشه چشم!
حالا بیخیال آهنگ شده و سکوت را ترجیح میداد!
چند دقیقه بعد سهیل جلوی یک مرکز خرید بزرگ توقف کرد و کمربندش را باز کرد.
_رسیدیم
اول خودش پیاده شد و بعد بقیه
ماهرخ که تا چشمش به آن مرکز خرید افتاد عصبانیتش فرو نشست و با دهانی باز خیره آنجا شد.
_وای چقدر بزرگه
طلا و سارا کنارش ایستادند.
_آره حالا باید داخلش رو ببینید.
ماهرخ به طرف مرکز خرید پاتند و تا پایش را داخل آن گذاشت چشم هایش برق زدند……با اینکه مرکز های خرید بسیاری را رفته بود اما تا به حال اینجا نیامده بود.
چند قدم جلو رفت و چرخی زد.
_وای خیلی قشنگه اینجا
حضور کسی را در پشت سرش حس کرد.
_بازم داری کارتو تکرار میکنی خانم پناهی؟ نگفتم زشته؟
خندید.
_آقای صدر نگران حرف مردمه؟
منکه نیستم….تو هم نباش!
_اون روزی که نگران‌ حرف مردم نباشم شاد ترین روز زندگیمه!
سرش را به سمت سهیل متمایل کرد.
_یعنی چی؟
_هیچی مهم نیست
بریم خرید!
سهیل از کنارش گذشت و ماهرخ را کنجکاو رها کرد.
خیلی دلش می‌خواست از زندگی سهیل سر در بیاورد اما چه فایده که نه خودش حرف می‌زد و نه کس دیگری!
سهیل گاهی در لفافه چیز هایی را میگفت ولی برایش گیج کننده بودند و چیزی نمیفهمید.
سارا دست برادرش را گرفت و لب زد:
_داداش بریم اول برای تو لباس بخریم!
نگاهش کرد.
_نه اول کار شماها راه بیوفته بهتره!
_نه! اول تو!
اذیت نکن دیگه باشه؟
_خیله خب
مهرشاد هنوز اینجا هست؟
_آره هست
_پس…..
سارا حرفش را کامل کرد.
_میریم پیش اون!
سری تکان داد و دست سارا را محکم گرفت.
طلا و ماهرخ پشت سرشان بودند و حرف می‌زدند….صدایشان را میشنید اما توجهی نمی‌کرد.
به سمت بوتیک مردانه ای که در سمت چپ مرکز خرید قرار داشت رفتند….دست سارا را ول کرد و با کشیدن دستگیره در را باز کرد.
در که باز شد زنگوله بالای آن نیز به صدا در آمد.
وارد شد و مهرشاد را در حالی که کت و شلواری را سرجایش می‌گذاشت دید.
او صدایش را از همان جا بالا برد.
_بفرمایید؟
قدم جلو گذاشت و لبخند زد، خیلی وقت بود که مهرشاد را ندیده بود.
حتی بعد از این مدت آن مدل موی مسخره اش را حفظ کرده بود!
_چیزی داری که مورد پسند من باشه؟
دست های مهرشاد از حرکت ایستادند…..سر چرخاند و ناباور به مردی زل زد که دست در جیب نگاهش می‌کرد.
بهت زده خندید.
_سهیل؟!
_چطوری آقا مهرشاد؟
کت و شلوار را در رگال گذاشت و به سمتش رفت.
با لبخندی که بر لب داشت بغلش کرد.
_وای پسر تو کی برگشتی؟
او نیز دست پشت کمرش گذاشت.
طلا و ماهرخ با تعجب نگاهشان می‌کردند….سهیل و بغل کردن؟ باورشان نمیشید.
اما مگر سهیل ادم نبود؟ چرا نباید بغل کردن به او بیاید؟
چون بداخلاق است؟
_حدود یه ماهی میشه
مهرشاد از او فاصله گرفت و با اخمی ساختگی لب زد:
_دستت درد نکنه دیگه!
یه ماهه اینجایی و بعد الان اومدی سراغ من؟ ممنون واقعا!
_درگیر بودم
خودت میدونی که
سری تکان داد.
