رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت چهل وسوم

4.7
(13)

انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و از میان دندان های کلید شده از غرید:
_هیس…..نشنوم صداتو!
بهت گفتم خفه شو، پس جیکت در نیاد
جای ضربه‌ی او روی لب هایش گز گز می‌کرد.
سهیل سر چرخاند و تا چشمش به شاهرخ افتاد یلدا را ول کرد و به سمتش هجوم برد، یقه کتش را چنگ زد.
همان طور که به بیرون از عمارت به عقب می‌راندش لب زد:
_تو….تو میخواستی منو بکشونی فرودگاه تا این بی همه چیزا رو نبینم؟ آره شاهرخ خان؟
آب دهانش را به سختی قورت داد نتوانست مستقیم به چشم های خونین پسر مقابلش نگاه کند.
_سهیل آروم باش خب؟ بزار توضیح میدم
در اوج خشم و عصبانیت لب هایش به خنده کش آمدند…..سرش را پایین انداخت و خندید.
همه وحشت زده به سهیلی که نمی‌شناختند نگاه کردند….این قسمت از شخصیت او برایشان غریب بود حتی سارا!
حتی سارایی که خواهرش بود.
کسی قدم از قدم بر نمی‌داشت و یوسف بازوی دخترک بهت زده اش را گرفته بود تا او را به خود آورد.
یک آن سهیل سرش را بالا آورد و مستقیم به چشم های شاهرخ زل زد.
_نه، نه از اروم بودن خبری نیست
من نمیتونم آروم باشم
یقه‌ی او را ول کرد و قدمی عقب رفت…..چشم هایش را ریز کرد و ادامه داد:
_اصلا تو چطوری میتونی کلمه آروم باش رو به زبونت بیاری؟ ها؟ چطوری؟
شاهرخ چشم دزدید.
_واقعا نامردین
زهر خندی زد.
_ولی مهم نیست.
من میخوام داغدارش کنم
صدایش را بالا برد و چرخید…..محکم به تخت سینه خودش کوبید.
_من امروز داغ بچشو به دلش میزارم
داغ دارت میکنم یوسف!
سهیل انگاری به مرز جنون رسیده باشد به سمت یلدا رفت و دستش را کشید و با یک حرکت اورا از یوسف جدا کرد.
یلدا همان لحظه از بهت درآمد و جیغ کشید:
_سهیل لطفا…..توروخدا ولم کن…..غلط کردم…..بابا چند بار بگم غلط کردم ولم کن!
حرف آخرش را با فریاد گفت ولی سهیل بی اهمیت او را به سمت پله ها کشاند…..خواست پایش را روی آخرین پله بگذار که صدای کمند متوقفش کرد!
تنها کسی بود که جرات کرد آن موقع حرف بزند، حتی یوسف هم لال شده بود!
_ولش کن!
همان طور که بازوی یلدا را در دست داشت و او گریه میکرد چرخید.
_چی گفتی؟
_گفتم ولش کن!
یک قدم به جلو رفت ولی کتایون بازو اش را گرفت.
_زده به سرت؟
سرش را به چپ و راست تکان داد.
_نه من به سرم نزده!
دستش را به طرف سهیل گرفت و ادامه داد:
_اون به سرش زده!
بازو اش را آزاد کرد و چند پله را پایین رفت….چشم ریز کرد.
_تو کی هستی؟ تو واقعا سهیلی؟
با تمسخر خندید.
_نه فکر نکنم سهیل باشی! اخه سهیلی که من می‌شناختم اینجوری نبود!
نگاهی به سرتا پایش انداخت.
_علاوه بر ظاهرت خلق و خوت هم تغییر کرده تو دیگه سهیل نیستی
سری تکان داد و لبخند زد.
_آره نیستم، من سهیل نیستم
آخه میدونی سهیل خیلی وقته مرده!
این را گفت و نفهمید با این حرفش سربی داغ را در قلب کمند ریختند.
به بقیه نگاه کرد و فریاد زد:
_سهیل رو تک تک شماها کشتین
در آخر به کمند نگاه کرد و لب زد:
_تو کشتیش!
بغض به گلوی کمند چنگ انداخت….به سختی آب دهانش را قورت داد و لب زد:
_سهیل اون دخترو ولش کن‌
_عمرا!
برگشت و یلدا را باز به دنبال خود کشاند…..ماشینش روی به روی عمارت پارک بود.
در سمت عقب را باز کرد و یلدا را به داخل ماشین پرت کرد.
