رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت چهل وهفتم پارت اصلی

4.3
(7)

دوستان عزیز یه مشکلی پیش اومد پارت قبلی اشتباه اومده این پارت اصلی و درستشه.لطفا اینو مطالعه کنین ممنون.🤗

همگی به داخل اتاق هجوم بردند و سهیل را درحالی که روی زمین افتاده بود دیدند!
ساعد دست چپش که در آن اسلحه قرار داشت را روی چشم هایش گذاشته بود و در دست راستش هم شناسنامه‌ی کمند بود!
بهت زده به او خیره شدند…..حالش خوب بود!
سارا نفس حبس شده اش را آسوده به بیرون فرستاد و کنارش روی زمین نشست.
_داداش…..
با صدایش سهیل در همان حالت گریه کرد و سارا هم با او به هق هق افتاد…..هر دو خواهر و برادر با یکدیگر اشک ریختند با این تفاوت که سارا به خاطر ترس از دست دادن برادرش گریه میکرد ولی سهیل به حال خودش و قلب تیکه تیکه شده اش!
دل کمند گرفت….جانش داشت بالا می امد….هرگز سهیل را در این شرایط ندیده بود!
حتی وقتی برگشته بود و با آن مردی که دیده بود رو به رو شده بود ان موقع هرگز فکرش را نمی‌کرد اورا در چنین اوضاعی ببیند!
با صدای دورگه ای لب زد:
_شماها که باز اینجایید…..مگه نگفتم برید بیرون!
سارا غمگین لب زد:
_سهیل قلبمو اوردی توی دهنم دیوونه…..نگفتی یه خواهر دارم که ممکنه به مرز سکته برسه؟
کجا شلیک کردی تو؟
باد خنکی در اتاق پیچید و باعث شد نگاهش به سمت بالکن اتاق کشیده شود که در ان باز بود.
جواب سوالش را گرفت و چشم بست.
دلش نمی‌خواست هرگز برادرش، نه برادرش نه!
پدر و مادرش را در این وضعیت ببیند!
سهیل برایش فقط برادر نبود….او برایش هم پدر بود و هم مادر!
مانند مادر به او محبت کرد…..مانند پدر تکیه گاه شد و مانند برادر حامی…..حتی مانند خواهر هم مرحم درد هایش شد!
او هیچگاه برای سهیل مرحمی نبود!
اما فردی در زندگی سهیل بود که از جان خودش هم با ارزش تر بود!
او تک خواهرش بود…..او تنها عضو خانواده اش بود!
جایی که سارا در قلب سهیل داشت هیکس دیگری نداشت! حتی کمند!
سهیل از روی زمین بلند شد و مقابل کمند ایستاد…..ایستاد و شناسنامه اش را توی صورتش پرت کرد.
_برو خوش باش!
پوزخند تلخی زد و اشک روی گونه هایش را پاک کرد.
_سهیل بزار……
انگشتش را روی بینی اش گذاشت.
_هیس…..نشنوم صداتو!
دیگه هرگز نه از گذشته حرف میزنی، نه از توضیح دادن حرف میزنی و نه از خودت حرف میزنی!
این را گفت و به داخل بالکن اتاقش رفت و در آن را بست….همان لحظه صدای داد و بیداد سارا را که از روی خشم و حرص بود را شنید.
_همش تقصیر توعه، تو داداشمو به این روز انداختی کمند!
کاش هیچ وقت نمی اومدی!
بخدا اگه سهیل اون تیرو به خودش میزد و بلایی سر خودش می اورد همه چیز رو از چشم تو میدیدم و باعث میشدم هر روز آرزوی مرگ کنی!
تو با اومدنت همچی رو بدتر کردی!
لبخند زد…..چقدر خوب بود که سارا از او دفاع می‌کرد…..خوب بود که کسی را داشت نگرانش شود!
جلوتر رفت و دستش را لبه‌ی میله بالکن گذاشت…..نفسش را بیرون فرستاد و سر خم کرد…..فکر می‌کرد کمند را فراموش کرده است اما انگاری اشتباه میکرد.
دیگر توانی برای ایستادن نداشت…..چرخید و به طرف صندلی های چوبی که در بالکن قرار داشتند رفت و روی یکی از آنها نشست.
دستی به صورتش کشید.
_یه کاری میکنم که تک بتکون پشیمون بشین!

