رمان انتهای دنیای من با تو

انتهای دنیای من با تو _ پارت 24

💖🌸🤍💖🌸🤍💖🌸🤍💖🌸🤍💖🌸🤍
راوی

_ احمقا صد بار باید تو گوشتون بخونم چجوری باید کار کنید؟؟بی عرضگی تون حد و مرز نداره ؟! خفه شو..

تماسو قطع می کنه و به سمت اتاق میاد.

نویان: بلند شو بیا بیرون ایل ماه..حوصله تو رو دیگه ندارم

بعد مکثی کوتاه، ایل ماه به آرومی قفل درو باز می کنه و برمی گرده..

روی تخت می شینه و با صدای آهسته و مهربانانه ای میگه:

_ میشه اجازه بدی آیلا بیاد پیشم؟ من اینجا خیلی تنهام.

نویان بی توجه بهش با جدیت ادامه میده:

_ قرار نیس اینجا زیادی بهت خوش بگذره.. تا وقتی تو خونه ای، درو برای احدی جز من وا نمی کنی، به هیچ کسم تلفن نمی زنی، ضمنا هر چی لازم داشتی به خودم بگو.

همون طور که داره لباساشو می پوشه و کت مشکی رنگش رو به تن می کنه ادامه میده:

_می تونی باهم بیای عمارت شاهرخ. اونجا حتما کسی رو پیدا می کنی که از تنهایی درت بیاره دختر.

حتی اسمش رو هم به زبون نمی آورد. چرا جبران این کینه و انتقام روی دوش ایل ماه افتاده بود..؟

اگر مواظبت نکنیم..دلگرفتگی ها، درونِ قلب هایمان سخت می شوند. از جنس سنگی سنگین.. کینه، درد بخشیدن به خود و دیگری است. درد بخشیدن به قلب هاست.

تا وقتی که در خانه ی نویان به سر می برد، به آیلا گفته بود به علیرضا بگوید ایل ماه پیش خودش است. روز ها گاهی به پدرش هم سری می زد ؛اما نمی خواست با گفتن رنجی که در دل داشت، پدرش را غمگین کند‌‌…

***

وارد عمارت شاهرخ که میشن، خدمتکاری به سمت نویان میاد..

خدمتکار: آقا خوش اومدین

نویان و ایل ماه وارد آشپزخانهٔ عمارت میشن..

جایی که تمام خدمتکار ها در اینجا از صبح زود تا دیروقت مشغول کار هستند.. سن هیچ کدامشان به قدر ایل ماه پایین نبود‌. همه زن هایی مسن و یا نسبتا میان سال بودند.

نویان: آوان!

آوان که یکی از خدمتکار های درون آشپزخانه بود به سمت نویان آمد.

آوان: جانم آقا؟! بفرمایید درخدمتم

نویان: این دخترو اینجا سربند کن.‌. می خواد کار کنه

ایل ماه سرش را بلند کرد. خیره به نویان بود. خدمتکار!

یعنی برای رهایی ایل ماه از تنهایی فقط همین راه را یافته بود..؟ دختری که سالها در عمارتی بزرگ، بانوی خانه و عمارتش بوده، حالا از خدمتکاری چه می داند؟

نویان قبل اینکه از در بیرون برود، دم گوش ایل ماه زمزمه کنان می گوید:

_ حواستو جمع کن اینجا سگ وحشی زیاده..چه از نوع اصلش چه از نوع آدمش. مراقب باش یه وقت گازت نگیرن دختر!

ایل ماه سکوت را به جواب ترجیح داد.
آوان به ایل ماه نزدیک تر شد. زیبایی و لباسهای ایل ماه برایش عجیب بود..این دختر هرگز به خدمتکار ها نمی مانست

آوان: هی دختر بیا اینجا ببینم..چه کاری یاد داری؟ جمع و جور کردن بلدی؟ ظرف شستن چی؟

ایل ماه با آرامی در جواب با لبخندی روی لب گفت:

_ بله یاد دارم. بگید چی کار کنم همونو انجام میدم.
آوان دستمال و سطل آب سنگینی به ایل ماه می دهد

آوان: خب پس برو زمینا رو دستمال بکش..دو روز دیگه مهمون زیاد داریم دختر.. راستی اسمت چی بود؟

ایل ماه: اسمم ایل ماهه خانوم.

آوان : خیله خب برو تا دیر نشده. شب بشه باید برگردی آشپزخونه.. گرفتار سگ های وحشی پشت عمارت نشی دختر!

