رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت یازدهم

4.1
(15)

کپی ممنوع
به قلم:..☆Sara…E..☆

در را باز کرد و داخل شد نگاهش که به کاوه و آن دختر افتاد دستش را محکم مشت کرد.
به آنها نزدیک شد و مقابل میزشان ایستاد، سر هردوی آنها به سمتش چرخید و نگاه کاوه که به صورت قرمز شده اش افتاد حس کرد قلبش از تپش ايستاد!
بعد از چند لحظه سکوت بالاخره زبان باز کرد و لب زد:
_س….سهیل…..تو اینجا چیکار میکنی؟
دخترک متعجب نگاهش را از سهیل به چهره ی رنگ پریده کاوه دوخت.
_کاوه جان چیزی شده؟ این آقا رو میشناسی؟
سهیل با عصبانیت خندید
_کاوه جان؟!
بهت زده سرش را سمت دخترک چرخاند.
_چی میگی تو؟
یقیه ی لباسش را گرفت و مجبورش کرد از روی صندلی بلند شود
_یه کاوه جانی ازش بسازم…..
نگاهش را به چشم های سیاهش دوخت.
_سهیل زشته همه دارن نگاهمون میکنن
صدایش را بالا برد.
_به درک که دارن نگاه میکنن مگه مهمه؟
_صبر ک…….
یقه اش را ول کرد و  هولش داد…..بی تعادل عقب رفت و زمین خورد.
_خفه شو فقط خفه شو! باهات کار دارم اونم خیلی
به چشم های سهیل که حالا سیاه تر از هر زمان دیگری بود نگاه کرد می‌دانست که دیگر کلکش کندست و سهیل از خیرش نمی‌گذرد….موقع بدی دیده بودتش ولی باید اجازه می‌داد توضیح دهد!
صاحب مغازه که رفتار او را دید داد زد:
_آقا داری چیکار میکنی؟ اگه مشکلی دارید بفرمایید بیرون حلش کنید اینجا جاش نیست!
پوزخند زد.
_هم میریم بیرون هم حلش میکنیم شما نگران نباش! خانم شمام بهتره بری آخه کاوه جان خودش زن داره!
دخترک خندید و رو به کاوه لب زد:
_توکه گفتی مجردی پس……
سهیل محکم روی میز کوبید و غرید:
_دِ بلند شو برو دیگه هنوز نشستی حرف میزنی؟!
از حرکت سهیل ترسید و بدون معطلی کیفش را برداشت و آنجا را ترک کرد.

ماشین را  روبه روی ماشین کاوه پارک کرد و زیر لب غر زد:
_خاک تو سرت کاوه گور خودتو با دستای خودت کندی حالا کی باید سهیلو آروم کنه
از ماشین پیاده شد و خواست به طرف کافی شاپ برود که سهیل در را باز کرد و کاوه را به بیرون پرت کرد!
_انگشترتو فقط یه روز بود پرت کردم جلوت بعد میری با یکی دیگه؟ اینجوری میخواستی خواهر منو خوشبخت کنی اره؟
کاوه عقب رفت،از روی زمین بلند شد و لب زد:
_بزار……
سهیل تخت سینه اش کوبید به عقب هلش داد.
زمین خورد و سرش محکم به ماشین پشت سرش برخورد کرد.
فریاد زد:
_خفه شو حرف نزن!
تا او خواست به سمتش هجوم ببرد کوروش سد راهش شد
_سهیل داری چیکار میکنی ولش کن حالا یه غلطی کرده
_گمشو کنار
_صبر کن بزار حرفشو بزنه
درد بدی در سرش پیچید، دستش را پشت سرش گذاشت و وقتی آن را برداشت خونی که نوک انگشتان دستش بود را دید، خواست بلند شود اما سرش گیج رفت و باعث شد همان جا بنشیند.
_حرف بزنه که چی بشه؟ خودشو توجیح کنه؟ میخوام صد سال سیاه حرف نزنه!
کوروش را کنار زد و با چشم های به خون نشسته به طرف کاوه رفت، یقه ی لباسش را گرفت و اورا بالا کشید
_اگه میبینی یه گلوله حرومت نمیکنم به خاطر این نیست که پسر عمومی یا از شاهرخ میترسم، نه! به خاطر اینکه سارا دوست داره!
میدونم همین صبح یا فردا میاد پیشم میگه داداش من کاوه رو بخشیدم تو هم کاری به کارش نداشته باش! میگه من این آدمو دوسش دارم!
_تو….تو گفتی که….اون دیگه نامزدم نیست
پس دردت چیه؟ بعدم وایسا اول توضیح بدم…..هیچی اون طوری نیست که تو فکر میکنی!
به بقیه حرف هایش توجهی نکرد جز یک تیکه
_آره…..آره من گفتم ولی اون واقعا عاشقته میفهمی؟
حیفه خواهرم!
شانه های کاوه را گرفت و با پایش چند بار محکم در شکمش کوبید اما همینکه خواست ضربه ی بعدی را بزند چند نفر به همراه کوروش ریختند سرش و اورا از کاوه جدا کردند.
همه را به عقب هول داد و رو به کوروش لب زد:
_داری چیکار میکنی؟ من هنوز با این کار دارم!
با اشاره به جسم بی‌جان کاوه که روی زمین افتاده بود لب زد:
_بسه سهیل مگه نمیبینی بیهوش شده میخوای بکشیش؟ مثلا داداشمه نکنه انتظار داری بشینم کتک خوردنشو نگاه کنم
_به درک که بیهوش شده! اگه ناراحتی تو هم بیا به داداشت بپیوند اینجوری تنهایی کتک نمیخوره!
یکی از مرد هایی که آنجا بود جلوتر رفت و لب زد:
_آقا آروم باشید شما که نباید اینجا مشکلاتتون حل کنید…..
حرفش را قطع کرد و با عصبانیت غرید:
_تو الان سر پیازی یا ته پیاز که دخالت میکنی ها؟
کوروش به او نزدیک شد و دستش را گرفت
_سیهل تو برو……
نگذاشت حرفش را تمام کند و با پشت دست توی دهانش کوبید!
دستش را جلوی دهانش گذا‌شت و مزه ی خون را حس کرد!بدون اینکه نگاهش کند گره دستش را از دور مچ او شل کرد. سهیل لب زد:
_میرم ولی نه ‌شرکت!
سرش را نزدیک گوش او برد و ادامه داد:
_خودتم میری عمارت و به سارا همچی رو میگی، میگی برادر احمق من اصلا برات ارزش قائل نیست!
این را گفت و از آنجا رفت.
کوروش هیچ نگفت…..می‌شناختش، سر سارا با کسی شوخی نداشت.
عصبی که می‌شد کسی نمی‌توانست جلو اش را بگیرد.
تقصیر او نبود…..تقصیر پدر خودش بود!
سهیل هیچ وقت این چنین نبود!

