رمان ارباب عمارت

رمان ارباب عمارت پارت ۹

4.8
(221)

فلش بک:

( احتشام )

امروز ضحا مرخصی گرفته بود از ارباب…
میخواست کار های خونه رو برسه و خونه رو تمیز کنه…
ضحا خیلی خوب بود….
ضحا مهربون بود….
یه دختر قوی بود…
از هیچ کس کینه به دل نمیگرفت…همین خانوادش، بیرونش کردن! ولی باز ضحا دوستشون داره و دلش میخواست حتی برای یک دقیقه ام که شده دوباره خانوادش رو ببینه…حتی از راه دور!
عاشقانه ضحا رو دوست داشتم…حاضر بودم جوونمم براش بدم…

روی صندلی نشسته بودم و به ضحا فکر میکردم که سالار وارده اتاق شد

احتشام_سلام سالار

سلار_سلام

احتشام_چه خبر؟ همه چی خوبه؟! حله همه چی؟!

سالار_اوم…اره

احتشام_چیزی شده؟!

سالار_پیشه ارباب ارسلان بودم…میخواد زنه دوم بگیره

احتشام_برای بچه؟

سالار_هم بچه…. هم..

سالار حرفشو خورد! چیزی نگفت

احتشام_چرا درست حرف نمیزنی؟ مگه برای بچه دارشدن نمیخواد ازدواج کنه؟!

سالار_نه

احتشام_پس برای چی؟

سالار_برای تنوع هم میخواد…مژگان براش تکراری شده

احتشام_یعنی چی!
مگه لباسه که براش تکراری شده؟؟؟؟!

سالار_اربابو که میشناسیش…میدونی هوسبازه!
باز چرا میگی؟!

احتشام_اره میشناسمش… ولی مگه مژگان اجازه میده ازدواج کنه!؟

سالار_میخواد صیغه کنه
الانم به من گفته یه دختر براش پیدا کنم… موندم کیو بگم!
دختر این دورو برا زیاده…ولی دلم نمیاد برن زیره ارباب جون بدن!

احتشام_درست میگی…بهتره یه دختر براش پیدا کنیم که طلاق گرفته باشه یا شوهرش مرده باشه…یا مثلا پیردختر باشه!

سالار_ارباب مگه با پیر دختر ازدواج میکنه؟ یه چیزی میگیاا احتشام!
تاکید کرده دختره جوون باشه!
بعد تو میگی پیر دختر!؟

احتشام_خدا به داد اون دختر برسه…

سالار چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت…یعنی ادم اینقدر هوسباز میشه؟!
چقدر بیشعوره این ارباب
تازه متوجه ی حرف های ضحا میشم…اون روزی که باهم دعوا کردیم….
از عمارت خارج شدمو به سمت خونمون حرکت کردم…

( ضحا )

امروز از ارباب مرخصی گرفته بودم تا یکم به خونم برسم…خیلی کثیف شده بود
اول رفتم حیاط رو شستم و به گل و درختا اب دادم….
بعدش رفتم پرده های خونه و لباس های کثیف رو شستمو پهن کردم… رفتم پنجره هارو تمیز کردم…. میز هارو دستمال کشیدم
مبل هارو با شامپوی مخصوص مبل شستم…خیلی تمیز شدن
شامپو فرش کشیدم روی فرش هام….رفتم سراغ اتاق ها
پنجره هارو تمیز کردمو و فرش ها رو شامپو فرش کشیدم
حالا فقط اشپزخونه مونده بود…وای خدا کمر درد گرفتم….
اشپزخونمم تمیز کردم…
غروب شده بود…
باید شام درست میکردم برای احتشام
شروع کردم به درست کردن ماکارونی…احتشام عاشق ماکارونی بود!

(احتشام )

رفتم تو حیاط….همه جا تمیزِ تمیز شده بود!
گل و درختا اب داده شده بود
حیاط شسته شده بود
لباسا و پرده ها شسته شده بودن
رفتم تو خونه…..
همه جا برق میزد!
ضحا داشت توی اشپزخونه ظرف می شست….
به طرف اشپزخونه رفتم

احتشام_چطوری زیباترین؟!