دست های خیسش را با دستمال کاغذی خشک کرد و بعد از انداختن دستمال داخل سطل پیش مادرش رفت.
_دکتر نیومد؟
بغض کرده سرش را به چپ و راست تکان داد.
پایین پایش زانو زد و لب زد:
_الهی قربونت برم آروم باش…..ایشالا که اتفاقی نیوفتاده حال بابا هم خوبه
_خوب نیست، حالش خوب نیست!
_از کجا مطمئنی مادر من؟
_از اون جایی که اصلا سابقه نداشته اینطوری از حال بره
دستی به صورتش کشید و روی صندلی های فلزی نشست.
مهری باز نالید:
_بفرما اون از دختر دست گلم اینم از شوهرم!
_مامان، دیگه اینقدر اینکه نتونستیم یلدا رو از اون عمارت بیاریم بیرون تو سرمون نزن!
حالا نشد یه بار دیگه سعی می‌کنیم، الان اونجا یلدا حالش خوبه سالمه باباست که اینجا توی بیمارستانه!
یاسر خان امجدی، خیال داری خواهرت زنده است؟
عیبی ندارد، تو بی خبری، ولی دیر یا زود سهیل آن فیلم را برای تو هم می‌فرستد!
اما شاید…..
_باشه یاسر اصلا….
محکم روی دهانش کوبید.
_اصلا من لال میشم خوبه؟
چشم در حدقه چرخاند و دست روی شانه مادرش گذاشت.
_مامان مهری م…..
ادامه حرفش را باز شدن در اتاق عمل خورد، با دیدن دکتر از روی صندلی بلند شد.
_سلام آقای دکتر
مهری نیز بلند شد و لب زد:
_خسته نباشید
چیشد آقای دکتر؟ حال شوهرم خوبه؟
عینک و ماسکش را از روی صورتش برداشت و سر پایین انداخت.
_همسرتون سکته کرده بودن خانم، ما هر کاری تونستیم کردیم ولی متاسفانه رفتن توی کما!
زمین زیر پاهایش خالی شد و به لباس یاسر چنگ زد.
سکته را که حدسش را می‌زد ولی مگر چقدر وضعش وخیم بود که به کما رفت؟
نزدیک بود روی زمین بی افتد ولی یاسر محکم اورا گرفت.
_مامان…..مامان آروم باش
لایه‌ی اشک در چشم هایش حلقه زدند و طولی نکشید که صورتش خیس از اشک شد.
_یاسر
دکتر جلو رفت و نگران لب زد:
_خوبی مادر جان؟
میخوای بگم یه لیوان آب بيارن؟
_شوهرم توی کم است آب میخوام چیکار کنم ها؟
یاسر اورا روی صندلی نشاند…..خودش گیج بود…..نمی‌دانست چرا این اتفاق برای پدرش افتاده است، اصلا در اثر چه؟
سعی کرد مادرش را آرام کند:
_قربونت بشم گریه نکن…..خوب میشه….بهوش میاد مطمئن باش!
محکم روی پایش کوبید.
_نه….نه….نمیشه…..نمیشه یاسر!
بهت زده نگاهش کرد، یاسر هنوز نمی‌دانست باید گیج باشد یا ناراحت آن وقت مهری چنین می‌کرد.
_مامان چرا اینطوری میکنی؟ میشه چرا نشه
داد زد:
_وقتی میگم نمیشه یعنی نمیشه!
یاسر به دور و برش نگاه کرد.
_هیس مامان داد نزن….اینجا بیمارستانه
رو به دکتر کرد و ادامه داد:
_اگه میشه بگید یه لیوان آب قند بیارن
_البته!
دکتر رفت و یاسر حرصی نگاهش کرد.
_چرا نشه مامان؟
مهری با حال زاری نگاهش کرد.
_نمیشه به خاطر اینکه ما داریم تاوان میدیم یاسر!
ما داریم تاوان زندگی او پسرو میدیم! دیدی؟دیدی چطور آه و نفرتش دامنمون رو گرفت؟
گیج به مادرش خیره شد.
_یعنی چی؟ کیو میگی؟
_سهیل، سهیل رو میگم پسر!
همون آدمی که بابات و شاهرخ پدرشو زمین زدن…..همون آدمی که بابات دست سیروس سپردش!
همون آدمی که دخترمو گرفت یاسر!
اخم کرد دست هایش را به کمرش زد.
_پرت و پلا نگو مامان
_پرت و پلا نیست پسر…..همش حقیقته خودت که اینو میدونی!
میدونستم کینه این پسر یه جایی کار دسمون میده!
هق هق کرد و اشک ریخت…..یاسر در فکر فرو رفته بود که پرستاری به همراه یک لیوان آب قند کنارش ایستاد.
_بفرمایید
لیوان را گرفت و تشکر کرد.
_بیا مامان بخور، فشارت افتاده پایین
رنگ به رو نداری
لیوان را گرفت و چند قلوپ از آن خورد…..نمی‌توانست دست رد بزند چون واقعا به آن نیاز داشت!
یاسر دستی به صورتش کشید و دور خود چرخید.
زیر لب زمزمه کرد:
_سهیل…..سهیل…..فقط اگه این اتفاق زیر سر تو باشه…..مطمئن باش یه کاری میکنم پشیمون بشی!
از بیمارستان خارج شد تا بادی به سرش بخورد.
روی پله های حیاط بیمارستان نشست و دور و برش را نگاه کرد.
حرصی سرش را تکان داد و لب زد:
_یوسف خان حالا که دستت فعلا کوتاهه، کاری رو که تو نکردی رو من میکنم!
یلدا رو قرار بود بیاری ولی اینکارو نکردی، پس خودم میارمش!

