رمان انتهای دنیای من با تو

انتهای دنیای من با تو _ پارت 19

4.6
(40)

سبحان

به بیمارستان که رسیدیم، اِلمانو دیدم که تا الان منتظر ما مونده. سرش پایینه و کاملا مشخصه چقدر ناراحته
انگار هروقت من حالم خوب نیس، اونم همین شکلیه
هر زمان که خوبم انگار اونم خوشحاله…

ایل ماه اونقدر سریع از ماشین پیاده میشه که اگه جلوشو نمی گرفتم، حتما زمین خورده بود..

نگران بهم خیره میشه و به در ماشین تکیه میده
ایل ماه: هیچ وقت نگفتم چرا؟ هیچ زمانی از خدا نپرسیدم واسهٔ چی شرایمو اینقدر سخت کرده…
اما الان…

بهش خیره میشم. نتونستم بهش بگم همه چی درست میشه. نتونستم بگم نگران نباش و همه چی مثل روز اولش خوب
میشه..

فقط تونستم خیره بهش، سکوت کنم و سعی کنم اون لحظه که باهش هستم خوب درکش کنم، شاید اینطوری می تونستم باعث آرامشش باشم

بعد از گوش دادن به صحبت های دکتر و سطح هوشیاری خیلی پایین بنیامین، ایل ماه وارد حیاط بیمارستان میشه و روی صندلی می شینه.

همین طوری نگاش می کنم که رو بهم میگه:
_ سبحان..از خدامون ممنونم

سبحان: چرا؟

ایل ماه: برای اینکه وقتی کسی رو ازم می گیره، یه نفر دیگه رو بهم می بخشه…

پایین پاش زانو زده، لبخندی می زنم و میگم:
_هی ایل ماه! خودتو نباز دختر..هنوز چیزی مشخص نشده

همونطور که چشماش از اشک پر شده؛ اما نمی خواد گریه کنه ادامه میده..

ایل ماه: به بابام چی بگم سبحان؟ قلبش مریضه..

سبحان: من بهش میگم..حواسم هست

شش روز بعد..
سبحان:

علیرضا : دخترم.. کجا میری؟

ایل ماه که در حال پوشیدن کفشاش بود رو به علیرضا می کنه و میگه:

_ میرم ملاقات بنیامین بابا.‌. زنگ زدن بهم از بیمارستان
،گفتن حالش بهتره

علیرضا: برو دخترم خدا به همراهت

ازش خداحافظی می کنیم و همراه ایل ماه راه میفتیم به سمت بیمارستان..

دیروقته و بارون شدیدی میاد.. وارد بیمارستان میشیم که ایل ماه با قدم های تند و بی طاقتش خودشو به پرستار می رسونه.

ایل ماه: ببخشید آقا.. می تونید بگید برادرم رو کدوم اتاق بردن؟

پرستار: اسم شون رو بفرمایید لطفا

ایل ماه: بنیامین..بنیامینِ مَلک

پرستار: صبح آوردنشون تو بخش؛ اما متاسفانه حالشون بعد چند ساعتی بدتر شد

ایل ماه نگران و غمگین خیره به پرستار مونده…

رو بهش میگم:
_ آروم باش ایل ماه!

پرستار که انگار دلش برای ایل ماه سوخته بود، گفت:
_ می تونید برید ببینیدشون؛ اما خیلی سریع تمومش کنین!

ایل ماه به قدری خوشحال شد که انگار دنیا رو بهش داده بودن..بهش لبخندی می زنم. کیفشو ازش می گیرم و توی راهرو منتظرش می مونم تا بیاد..

✳️✳️✳️

ایل ماه:

وارد اتاق میشم. چشمای خسته شو می بینم که نیمه بازه

دلم براش تنگ شده..خیلی. اونقدرا که دوست دارم همین حالا بغلش کنم.

آروم و زمزمه وار میگم:
_ بنیامین..