با تمام سرعت خودش را به مزرعه رسانید و وارد شد‌؛ به سمت ساختمان سفید رنگ رفت تا ماشینش را پارک کند که دویست و هفت آلبالویی رنگی توجهش را جلب کرد انگار جایی قبلا آن را دیده بود.
از ماشین که پیاده شد حمید هم خودش را به او رساند و نفس زنان لب زد:
_س….سلام آقا….خیلی خوش اومدین
_سلام ممنون
به طرف دویست و هفت چرخید و لب زد:
_حمید این ماشین برای کیه؟
_برای خانم پناهی
_خانم کی؟
_پناهی…..تازه استخدام شدن
یک آن یادش آمد که دخترک کیست…..او را در بیمارستان دیده بود.
به طرفش برگشت.
_ماهرخ پناهی اره؟
_بله اقا
_اون اینجا چیکار میکنه؟کی استخدامش کرده؟
_شما میشناسینش؟
صدایش را بالا برد
_گفتم کی استخدامش کرده؟
مرد آب دهانش را قورت داد و لب زد:
_شاهرخ خان اقا
دستش را لای موهایش فرو کرد و دور خودش چرخید.
بعد از چند لحظه ایستاد و لب زد:
_ دختره رو صداش کن بگو بیاد اینجا
حمید چشمی گفت و به دنبال ماهرخ رفت.
کلافه به ماشینش تکیه داد، طولی نکشید که حمید به همراه ماهرخ خودشان را به او رساندند
_سلام آقای صدر
_تنهامون بزار حمید
مرد سری تکان داد.
_بله چشم
او که رفت سهیل خودش را از ماشینش جدا کرد و مقابل ماهرخ ایستاد.
_مگه من به تو نگفتم نمیتونی اینجا کار کنی؟
_اولا تو نه شما
دوما چرا گفتید ولی من به این کار احتیاج داشتم و عموتون هم لطف کردن منو استخدام کردن
مگه باهاتون حرف نزدن؟
نه….حرف نزده بود…..در واقعا شاهرخ به کلی ماجرا را فراموش کرده بود!
_عموم بیخود کرد با تو! اینجا مزرعه منه تو هم حق نداری اینجا کار کنی
ماهرخ خندید
_الان داری اخراجم میکنی؟
_از اولم استخدامت نکرده بودم ولی آره تو فکر کن دارم اخراجت میکنم پس همین الان شرتو کم کن!
با لحن آرامی جواب داد:
_ببخشید آقای صدر ولی من جایی نمیرم
_غلط میکنی!
ماهرخ اخم کرد
_به چه حقی سر من داد میکشی؟ ببین اقا سهیل تو منو استخدام نکردی که حالا بخوای اخراجم کنی! پس اگه میشه بزارید برم به کارم برسم!
به چشمان سبز رنگ او زل زد عصابش بهم ریخته بود و دخترک بدتر روی آن راه می‌رفت! برای چه شاهرخ یک دختر بچه را در مزرعه اش استخدام کرده بود آن هم بدون انکه به او چیزی بگوید؟!
_اینجا مزرعه منه، منم تعيين میکنم کی داخلش کار کنه کی کار نکنه حالا هم هرچه زودتر از اینجا برو بیرون
ماهرخ پوزخند زد
_بشین تا برم!
_ببین دختر خوب من امروز اصلا روز خوبی رو شروع نکردم لطفا تویکی خراب ترش نکن
به ساختمان اشاره کرد
_اگه نمیخوای منو ببینی بفرما برو داخل خونه اینجوری عصابت خورد نمیشه
_الان داری برای من تعیین تکلیف میکنی؟
_نه من فقط گفتم اگه میخوای منو نبینی میتونی بری داخل خونه
_کاری نکن مجبور بشم کولت کنم خودم بندازمت بیرون!
ماهرخ با لبخند دستش را به سینه زد ولب زد:
_تو همچین کاری نمیکنی
لبخند یک طرفه ای گوشه لبش نقش بست.
سرش را نزدیک گوش او برد و زمزمه کرد:
_اگه میخوای میتونیم امتحان کنیم!
لحن سرد و جدی اش باعث شد ماهرخ بی اختیار عقب برود.
_چ….چی؟!
لبخند محوی زد و خواست جوابش را بدهد اما زنگ تلفنش این اجازه را نداد.
از ماهرخ فاصله گرفت و گوشی اش را از جیب شلوارش بیرون آورد.
چشمش که به شماره و نام شاهرخ افتاد اخم کرد
_این دیگه چی میخواد
رد تماس داد و گوشی اش را خاموش کرد
_ببین بچه جون اینجا یکم کار دارم اونا رو که انجام دادم اومدم تو باید از اینجا رفته باشی!
این را گفت و از کنار ماهرخ گذشت.
زبانش را بیرون آورد و لب زد:
_عمرا از اینجا برم سهیل خان! فکر کرده منم مثل بقیم هرچقدر دوست داره میتونه بهم زور بگه