ضحا_عه کی اومدی؟!

احتشام_همین الان!

ضحا_اها
خوش اومدی…خسته نباشین احتشام خان

احتشام_شماهم خسته نباشین…این همه کار کردین

ضحا_ممنوووون
راستی یه سوپرایزم برات دارم!

احتشام_چی؟!

ضحا_واسه شام ماکارونی درست کردممم

احتشام_جون من؟!

ضحا_جون تو…

ضحا رو بغل کردمو سرمو توی گردنش بردم…. موهای بلند بورش رو با دستام نوازش میکردم….

احتشام_پس منم امشب سوپرایزت میکنم

ضحا_امشب؟! چطوری؟!

احتشام_یکم میخوام بهت حال بدم!

ضحا_اصلا فکرشم نکن…خیلی خستم… کمرم خیلی درد میکنه

احتشام_خیلی وقته کاری نکردیماااااا
باید زود بچه دارشیم!

ضحا_برو بابا توهم…بچه میخوای چیکار؟!

احتشام_منو تو باید 6تا بچه داشته باشیم…
3 تا دختر
3 تا پسر

ضحا_به به
دیگه چی؟!
پاره میشم که… من سره همون دومی بچه دق میکنم میمیرم

احتشام_خدانکنه دردت به جونم
تو بمیری منم میمیرم….

ضحا_خب حالا اینقدر زبون نریز
برو یه دوش بگیر بیا چایی برات بریزم.

احتشام_چشم عشقم…

به سمت اتاق رفتم…لباسم رو دراوردمو رفتم حموم

( ضحا )

سَره قابلمه رو برداشتم..به به چه ماکارونی پختم!
رفتم چایی رو گرم کردم و منتظره احتشام شدم تا بیاد…
دیوونه داشت توی حموم اواز میخوند…

احتشام_من یه پرنده ام…ارزو دارم تو باغم باشی🎶
من یه خونه ی تنگ و تاریکم کاشکی تو بیای…چراغم باشی🎶

رفتم دم دره حموم و به در ضربه زدم
ضحا_اقای پرنده
سریعتر بیا بیرون

احتشام_چشم چشم اومدم
حوله ام رو بیار

رفتم تو اتاق حوله اش رو گرفتم و دم در حموم رفتم

ضحا_بیا بگیر

درو باز کرد منو کشید تو….

ضحا_عه عه ولم کن لختی…زشته…احتشامممم

احتشام_زنمی… لختمو ببینی به کسی برنمیخوره!

ضحا_استغفرالله…زشته بخدا

چشمام رو بسته بودم تا لختش رو نبینم…احتشام توی این چیزا خیلییییییی پرو بود!
با اینکه خیلی از ازدواجمون گذشته بود بازم خجالت میکشیدم لخت ببینمش!

احتشام_ضحا چشمات رو چرا بستی؟ وا کن ببین…

ضحا_چرا تو خجالت نمیکشی مرد؟! زشته بخدا

احتشام_چشمات رو باز کن

ضحا_نههه

احتشام_خودت خاستی!

شروع کرد به قلقلک دادن شکمم…خیلی قلقلکی بودم….احتشامم نقطه ضعفم رو فهمیده بود، حالا ول نمیکرد!

ضحا_وای احتشام بسهههههه

احتشام_چشمات رو باز کن

چشمام رو باز کردمو احتشام درجا لبهاشو گذاشت روی لبهام و دستش به جای حساس بدنم رفت….
دستش رو پس زدم ولی محکم زد تو دستم و دوباره به کارش ادامه داد….
لب هامو ول کرد و شروع کرد به خوردن گ.ر.د.ن.م
ناخواسته صدای ا.ه و ن.ا.ل.م شروع شد….
کمرم خیلی درد میکرد و اصلا حوصله ای اینکه بخوابم باهاش رابطه داشته باشم رو نداشتم ولی احتشام ولم نمیکرد!
احتشام بغلم کردو منو برد توی اتاق و منو گذاشت روی تخت…
لباسم رو در اورد…