خود نیز خواست سوار ماشین شود که باز صدای کمند مانعش شد:
_اون دخترو همین الان برش می‌گردونی!
تو چت شده سهیل؟ چرا مثل دیوونه ها شدی؟
چرا این کارا رو انجام میدی؟
در راننده را که باز کرده بود از حرص محکم بهم کوبید و ماشین را قفل کرد.
با حرصی مشهود به طرف کمند قدم برداشت و فریاد زد:
_چرا از خودت نمیپرسی؟ چرا از بابات نمیپرسی؟
چرا از بابای این دختره ای که داری سنگشو به سینه میزنی نمیپرسی؟
زندگیمو داغون کردین بعد میگین چرا داری این کارا رو میکنی؟
باز خندید….خنده اش ترسناک بود و لحنش سرد.
_منو توی یه لجن زار فرو کردین، ۱۵ سال عمرمو به باد دادین!
میدونی وقتی رفتی بابات چی به سرم آورد؟
منو فرستاد پیش سیروس لعنتی!
همون آدمی که خیلی ازش می‌ترسیدی….یادته؟
با حرف هایش بغض سارا منفجر شد و کوروش و کاوه سر پایین انداختند.
شهرام پسرکش را به کتایون سپرد و او را به داخل عمارت هدایت کرد.
و این صدای سهیل بود که در گوششان پیچید.
_۸ سال منو داخل یه خراب شده نگه داشتن!
۸ سال تمرین کردم…..۸ سال نباید نافرمانی میکردم که اگه میکردم باید تاوانشو میدادم!
کمند چند پله عقب رفت و سهیل چند پله بالا آمد.
بلند تر داد زد:
_میدونی تاوانش چی بود؟
شانه های کمند لرزیدند و بغ کرده سهیل را نگاه کرد.
_تاوانش شلاق بود! تاوان هر نافرمانی شلاقی بود که زیر دست سیروس میخوردم!
دستش را جلوی کمند گرفت و لب زد:
_د بابا منم آدم بودم!
چرا اون جوری ولم کردی؟ تو که اینقدر ادعای عاشقی…..
یکدفعه  دردی قفسه‌ی سینه و قلبش پیچید….خوددار تر از آن بود که کلمه ای بر زبان آورد ولی یک دستش را به نرده های
سفید رنگ عمارت و دست دیگرش را روی قلبش گذاشت!
دیگر تحمل این همه حرص و خشم را نداشت…..کارش اشتباه بود می‌دانست ولی کاش کمی درکش می‌کردند.
سارا گریه کنان و ترسیده پله ها را پایین رفت.
_سهیل….خوبی داداش؟
شاهرخ هم نگران نگاهش کرد ولی نمی‌توانست چیزی بگوید….دکتر گفته بود باید حواسش به سهیل باشد ولی حالش را بدتر کرده بود!
با درد چشم بست و سر پایین انداخت….سارا دست رو شانه اش گذاشت و لب زد:
_الهی قربونت برم نکن اینکارو، نه باخودت و نه با یلدا اینکارو نکن!
چشم باز کرد….کوروش نیز تایید کرد.
_سارا راست میگه
سهیل همه اینا تقصیر من بود، کسی که باید یقشو بگیری منم
من به بابام گفتم یوسف رو بیاره یلدا رو ببینه
جدی میگم، اینا تقصیر یلدا نیست….لطفا ولش کن!
خواهرش را پس زد و پله های بالا آمده را پایین رفت.
_داداش لطفا نکن!
سارا به دنبالش رفت و دستش را گرفت…..نگاهی به باند پیچیده شده به دور دست های او انداخت و لب زد:
_سهیل خواهش میکنم
اگه……
چرخید و میان حرفش پرید:
_سارا….اگه یه کدومتون یه بار دیگه بگه ولش کن یلدا رو با ماشین جلو چشم هاتون میفرستم روی هوا!
اینو مطمئن باش، خرجش یه گالن بنزینه دیگه….نه؟!
سارا بهت زده او را نگاه کرد و سهیل دستش را از دست او بیرون کشید.
یلدا که وقتی دید به طرف ماشین می آید به شیشه کوبید و التماس کرد.
یوسف با وحشت خواست به سمت پله ها برود ولی شاهرخ مانعش شد!
او شوخی نداشت….فقط یک کلمه حرف دیگر نیاز بود تا حرفی را که زده عملی کند.
