رمان ارباب عمارت

رمان ارباب عمارت پارت ۱۵

3.9
(120)

( ضحا )

بهتر بود الان تنهاش بزارم…الان که همه چیو فهمیده، باید تنها باشه و فکر کنه…
بلند شدم که برم…

ارسلان با چشم های پره اشک بهم نگاه کرد و گفت

ارسلان_کجا میری ضحا؟

ضحا_بهتره الان تنها باشی…

ارسلان_نه..تنهام نزار…بیا بشین کنارم…

دلم سوخت… برای همین نشستم کنارش که سرش رو گذاشت روی پاهام…
موهاشو اروم نوازش میکردم…

ارسلان_بنظرت الان باید چیکار کنم؟

ضحا_باید بری از خاتون معذرت خواهی کنی…کم بهش بدی نکردی!

ارسلان_بنظرت منو میبخشه؟!

ضحا_اره…میبخشه!
مادربزرگا مهربونن…حتی یه موقعه هایی بهتر از مادرن!
واسه من که اینطوری بوده، اونقدری که مادربزرگم بهم محبت میکردو دوستم داشت، مادر و پدرم نداشتن!

ارسلان سرش رو از روی پام برداشت و بهم خیره شد….

ارسلان_اما اول ازاینکه از خاتون معذرت خواهی کنم، باید از تو طلب بخشش کنم!

بهش نگاه کردم….
این واقعا اون ارباب ارسلانی بود که همه ازش میترسیدن؟!
نه…. نبود، اون ارباب ارسلان نبود…

ارسلان_من بهت کم بدی نکردم…زندگیت رو خراب کردم!
کاش اون روز لال میشدمو بهت اجبار نمیکردم با احتشام ازدواج کنی که این بشه سرگذشتت…
کاش میتونستم این غرورِ لعنتیو زیره پام بزارمو بهت بگم عاشقتم….

باورم نمیشد….
این همون ارسلانِ؟؟؟
یا خوده خدا

ارسلان_ضحا…منو میبخشی؟!

ضحا_درسته من به اجبار با احتشام ازدواج کردم…ولی کنارش خوشبخت بودم…من باید یه جورایی از تو ممنونم باشم! ولی خب اینکه احتشام از پیشم رفت تقصیر سرنوشت بود نه تو…

ارسلان_یعنی منو…

ضحا_یعنی ترو بخشیدم…

ارسلان بهم لبخند زدو بغلم کرد…
باهم رفتیم توی عمارت

ارسلان_همه جمع شین….

همه ی خدمه های مرد و زن جمع شدن…
ارسلان رفت جلوی خاتون…
روسری گل گلیِ خاتون، که دور گردنش پیچیده بود رو گرفت توی دستاش و بوسید…

ارسلان_منو میبخشی…مادربزرگ؟!

همه از تعجب چشم هاشون چهارتا شده بود…حقم داشتن، ارسلان با هرکی خوب بود با خاتون بد بود… چون فکر میکرد رویا خودش رفت توی اتاق ارباب و خودشو به ارباب انداخت…
درسته ارسلان دیر فهمید که ماجرا اصلا یه چیز دیگه ای بوده…ولی مهم اینه الان فهمیده و پیشمونه…..

خاتون اشکاش میریخت…

خاتون_مگه میشه پاره ی تنم رو نبخشم؟ مگه میشه یادگار دخترمو نبخشم؟ بیا بغلم دردت به جونم…

ارسلان خاتون رو محکم بغل کرد…
نمیدونم چرا اشکم افتاد روی گونم، لبخند نشست روی لبهام…
مارال اومد پیشم و اروم توی گوشم گفت…

مارال_خب به سلامتی…یوسف گم گشته باز اید به کنعان…

ضحا_عه چرا چرت و پرت میگی تو؟ مگه ارسلان گم شده بود!

مارال_جاااااااااااان؟ ارسلان؟؟؟ خوبه خودم اصرارت کردم زنش شو…بابا بزار یکی دو ماه بگذره بعد بگو ارسلان…

دست مارال رو کشیدمو بردم توی اتاقم و درو بستم…

ضحا_مارال نمیدونی چی شده که…

مارال_یا امام رضا…
باز چیشده؟! یا ابلفز

ضحا_ارسلان شده یه ادمه دیگه…

مارال_چی؟؟؟؟؟؟

ضحا_میگم شده یه ادمه دیگه، اخلاقش رفتارش… همه چیش تغییر کرده! اصلا اونی نیست که ما فکرشو میکنیم!