ضحا_احتشام تروخدا ول کن…

احتشام_هیسسسسس

کاملا خمار شده بود!
دستش به بند س.و.ت.ی.ن.م رفت و بازش کرد….
خ.ط س.ی.ن.ه ام رو بوسید و شروع به خوردن س.ی.ن.ه ام کرد…
دوباره ا.ه و ن.ا.ل.م شروع شد…
دستاش رو برده بود سمت شلوارم….
ماشالله کارشو خیلی خوب بلد بود!
هیچ کسم جلودارش نبود…
س.ی.ن.ه.ا.م رو ول کردو شلوار و ش.و.ر.ت.م رو در اورد….

ضحا_احتشام بخدا کمرم درد میاددد
فردا شب انجام میدیم تروخدا

احتشام_نترس ضحا
نمیزارم درد بکشی!

و……

کاره خودش رو کرد…
کمرم خیلی درد میکرد حالا با این کاره احتشام دردش بیشتر شده بود!
چند روز دیگه باید پ.ر.ی.و.د بشم… احتمالا کمر دردم ماله اینه!
نباید امروز زیاد کار میکردمو به خودم فشار می اوردم…
احتشامم که اصلا درک نداشت توی این چیزا!

ضحا_آیییییی کمرم درد میکنه
احتشام خدا بگم چیکارت کنه

احتشام_خب منم دل دارم….

ضحا_ای مرده شوره اون دلتو ببرن!

احتشام_قربونت برم…دراز بکش یکم ماساژت بدم خوب بشی…

دراز کشیدم و احتشام شروع کرد به ماساژ دادنم…
از ماساژ دادنش ارامش میگرفتم…خیلی خوب بلد بود ماساژ بده!

احتشام_خوب شدی؟

ضحا_اوهوم…بهتر شدم

احتشام_بیا بریم چایی بهم بده

ضحا_چایی چیه؟ بیا شام بخور بخواب

احتشام_ولی حال میده چایی بعد از س.ک.س

ضحا_وای

با احتشام رفتیم پایین…
براش چایی ریختم و باهم خوردیم….
داشتیم شام میخوردیم که….

احتشام_خبر داری ارباب میخواد زن بگیره؟!

ضحا_اره

احتشام_به سالار تاکید کرده دختره باید جوون و…. باشه

ضحا_از یه ادمه هوسبازی مثل ارسلان نمیشه انتظاره بالاتری داشت!
اونم پسره همون پدره دیگه…

احتشام_اوهوم….

ضحا_حالا کدوم بدبختیو انتخاب کرده سالار؟!

احتشام_فعلا هیچ کس!

ضحا_دلم برای اون دختره ای که باید زیره ارباب جون بده میسوزه….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 221

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
18 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هستی
هستی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

اشکال نداره پس ۹ واقعی روهم بزار😂 خیلی وقته پارت ندادی 🥲🥺

ساحل
ساحل
1 سال قبل

یعنی یه جوری هی گفتی صحنه داره هااا فکر کردم در حد رمانای خارجیه😕
قطعا و صد در صد اگه از لج من مسیر داستان رو عوض نکنی ضحا زن ارسلان میشه

Arsalan
Arsalan
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

حتما امروز یه پارت مهمونمون کن🤪😁

هستی
هستی
پاسخ به  Arsalan
1 سال قبل

ضحاک میخاد باهات ازدواج کنه 😂😂 ارباب ارسلان

هستی
هستی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

وای لو دادی رمانتو این که ضحا با ارسلان ازدواج میکنه😂🙂

nana
nana
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

نباید میگفتی نویسنده اونطوری از جذابیت های رمانت کم میشه

هستی
هستی
1 سال قبل

وای خیلی ممنون برای پارت لطفا زود زود پارت خواهش میکنم رمانت عالیه سحر جون فقط هر روز پارت بده مرسی 😘❤ عالیه عالیه

یاسمین
یاسمین
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

سحر جون…عکس پروفایلت خودتی؟!

هستی
هستی
1 سال قبل

سحر جون میشه پارت بدی خواهشن🥺🥺🥺

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط هستی
دکمه بازگشت به بالا
18
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x