_مشغول رسیدگی با اون اخلاقت به امور مردم بودی….آره میدونم!
اخم کرد.
_مثل کوروش شروع نکن!
ابرو هایش بالا پریدند و لبخند گشادی زد.
_هنوز به اون بدبخت گیر میدی؟
صدای سارا از پشت سر سهیل بلند شد:
_آره آقا مهرشاد دم به دقیقه!
دفعه قبل با آباژور میخواست بزنه توی سرش!
با حرف سارا قهقهه زد.
_باریکلا!
بزن بکشش!
نگاهش چرخ خورد و روی دو دختری که کنار سارا ایستاده بودند نشست.
_سهیل داداش معرفی نمیکنی؟
ماهرخ و طلا که با کنجکاوی در حال بر انداز کردن بوتیک بودند با حرف او سر به سمتش چرخاندند.
_آقا مهرشاد اینا دوستای منن
ماهرخ و طلا
لبخندی زد و سری تکان داد.
_خوشبختم
جوابش را دادند و سهیل لب زد:
_خب چی داری؟ یه چند دست لباس خوب میخوام!
_تو جون بخوا داداش، لباس دارم اونم خیلی!
همین دیروز بار به دستم رسید کلی لباس جدید و شیک دارم!
سارا دست پشت کمرش گذاشت و به سمت اتاق پرو هدایتش کرد.
_خب تو برو داخل‌ اتاق پرو
_صبر کن سارا من هنوز لباس انتخاب نکردم که
_ما انتخاب میکنیم بهت میدیم برو!
_خیله خب
چیزای درست و حسابی بده فقط
خندید.
_چشم سهیل خان
در سیاه رنگ اتاق پرو را باز کرد و وارد آن شد.
سارا به اطراف مغازه نگاهی و انداخت و مهرشاد لب زد:
_میخوای یه چند دست لباس نشونت بدم؟
خواست حرفی بزند که ماهرخ دخالت کرد.
_نه، نه!
صبر کن من یه لباس انتخاب میکنم، حتما بهش میاد!
طلا به پهلو اش زد.
_به تو چه؟
خواهرش اینجاست خودش انتخاب میکنه!
لبخند خونسردی زد.
_دلم میخواد!
سارا سری تکان داد و او ذوق زده رو به مهرشاد لب زد:
_یه شلوار کتون سفید با یه هودی و کفش سفید!
ساده هستن میدونم ولی خیلی قشنگ میشه!
دارید اینا رو؟
_معلومه که دارم!
ماهرخ با خوشحالی به دنبالش رفت.
مهرشاد هودی سفید ساده ای را به همراه شلوار کتان سفید به او داد.
_کفش چی؟
_الان میارم
سری تکان داد و کمی بعد مهرشاد با یک کارتن مشکی برگشت….آن را باز کرد و کفش سیاه و سفیدی را روی میز مقابلش گذاشت.
_کفشش سیاه و سفید باشه بهتره
_آره قشنگ میشه
شما چطوری سایزش رو میدونی؟
خندید.
_خب دیگه بایدم بعد از چند سال سایز رفیقم و مشتری ثابتم رو بدونم!
البته مشتری ثابت بود….بعدش رفت خارج
کنجکاو شد.
_رفیق؟
فکر میکردم هیچ دوستی نداره
مهرشاد به کفش ها خیره شد.
_والا همچین هم نمیشه گفت رفیق، سهیل رو فکر کنم بشناسی دیگه….اخلاقش یه طوریه
چهره ماهرخ جمع شد.
_وای آره بدم میاد از اخلاق هایی که داره
خنده اش را کنترل کرد و به دخترک چشم رنگی چشم دوخت.
_منم بدم میاد!
ولی کل جذابیتش فقط واسه قیافش نیست، برای همین اخلاق افتضاحشه
خیلی سخته اغراقش ولی همینش جذابه!
ماهرخ لبخند زد و در فکر فرو رفت….راست می‌گفت اخلاقش به شخصیتش می آمد.
_آره، واقعا سخته!
به نظرم اغراق نکنی بهتره

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا : 61

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x