لبخند کوتاهی بهم می زنه.

ایل ماه: حالت خوبه؟ اره داداشی؟

بنیامین: ایل..ایل ماه.

ایل ماه: جانم بنیامینم.. جانم عزیزم، چی می خوای بگی؟

بنیامین: باید..یه..چیزی بهت..بِ…بگم

منتظر می مونم تا جملش تموم بشه.

بنیامین: برو..برو یه جای دور. بدون..بدون سبحان…

متعجب بهش خیره شدم و دستاشو تو دستم می گیرم.

ایل ماه: چرا بنیامینم؟

بنیامین: چون دیگه نمی تونم ازت محافظت کنم..

کاش نشنیده بودم..کاش اصلا نمی اومدم تا ببینمش.. چرا دلم اینقدر گرفتست؟!

چشماش رو می بنده و تکرار می کنه:
_ دوستت..دوست دارم ایل…ماه.

صداش می کنم اما جوابمو نمیده..
آخرین جمله، دقیقا همون چیزی بود که مطمئن بودم ادامه دار خواهد شد؛ اما دیگه هیچ وقت قرار نیست تکرار بشه برام..

کم کم همه چیز رو به دست میاریم و بعد یکی یکی هر اونچه که به دست آوردیم رو از دست خواهیم داد…
کاش بتونیم تا آخرین لحظه، تا آخرین دیدار یا آخرین نامه هامون، خوب باقی بمونیم… حق شناس باشیم، محبت کنیم.
همراه سادگی، زیبا و دوست داشتنی باشیم…

✳️✳️✳️

سبحان:

سبحان: چی شده سپهر؟

سپهر: بذار مراسم بنیامین تموم شه، بعد بهت میگم.

بعد از پایان مراسم و رسوندن ایل ماه به عمارت، رو به سپهر میگم:

_ منتظرم سپهر

سپهر: درمورد شاهرخه

سبحان: اسم اون عوضی رو نیار

سپهر: تصادف بنیامین، کار شاهرخ نیست.

با جدیت بهش خیره میشم و میگم:
_ چطور اینقدر مطمئنی؟!

سپهر: شاهرخم کشتن..

✳️✳️✳️

نا امیدی تار و پود انسان را جدا می سازد و با لحظه ای درنگ و فکر کردن و دوباره فکر کردن باور می کنید شایسته نیستید. اصلا اگر شایسته نبودید برای چه خلق شده اید ؟ اگر باید نا امید می شدید و بی حرکت می بودید برای چه با این همه نظم و ترتیب ساخته شده اید ؟ اگر قرار بر نبود عشق در درونتان بود پس چرا کسی عاشقانه شما را آفرید ؟

آن گونه که زیبا خلق شدید و به حرکت درآمدید ، زیباتر نیز بایستید، آن لحظه مرگ شما باشد. بگذارید مرگ، انتهای خوبیهایتان باشد نه پایان ظلمتی که پدید آوردید، نه آن موقع که بر زشتی خود اطمینان یافتید .

همیشه سازنده مرگ سرنوشت و تقدیر نخواهد بود
گاهی آدم ها زودتر خود را به مرگ می رسانند آن موقع است که تنها یک جمله را باز می گویند :
آنچه گذراندم کوتاه بود …

قدر این کوتاهی را نه کسی شناسد و نه باز گو کند…جز آنکه سرشت خود و خدایش را در راه دریابد و چه آسان و سخت است زندگی ، میان این هیاهوی بی دلیل .