مارال_شاید…

ضحا_شاید چی؟!

مارال_نکنه بخواد یه کارایی کنه… داره ترو خر میکنه!

ضحا_چی…چیکار… مثلا؟!

مارال_نکنه ارسلان…احتشام رو…نه استغفرالله

ضحا_احتشام؟؟ احتشام چی؟

مارال_هیچی ول کن…

ضحا_مارال درست حرف بزن ببینم چی میگی…

مارال_میگم نکنه ارسلان احتشام رو کشته باشه! ما که هنوز نمیدونم دلیل مرگ احتشام چی بوده؟!

یه لحظه پاهام سست شد…افتادم زمین…

ضحا_یا فاطمه ی زهرا…
وای…

مارال_عه ضحا چت شددد
الهی لال بشی مارال
بابا من هنوز مطمئن نیستم…ولی…

ضحا_ولی چی؟!

مارال_زن های مطبخ میگن ارباب خودش احتشام رو کشته تا به ضحا برسه!

دیگه هیچی نفهمیدم….سرم گیج میرفت…..
چشمام سیاهی…

( ضحا )

چشم هامو باز کردم… توی اتاقم رو تخت بودم، بهم سرم وصل بود…
یکی اومد توی اتاق
ارسلان بود

ارسلان_الهی فداتشم، چیشدی ضحااااا

هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم…

ارسلان اومد جلو و دستم رو گرفت

ارسلان_خوبی دورت بگردم؟!
چت شد اخه تو! الان ۲روزه بیهوشی!!!!

ضحا_ار…سَ…لا..ن

ارسلان_جانِ دل؟!

ضحا_احت…احتشام…من…رو… کی… کش… ته؟!

ارسلان_کسی احتشام رو نکشته ضحا
خودش سکته کرد!

ضحا_دروغ…میگی…تو…تو…احتشام رو…کُش…تی!

ارسلان_من؟؟؟؟
به جون خاتون من کاری نکردم… خوده طبیب گفت احتشام سکته کرده، توی اتاق هم حسین و یه چندتا از خدمه ها بودن…میتونی بری ازشون بپرسی!
واقعا به من شک داری ضحا؟؟؟؟
کدوم خری بهت گفته کاره من؟؟!!؟؟!!؟؟؟؟؟

( چهار روز قبل )

( مژگان )

باید هرطوری شده حامله بشم…نمیزارم اون ضحای کثافت زندگیم رو از هم بپاشونه!
حق خودمو از این زندگی باید بگیرم…
یه انتقام درست و حسابی هم باید از اون ارسلان هوسباز بگیرم…
میدونم چطوری باید بین ارسلان و ضحا فاصله بندازم…
اگر به یکی از خدمه های زن پول بدمو بگم همه جا پخش کنه که ارسلان احتشام رو کشته تا به ضحا برسه…
به به
چه شودددددددد
ضحا حتما با ارسلان دعوا میکنه و ارسلانم که از خود بی خود بشه کتک میزنه…
حقشه! ضحا باید کتک بخوره، تا حالش بشه نباید بیاد توی زندگی من!
من باید با محمد….داشته باشم، شاید بتونم حامله شم، اینطوری ارسلان میاد سمت منو ضحا رو ول میکنه… اگرم که بچم پسر باشه! دیگه همه چی اوکی میشه…
میشم مادره ارباب زاده!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.9 / 5. شمارش آرا : 120

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Hasti
Hasti
10 ماه قبل

هییییی چقدر این مژگان عوضیه چه نقشی کشیده تا از هم جا شن تاز می خواد با یکی دیگه سکس داشته باشه تا بچه دار شه خدا کنه هیچ وقت اون توری که مژگان میخاد نشه بچه اار بشه ارسلان وضحا هم ار هم جدا نشن خوش بخت شن بچه دار وای امیننننننننننننننننننننن

دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x