پشت عمارت سگ ها را آن طور که می خواستند تربیت می کردند..شب های مهمانی شان را با به جان هم انداختنِ این حیوانات بیچاره، می گذراندند.

در حال دستمال کشیدن زمین، دیگه آخرای کارش بود که گوشیش زنگ خورد. با دیدن اسم آیلا روی صفحه دلش لرزید.
دلتنگش بود.. برخلاف خواست نویان تماس را وصل می کند..

آیلا: ایل ماه

ایل ماه بعد از مکثی طولانی با غمی در صداش میگه:
_ خوبی آیلا؟

آیلا: الهی من بگردمت. قربونت برم کجایی الان؟ اون از خدا بی خبر پیشته؟

ایل ماه: اینطوری نگو آیلا. اون آدم بدی نیست

آیلا: می خوای بیام پیشت اره؟

ایل ماه: آیلا؟

آیلا : جانم آبجی؟

ایل ماه: سبحان..سبحان خوبه؟

آیلا: راستش..نه. یعنی دارو هاش دیگه اثری نداره. خیلی عصبیه. با هیچ کس حرف نمی زنه. چی کار کنم ایل ماه؟

خواست چیزی بگوید که گوشی محکم از دستش کشیده می شود. نویان کی سر رسیده بود که ایل ماه نتوانست صدای آمدنش را بشنود؟ بغض در گلو مانده، به نویان خیره شد..

نویان: چه غلطی داشتی می کردی ایل ماه؟؟؟

فریاد می کشد.. لحظه ای صبر نمی کند تا دختر بیچاره حرف بزند

نویان: دِه جواب بده لعنتی!

ایل ماه از سر جایش بلند می شود و رو به چهره پر از خشم نویان می گوید:

_ بذار باهش حرف بزنم.. سبحان حالش…

سیلی که در گوشش می خورد، باعث سکوت دخترک زیبای داستانمان می شود. ایل ماه حالا غمگین تر از همیشه اش است.

نویان دستش را می گیرد و با زور ایل ماه را به سمت ماشین می کشد. هر دو سوار ماشین می شوند..

به خانه که می رسند، همه چیز دوباره تکرار می شود. ایل ماه همانطور ساکت است.انگار تمنا کردن، بیشتر غرورش را در هم می شکند.. ترجیح می دهد قضاوتش نکند.

ایل ماه معتقد بود شاید گاهی آدم های بد هم حق داشته باشند.. شاید آدم های تلخ با ظاهری نامهربان هم، حق داشته باشند بدی کنند. گویی این بدی، ریشه و نهادِ به وجود آمدنِ خوبی هایمان است.

ایل ماه با دیدن نویان و حرکاتش متوجه مستی او شد.
حالت عادی نداشت. وارد خانه که شدند، ایل ماه را روی سرامیک های سرد خانه می اندازد..

مگر کجای کارش اشتباه بود..؟ دلتنگی اش برای آیلا یا نگرانی اش بابت سبحان؟؟

ایل ماه: خواهش می کنم بس کن.. فقط خواستم کمکش کنم حالش بهتر بشه..اون مریضه نویان

نویان فریاد می کشد. صدایش هر لحظه بلند و بلند تر می شود

نویان : پس چرا هیچ کس دلش واسه من نسوخت‌؟؟مگه منی که هیچ کسو تو بدبختیام و تنهاییام نداشتم الان مُردم؟! نترس اونم نمی میره. نگران نباش عشقت قراره سالها بدون تو زندگی کنه. بدی سختیا اینه آدما رو نمی کشن. نمی کشن تا راحتت کنن؛ فقط جیگرتو می سوزونن، وجودتو به آتیش می کشن..

ایل ماه برایش دل می سوزاند. هر کس را که می دید، حاملِ رنجی بود. انگار خدا می خواست همراه رنج هایمان، ما را دوست بدارد. انگاری وجود سختی هایمان، ما را پاک و با محبت تر می کرد..شاید این طوری پیش خدایمان عزیز تر می شدیم.

ایل ماه خواست روی دیگر زندگی اش را ببیند..
روی دیگری که واقعیتِ پنهان شده بود. شاید واقعیت ما آن چیزی نباشد که از خود نشان می دهیم…
نویان! حتی او هم خودِ واقعیش نبود..

***

راوی

امروز هم کارهایش را در عمارت تمام کرد و در حال بازگشت به خانه بود.(ایل ماه) در پیاده رو از خانم مسنی گوشی اش را قرض گرفته بود تا تماس کوتاهی با آیلا داشته باشد.. مجبور شد پس از آن بحث قبلی بین شان، موبایلش رو به نویان بدهد.