سهیل دزدگیر ماشین را زد و درش را باز کرد ولی قبل از اینکه سوار شود با صدای محکم اما آرام تر از قبل لب زد:
_درضمن فقط سهیل قبلی مرد!
من یه سهیل دیگم و این سهیل تا موقعی که انتقام خانوادش و زندگیشو نگیره دست از سر هیچکدومتون بر نمیداره!
میشم کابوس شب های همتون، امروز کابوس یوسفم ولی فردا معلوم نیست!
خطاب به یوسف لب زد:
_داغ مادر به دلم گذاشتین داغ بچتو به دلت میزارم!
این آخرین حرفش بود! همینکه سوار ماشین شد و روشنش کرد ماشین از جا کنده شده با سرعت به طرف در خروجی رفت.
یوسف روی زمین آوار شد و نفس حبس شده‌ی همه به بیرون فرستاده شد!
امروز مثلا قرار بود روز شادی برای خانواده صدر جز سهیل و سارا باشد ولی خراب شده بود.
و چه بهتر که سهیل خرابش کرد!
آنها شادی و خوشحالی کنند….ولی این دو خواهر و برادر در حسرت باشند؟
یوسف مات و مبهوت به جای خالی ماشین سهیل نگاه کرد.
_شاهرخ اون یلدا رو میکشه، بچمو میکشه!
شاهرخ دستش را لای موهایش فرو کرد و لب زد:
_نه در اون حد دیوونه نیست
کوروش اخم کرد.
_یعنی چی تا این حد دیوونه نیست؟
شده بود مثل روز اولی که از پیش سیروس اومده بود…..سهیل رسما رد داده!
ولی میدونید چیه؟
نگاهی اول به یوسف و بعد شاهرخ کرد.
ادامه داد:
_این تقصیر سهیل نیست…..تقصیر شما دوتا ست!
به سمت کمند رفت و رو به رو اش ایستاد.
_تقصیر توعه ابجی
اگه سهیل الان مثل دیوونه ها رفتار می‌کنه همش تقصیر شماهاست
هیچ وقت نمیخواین بفهمین که نباید روی اعصاب این بشر راه برین
شاهرخ توپید:
_ولی اینکه الان سهیل اون دخترو با خودش برده و معلوم نیست میخواد چه بلایی سرش بیاره تقصیر توعه کوروش!
سر چرخاند.
_والا پدر من ما گفتیم درست ولی….
نیشخندی زد و ادامه داد:
_ولی فکر می‌کردیم هم عاقلانه تر هم بهتر این قرارو ترتیب میدی
نا سلامتی شاهرخ صدری دیگه؟ نه؟
ولی فکر کنم همچین بدت هم نیومد که یلدا رو برد.
کمند با بغض لب زد:
_کوروش مراقب حرف زدنت باش
از کوره در رفت…..کمند حتی شاهرخ و بقیه برای اولین بار خشم او را دیدند.
رو به کمند توپید:
_تو یکی اصلا حرف نزن کمند
خواهرمی دوست دارم ولی اون دختر داره بی‌گناه تقاص کارای بابای ما و بابای خودشو میده!
این عادلانه نیست
قطره اشکی روی گونه اش سر خورد، برادرش راست می‌گفت، حق داشت!
از پله ها پایین آمد و به سمت ماشینش قدم برداشت.
_من میرم ببینم میتونم سهیل رو پیدا کنم یا نه
کاوه با گفتن “منم میام” به دنبالش روانه شد.
با رفتن انها روی پله نشست، یوسف آرام با خودش حرف می‌زد، شاهرخ کلافه بود، سارا با رنگی پریده به عمارت برگشت.
هیچ وقت فکر نمی‌کرد که وقتی برگردد سهیل تا این حد تغییر کرده باشد……او تبدیل شده بود به مردی که نمیشناخت!
مثل اینکه زمان می‌برد تا اورا بشناسد…..این مرد آن پسری نبود که قبلا می‌شناخت…..این مرد آن پسری نبود که همیشه می‌خندید!

یلدا با وحشت از صندلی عقب به نیم رخ جدی او زل زد…..ترس و وحشت یک لحظه هم رهایش نمی‌کرد!
سهیل آنقدر تند میراند که فقط به سالم ماندنش در ماشین فکر می‌کرد نه اتفاق های بعدی!
یکدفعه سهیل تکانی خورد و گوشی اش را برداشت…..باز هم نگاهش کرد که شماره ای را گرفت.
_الو
…..
_ممنون…..سوله خالیه؟
……
_تو چیکار به این کار ها داری فقط بگو خالیه یا نه
……
_مهم نیست، نگهبان ها اونجان؟
…….