❤️❤️❤️❤️❤️💛💛💛💛💛🧡🧡🧡🧡🧡

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 40

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
34 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تارا فرهادی
10 ماه قبل

اولییین کامنت
دومین بازدید کننده
اولین امتیاز 🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

وای
یکی بیاد با من برقصههه

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

چرااا
کجا بیام🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

پسرعمم اهنگ زد
بدجوری رقصم گرفته

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

خو بلند شو قرش بده🤣🤣💃💃
کاری داره مگه عقب جلو
جلو عقب من وقتی جو بگیریم واسم فرق نداره کجایم در اصل حواسم پرت میشه میرم تو فضا با آهنگ باورت میشه اون روزی توی خیابون صدای آهنگ از یکی از خونه ها میومد با دوستم بودم اصلا حواسم نبود یه عالمه آدم دور و ورمن خودم قر میدادم راه میرفتم یه دفعه دوستم متوجه شد گفت چته دیونه باز گرفتنت مردم دارن نگامون میکنن یه دفعه به دور و ورم نگاه کردم اینقد خجالت کشیدم همه داشتن با تعجب نگام میکردن 🤣🤣🤣🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

🤣🤣🤣🤣
پسرا دارن میرقصن، لامصب علیرضا هم بردن نمیتونم برم دستشو بگیرم برقصم😑🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

تو هم مثل خودشون پرو باش برو دستشو محکم بکش باهاش برقص
بگو افتخار یه دوره رقص و بهم میدی عشقم🤣🤣🤣🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

متاسفانه شوهر من اینجوری نیست جو گیر شه بره قر بده🤣
بدبختو گذاشتنش وسط، دورش میچرخن میرقصن اون بدبخت از خجالت داره اب میشه🤣🤣🤣🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

اوخی
مظلوم گیر آوردن اینا هم 🥺
پرو بازی در بیارمحکم دستشو بکشی با هم برقصین🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

رقصیدم باهاش😂

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

آفرییین🤣🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

ضحی زودتر بیاین با من برقصین🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

تانگو خوبه؟🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

اره عالیه🤣🤣

Fateme
10 ماه قبل

حمایت از نویسنده💚

تارا فرهادی
10 ماه قبل

عالی بود زهرا جان🧡😘

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

۱٠ شهریور تولد علیرضاس🤣😑
هنوز کاری نکردم🥲

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

همچنین ۴ شهریور هم تولد داداش منه هیچکاری نکردم
میره تو چند سال آقاتون🤣🤣
فضول هم خودتی🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

🤣🤣🤣🤣🤣
۲۵🥲
صددرصد تو تالار واسش جشن میگیرم سوپرایزش میکنم🥹

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

ژووووون رمانتیک کی بودی سحری🤣🤣
اگه بخوای تالار بگیری باید خیلی زود اقدام میکردی به نظرم همین فردا باید بری رزرو کنی

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

میرم میرم🤣🤣🤣🥹

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

🙂🧡

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

عه پس داداشت یه روز بعد منه🤭
من پسر خالم ۶ شهریوره
پسر داییم ۱۶ شهریور
خودمم ۳ شهریور🤣
کلا تو شهریور کیک میخوریم🤦‍♀️🤓

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

چه باحال و خوب🤣🤣🤣
همه ‌ی خاله ها داییت پشت سر هم اقدام کردن🤣🤣🤣
ما هم آبان و آذر تولد زیاد داریم
خودمم ۵ آذر🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

سه شهریورم تولد منه من کادو میخوامااا

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

چه جوری بهت بدیم🤣
فقط شماره کارت بدی دریافت پول برای تولدت🤣🤣🤣🤣🤣🤣
ما هم کیک میخوایم
کیکو تیکه تیکه کن واسه هممون یه تیکه ارسال کن🤣🤣🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

واسه علیرضا کادو چی بگیرم
واسه تو کادو چی بگیرم
ای خدااااا من رد دادم

saeid ..
10 ماه قبل

#حمایت از نویسندگان

لیلا ✍️
10 ماه قبل

کارت حرف نداره سحر‌جان👌🏻🌺

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

خواهرجون😂😐
سحر کیه؟
نویسنده اسمش سحره؟

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

قاطی کرده اوله صبحی خواهرم🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

😂😂😂😂😂

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

🤦‍♀️ اون ز رو ندیدم

دکمه بازگشت به بالا
34
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x