به سمت انبار رفت و حمید را آنجا دید.
نگاهی به داخل انبار انداخت و چشم هایش گشاد شدند.
_حمید این چه وضعیه؟ مگه کارگرا اینجا رو مرتب نمیکنن؟
_شرمندم آقا……
میان حرفش پرید و لب زد:
_شرمندگیت به چه درد من میخوره؟ ببین انبارو کلی جعبه و میوه ی له شده اینجاست، کلا از وضعیتش چیزی نگم بهتره!
_الان به چند تا کارگر میگم که بیان اینجا رو تمیز کنن
_لازم نکرده دیگه الان بهشون بگی خودم انجام میدم
_اما سهیل خان……
_دیگه چیزی نگو برو به بقیه ی کارا برس
_چ…..چشم
خواست از انبار خارج شود اما سهیل اورا صدا کرد
_حمید
_بله اقا
_اون باری که گفتی رو تحویل گرفتین؟
_آره آقا خانم پناهی درستش کردن
یک تای ابرو اش را بالا داد.
_چطوری؟
_والا آقا به من چیزی نگفتن
سهیل سری تکان داد و لب زد:
_خیله خوب میتونی بری خودم ازش میپرسم
_با اجازتون
سهیل رفتنش را تماشا کرد و بعد مشغول شد.

اعصابش از رفتار سهیل بهم ریخته بود و از کاوه هم دل خوشی نداشت، تقه ای به در اتاقش وارد شد و لب زد:
_بیا داخل
کوروش در را باز کرد و داخل شد، روی یکی از صندلی ها نشست و لب زد:
_سهیل جواب نداد؟
_جواب نداد که هیچ تازه گوشیش هم خاموش کرده
_بابا ولش کن میشناسیش که
_آره میشناسم سهیل رسما میخواست کاوه رو بکشه خودت که دیدیش
کوروش خندید
_آره دیدمش هم الانشو هم موقع کتک خوردنشو پس ممنون من و آدم های کافه باش
اگه کاوه رو از سهیل جدا نمی‌کردیم الان باید حلواشو می‌خوردیم
شاهرخ تشر زد:
_گل بگیر دهنتو کوروش!
_عصبانی نشو بابا حالا که فعلا زندس تا بعد ببینیم سهیل اجازه میده همینطور زنده بمونه یاکه نه باید دنبال سنگ قبر باشیم
شاهرخ تیز نگاهش کرد و کوروش خودش را جمع کرد
_خوب حالا بابا شنیدم شب مهمون داریم درسته؟
او سری تکان داد و لب زد:
_سیروس قراره شب بیاد اینجا
چشم های کوروش گشاد شدند و بهت زده روی صندلی نیم خیز شد.
سیروس دیگر چرا میخواست آنجا بیاید؟
_یا حضرت عباس این دیگه واسه چی میخواد بیا اینجا؟
آدم قحطیه؟ خدا کنه تا شب فقط سهیل هرجا که هست نیاد وگرنه سیروسو ببینه بد میشه منم خیلی ازش خوشم نمیاد
_مهم نیست که تو خوشت میاد یا نمیاد در هر صورت اون قراره شب مهمون ما باشه!
سهیل هم باید حتما شب اینجا باشه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 15

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

خیلی قشنگ بود عزیزم قلم زیبا و روانی داری
همین طور پر قدرت ادامه بده✨✨

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x