رمان ارباب عمارت

رمان ارباب عمارت پارت ۱۳

4.4
(188)

( فردای اون روز )

( ضحا )

میدونی چیه احتشام؟
دنیا خیلی ادم های بدی داره…ولی یسری هاهم هستن که واقعا خوبن…ادم میتونه بهشون تکیه کنه…درد دل کنه…
یکیش مثل تو!
یکیش مثل مارال!
میدونم از همه چی خبر داری، ولی بدون من مجبور بودم….چی میتونستم بگم وقتی ارسلان بابامم خام خودش کرده بود!؟ خدا به داد من برسه…اگه مژگان بفهمه! وای….
.
دیگه نمیخوام چیزیو ازت پنهان کنم!
من اون موقعه ام باتو ازدواج اجباری کردم…من اصلا راضی نبودم به ازدواجم باتو!
ارباب مجبورم کرد اگه ازدواج نکنم…باید زیر خواب سرباز ها بشم!
ولی من عاشقت شدم…
من نمیدونستم که تو چقدر خوبی! نمیدونستم تویه فرشته ای!
وقتی کنارم بودی، دنیا برام قشنگ تر بود….
یادته چقدر دوست داشتم خانوادمو ببینم؟!
دیدمشون….
اما دیگه ذوق ندارم!
چون بابام هم توی این ازدواج زوری دست داشت….
.
خسته شدم احتشام…خسته!
کاش الان بودی، با حرف های قشنگت ارومم میکردی…موهام رو شونه میکردو میبافتی!
نمیدونم این چه زندگیه که من دارم!
همش بدبختی…
همش دردسر…
همش گریه و زاری…
میدونی چیه؟!
احساس میکنم وقتی نیستی…دنیا قشنگی هاشو از دست میده!
از وقتی تو رفتی..همه ی این بلا ها سرم اومده!
من حتی نمیدونم برای چی رفتی! از هرکی میپرسم یا طفره میرن یا میگن سکته کرده….
.
دستی روی شونم نشست..
زهیر اومد پیشم….
نشست روی خاک ها….

زهیر_سلام ابجی

ضحا_سلام دردبجونم….

زهیر دستم رو توی دستاش گرفتو فشار داد….

زهیر_غمت نباشه ابجی جونم! دنیا همینه…خدا رحمت شوهرتو…
من ندیدمشا ولی از هرکی میپرسم تعریفشو میکنه….

ضحا_توی که بزرگ شدی جان دلِ!!
قربون حرف زدنت بشم جان دلم

زهیر _من میدونم که از ارباب ارسلان بدت میاد….ولی چیکار کنیم؟!راه چاره ای نداریم…بابا یه جوری با ارباب گرم گرفته و میگن و میخندن… انگار از ۱٠سال پیش همو میشناختن!

ضحا_شایدم از قبل میشناختن…
الان، از هیچ کس هیچ چیزی بعید نیست
.
ضحا_از…عرفان خبر داری؟!

زهیر_اره…
بچه دار نمیشن، مشکل از عرفانه… زنش رفته کلی دوست پسر گرفته و….. دارع عشق و حال میکنه!
عرفان هم افسرده شده و یکسره خونه اس

نمیدونم چرا!
ولی دلم خنک شد….
اگه عرفان به من خیانت نمیکرد، الان زندگیمون خیلی بهتر از الان بود!
باهم ازدواج میکردیم…. یه زندگی خوب برای هم میساختیم!
ولی حیف که نشد…..

ضحا_توی این یک سال….چیا گذشت…؟!

زهیر_خیلی بد گذشت…
جای خالیت واقعا حس میشد!
مامان همش گریه میکرد…
ولی بابا اصلا عین خیالش نبود! میگفت به جهنم که رفت..
ولی مامان اروم و قرار نداشت….

اشکم افتاد روی گونم!
واقعا چرا بابا اینکارا رو میکرد؟!
مگه من دخترش نبودم؟!
مگه من پاره ی تنش نبودم؟!
چرا اینقدر سنگدل بود؟! چرا….

ضحا_تو میدونی چرا بابا با من بد رفتار میکنه؟!

زهیر_نه!

ضحا_انگار من دخترش نیستم!

زهیر_عه این چه حرفیه!؟
بابا هم همون اندازه ای منو زهره رو دوست داره توهم دوست داره!

ضحا_نه زهیر
نداره…
اگه داشت هیچ وقت دخترشو از خونه بیرون نمیکرد…

زهیر سرشو انداخت پایین…

باهم رفتیم عمارت…

ارباب روی مبل نشسته بود و مژگان کنارش…
مامان و بابا و زهره ام بودن

سلام کردیم

مژگان با نفرت نگام میکرد
روی مبل دونفره نشستم و ارباب اومد کنارم نشست…

ارباب_زشته زن و شوهر دور از هم بشینن!

پوزخنده ای بهش زدم…
ه…
چی فکر کرده بیشه خودش؟! زن و شوهر؟!
من خودمومیکشم…
یه تیغ میگیرمو کارمو تموم میکنم!
میرم پیشه احتشامم!
از اولشم باید همین کارو میکردم..کاره خودمو تموم میکردم…

مژگان_زیاد فکر و خیال نکن ضحا جون! وقتی بچت بدنیا اومد باید گورتو گم کنیو بری…

ارباب_کی گفته؟! ضحا خودش بچشو بزرگ میکنه و توی عمارت پیشه من میمونه!

مژگان_پس من چی؟!

ارباب_تو میتونی برگردی خونه بابات
اینم بگم میتونی بمونیو تحمل کنی!
انتخاب با خودته….

مژگان_میمونم…

ارباب_پس دهنت رو میبندی و کاری با ضحا نداری!

( یک هفته بعد )

خانوادم رفتن….
حالا من موندم این زندگی….
توی اتاقم نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم…
چقدر باغ قشنگی بود!
پره گل های مختلف…
یه عالمه درخت بود که میوه های مختلف ازش اویزون بودن!
چشمم خورد به گوجه سبز…
یه عالمه گوجه سبز های بزرگ روی درخت بود، مشخص بود که رسیده هستن و شیرین…..
( دلم گوجه سبز میخواد🫠🥲🤌🏻 )

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 188

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
14 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هستی
هستی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

وای مرسی عالیه 😍😘

هستی
هستی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

یه پارت دیگه بده خواهشن میخوام ببینم با ارسلان جیکار میکنن خیلی دلم واسه ضحا میسوزه خدا کنه اونم عاشق ارسلان شه بچه دار شه مژگانم گمو گور شه

Eda
Eda
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

دلم برا ضحا سوخت
احتشاااام میقااام🤧🥺

Hasti
Hasti
10 ماه قبل

پارت بده خواهشن داره خیلی خوب پیش میره موفق باشه گلم 😘🧡

Hasti
Hasti
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

پس چرا نیومده🥺

عشقی😘

Hasti
Hasti
10 ماه قبل

و

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

سحر جان اگر فضولی نباشه شما چند سالته؟

آسا
آسا
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

نویسنده های نوجوان اینطوری رمان مینویسن ارباب و عشق

کیمیا صادقی
ناشناس
9 ماه قبل

سلام.
من میخواستم با مدیر سایت حرف بزنم
من میخواستم رمانمو داخل رمان دونی بزارم اماگفتن باید بیام مدوان احراز هویت تا نویسنده بشم. میخواستم راهنماییم کنید چیکار کنم اگه عضو بشم رمانمو تو رمان دونی هم میتونم بزارم یا نه؟ چیکار باید بکنم؟

دکمه بازگشت به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x