تقه ای به در اتاقش وارد کرد و داخل شد…..صدایش بشاش بود…..مانند همیشه!
_سلام شازده…..چطوری؟
جوابی نشنید.
_اَه ضد حال بی‌تربیت…..بهت یاد ندادن باید جواب سلام آدمو بدی؟
روی تخت نشست و سینی غذایی را که در دست داشت جایی کنار خودش گذاشت.
_چرا مثل همین بدبختا خودتو داخل اتاق حبس کردی؟
بابا بیا بیرون، یکم هوای تازه بخور بعد از دوروز لازمه ها!
پشت به او نشسته بود و حرف نمیزد.
با تاسف نگاهش کرد.
_هوی سهیل….گاو بیشتر از تو شعور داره به مولا!
حداقل باهاش حرف بزنی به نوبه خودش جواب میده اون وقت تو چی؟
انتظار داشت سهیل مانند همیشه عصبی شود و به او بتوپد ولی انگار نه انگار!
دلخور لب زد:
_اصلا با دیوار حرف میزنم، آهای دیوار برات غذا اوردم بیا بخور!
چرخید و روی تخت دراز کشید، بی توجه به او چشم بست.
بعد از آن روز که فهمید کمند ازدواج کرده است دیگر نه با کسی حرف زده بود و نه از اتاق بیرون رفته بود.
فقط چند باری پیام از ماهرخ برایش رسیده بود که ماشینش را می‌خواهد او هم به حامد پیام داد که ماشین را تحویل دهد.
می‌دانست شماره اش را از سارا گرفته است برای همین چیزی به رویش نیاورد.
حتی دیگر خبری هم از هومن نشده بود.
در این دوروز کوروش یا سارا برای دادن قرص هایش و غذا به اتاقش می آمدند، سعی داشتند کاری کنند که حرف بزند ولی او حتی با خواهرش هم صحبتی نکرده بود چه به کوروش!
_سهیل تورو جون هرکی دوست داری حرف بزن
دق کردم توی این مدتی که پاچمو نگرفتی! بخدا منم دل دارم یکم ابراز محبت کن!
خندید و ادامه داد:
_از نوع وحشیگریش!
حرف نمیزد درست ولی عکس العمل که می‌توانست نشان دهد.
يک آن بلند شد و با اخم نگاهش کرد….نیش کوروش تا بنا گوش باز شد…..خوشحال شد که بالاخره اعصابش را خورد کرده است!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fateme
9 ماه قبل

خسته نباشید عزیزم💚

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x