_بهشون بگو وقتی من میرم اونجا نزدیک های سوله نباشن بعدا خودم بهشون میگم برگردن، فهمیدی؟
هرکسم ازت پرسید نگو من کجام، وای به حالت جیکت در بیاد
پشیمونت میکنم بعدش
……
_آفرین خوبه، خدافظ
تلفن را قطع کرد و بیشتر پایش را روی پدال فشار داد.
با صدایی لرزان و لبریز از ترس زمزمه کرد‌:
_م….منو کجا…..کجا میبری؟
از داخل آیینه نگاهی به صورت رنگ پریده اش انداخت و سکوت کرد……همین سکوت چیزی بود که روان یلدا را به بازی می‌گرفت…..هرچه از سهیل می‌پرسید فقط سکوت نصیبش میشد!

حدود یک ساعتی میشد که در راه بودند، روی صندلی های عقب در خودش جمع شده بود.
لبش درد میکرد، دستش را روی آن کشید که چهره اش در هم رفت.
بلند شد و نشست، از شیشه به بیرون از ماشین نگاه کرد…..دیگر داخل شهر نبودند!
سهیل پیچید و یک آن ترمز کرد، سر یلدا به صندلی جلو اش خورد.
آخ آرامی از بین لب هایش خارج شد که فقط خودش آن را شنید.
مردی نزدیک شد و سهیل شیشه را پایین کشید، لب زد:
_درو باز کنید خودتونم دور و بر اینجا نباشید…..بعدم خودم بهتون زنگ میزنم
به مرد قد بلندی که با او صحبت می‌کرد نگاه کرد.
چهره اش برایش آشنا بود…..انگاری جایی دیده باشد‌ش!
_چشم سهیل خان
بدون بالا آوردن شیشه به روبه‌رو خیره شد……وقتی که در را باز کردند با تمام سرعت ماشین را به داخل راند و طوری ترمز کرد که صدای لاستیک ها را شنیدند.
کمربندش را بی طاقت و عصبی باز کرد و از ماشین پیاده شد……دستش را به کمرش زد و به اطراف نگاهی انداخت، سوله تقریبا خالی بود و جز چند تا وسیله و دستگاه چیز دیگری در آن نبود ولی برای مراقبت از آن چند محافظ گذاشته بودند.
به طرف جلو قدم برداشت تا وسایلی که نیاز داشت را پیدا کند و در همان حال گوشی اش زنگ خورد.
اسم روی صفحه را دید ولی برخلاف همیشه جواب داد…..شاهرخ بود!
_الو
_سهیل…..کجایی پسر؟
هرجایی که هستی برگرد
حرف های عجیب میزد شاهرخ، میگفت برگردد؟
خنده دار نبود؟
چیزی روی مغزش اثر کرده بود؟
_باشه حتما، بشین تا بیام
_سهیل!
_فکر کردم همه‌ی حرف هام رو زدم ولی مثل اینکه بیخیال نمیشی نه؟
_ببین پسر، کاری نکن برات دردسر بشه
اون دختره رو برگردون تا پشیمون نشدی!
_گوش کن شاهرخ
اگه نمیخوای برای همیشه ازم خبر نداشته باشی و کارات روی زمین نمونه دیگه بهم زنگ نزن
بعدا خبر کاری که میکنم به گوشت میرسه!شاید دیر یا زود ولی میرسه!
تماس را قطع کرد و گوشی اش را خاموش کرد، تا اگر بخواهند هم نتوانند رد گوشی اش را بزنند.
با غیب شدن سهیل دستگیره را پایین کشید و از ماشین خارج شد…..نمیدانست قصد او چیست ولی هرچه بود باید فرار می‌کرد!
به طرف در پا تند کرد و سعی کرد بازش کند ولی موفق نشد…..هراسان به پشت سرش نگاه کرد، سهیل پیدایش نبود!
به اطراف نگاه کرد و بالاخره جایی برای قایم شدن خود پیدا کرد.
چند دقیقه بعد صدای کشیده شدن چیزی را روی زمین شنید…..از پشت وسیله ای که اسمش را نمی‌دانست آرام نگاه کرد.
سهیل را دید که صندلی را روی زمین می‌کشد و طنابی در دست دارد.
چشم هایش گشاد و شدند و سریع خود را عقب کشید…..اینبار دیگر سهیل نقشه‌ی قتلش را کشیده بود!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 13

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x