آیلا: بله بفرمایید ؟

ایل ماه: سلام منم ایل ماه.

آیلا: عزیز دلم..ایل ماه خودتی؟ خوبی؟ دیروز داشتم سکته می کردم وقتی صدای داد نویانو شنیدم.. چیزیت نشده؟؟!

ایل ماه: نه چیزیم نیست. باید سریع قطع کنم. فقط داروهایی که برات اس ام اس کردم و براش بگیر

آیلا: اگه سبحان اینا رو بخوره بهتر میشه؟

ایل ماه آهی از درون می کشد. مگر خودش خوب می شد که سبحان هم حالش بهتر شود؟ بودن در کنار این مرد و بی رحمی اش(نویان)، هر روز هزار بار هر دویشان را می کشت…

ایل ماه: سختی زندگی من از بقیه بیشتر نیست..حتی شاید شرایطم نسبت به خیلی ها بهترم باشه. پس برای من ناراحت نباش خواهری.. من باید یاد بگیرم چه جوری زندگی کنم آیلا‌. این چیزیه که خدا برای هر دومون می خواد. هم من، هم سبحان.

تماس را قطع می کند. در این شرایط سختِ خودش، هنوز هم به فکر سبحان بود..

وارد خانه می شود. لباسهایش را در می آورد و شروع به نوشتن می کند. در شرایط دشوار زندگیش، نوشتن تنها چیزی بود که به او آرامش می بخشید..

بعد از مدتی صدای زنگ در، ایل ماه را به خود آورد..

از جایش بلند شد و در را باز کرد.مطمئن بود نویان است؛فقط او این روزها زنگ در خانه را می زد..

دستی به موهای پخش شده رو صورتش کشید. کاغذ و قلمش را جمع و جور کرد اما با شنیدن صدایی سر جایش متوقف شد..

روی برگرداند تا مطمئن شود درست شنیده..

پدرش بود…علیرضا!

💖🌸🤍💖🌸🤍💖🌸🤍💖🌸🤍💖🌸🤍

اگر جای دانه هایت را که روزی

کاشته ای فراموش کردی

باران روزی به تو خواهد گفت کجا

کاشته ای …

“پس نیکی را بکار،

بالای هر زمینی…

و زیر هر آسمانی….

برای هر کسی… “

تو نمی دانی کی و کجا آن را

خواهی یافت!!

که کار نیک هر جا که کاشته شود

به بار می نشیند …

اثر زیبا باقی می ماند،

حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر

حضور نداشته باشد…

4.8/5 - (21 امتیاز)
اشتراک در
اطلاع از
guest
14 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
1 ماه قبل

ستی باز میخوای بری بیرون؟

sety ღ
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

تا ظهر هستم
درگیر انتخاب رشته ام🤦‍♀️🤦‍♀️

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
1 ماه قبل

چون ساعت ۱۲ اینا اگه شدمیخواستم پارت بدم گفتم هستی یا تا شب دیگه نمیایی؟

بالاخره تموم میشه این روزا🤣🤦🏻‍♀️

sety ღ
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

آره ۱۲ اینا هستم
نمیدونم برنامه ام چجوری بشه🤦‍♀️
ساعت سه قراره برم سمت انقلاب نمیدونم کی برگردم🤣🤦‍♀️

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
1 ماه قبل

ستیییی خواهش میکنم پس قبل رفتن بیا رمان منو تایید کن 🥺
دیروز صبح دادم و شب اومدی رمانم رفت و ته🥺🥺🥺🤣

sety ღ
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

باشه عشقم❤️😁

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
1 ماه قبل

ممنوووون ی ساعت قبلش بیا ببین فرستادم 🥺
ممنونم ستی 😊

saeid ..
1 ماه قبل

خیلی قشنگ بود..
موفق باشی😊✨

لیلا مرادی
1 ماه قبل

بسیار زیبا خیلی خوب تونستی احساس داخل رمان رو به بیننده منتقل کنی زود به زود پارت بذار که اصلا صبور نیستم دوست دارم ادامه‌اش رو بخونم نویان ظلم بدی داره در حق ایل ماه میکنه ولی من هنوزم دوست دارم مشکلاتشون حل شه و واقعی ایل ماه رو بخواد

saeid ..
پاسخ به  لیلا مرادی
1 ماه قبل

پی وی لطفا 😁

Fateme
1 ماه قبل

خسته نباشی زهرا جان خیلی قشنگ بود❤️

دکمه بازگشت به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x