نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان ازدواج سنتی

رمان ازدواج سنتی پارت دوم

4.6
(133)

پارت دوم
اول از همه مردی با کت و شلوار مشکی رنگ مرتب جلو اومد، با اغوش صمیمی زیبا فهمیدم که پدر بختیاره!
ــ پدرجون ایشون دخترخاله‌ام ساقیه!
با اونم دست دادم و خیلی گرم تر از خانومش باهم احوال پرسی کرد.
کم کم تمام افراد حاضر برای احوال پرسی جلو اومدن، با تمام شدن مارو برای نشستن به سمت مبل های سلطنتی دعوت کردن.
من و زیبا کنار هم روی مبل دونفره نشیتیم، تقریبا شناختی از افراد خانواده پیدا کردم البته کمی!
بختیار دوتا عمو داره و پدر خودش اخرین پسر خانواده است.
عموی اول(حاتم خان) فقط یک دونه پسر به نام اُکتای داره که انگار کار داشته و نتوسته توی شام امشب شرکت کنه، و همسر اول عموی ارشد بعد از به دنیا اومدن پسرش مریض میشه و در آخر بعد از یک سالگی پسرش میمیره و برای همون زن دوم میگیره و طوری که از گفته های پر از تمسخر بهار خانوم پیدا بود حاتم خان بعد از فوت کردن خانومش خودش و عقیم کرده و اصلا احساساتی نسبت به زن دوم نداره(اجباریه).
عموی دوم(هاتف) که خیلی مهمون نواز تر از بقیه بود خودش خانواده‌اش رو برامون گفت، اونم یک پسر (یاسین)که اونم حضور نداشت و یک دختر افاده ای که با هزاران قلم آرایش به نام پارمیتا که ۲۳ سالش بود تو مهمونی حضور داشت و انگار با خانومش مشکل پیدا می کنه و طلاق می گیرن و زن دوم می گیره ولی برخلاف حاتم خان عشق خاصی تو چشماش نسبت به زن زیباش به نام لیلا داره.
عموی سوم (هارون)که میشه پدر بختیار فقط همین یک پسر رو داره اگر عمه ها رو فاکتور بگیریم خانواده کم جمعیتی حساب می شن!
حالا بریم سراغ دوتا عمه ها راضیه خانوم عمه اوله که دوتا بچه داره که انگارقُل هستن همراه با پسر دایی شون یاسین خارج از خونه بودن و عمه دومی (ریحانه خانوم)هم دوتا دختر که دختر اولش آسیه ۲۵ ساله و دختر دومیش آرسین ۲۱ ساله هم تو مهمونی شرکت داشتن، دخترای مغروری بودن، توی احوال پرسی سعی داشتن به طرف مقابل اصالتشون رو نشون بدن ذاتا از دخترای متکبر بدم میاد.
ــ خوب ساقی جون شما چی می خونید؟!
نگاهم به سمت (ریحانه خانوم)کشیده شد از ابتدای مهمونی با این دسته سوالا شروع کردنش معلوم می شدکه چقدر فضول و اهل پز دادانه.
لبخندی روی لبام شوندم پام روی پای دیگه ام انداختم و لب زدم:من پرستاری می خونم.
ریحانه خانوم ابروهاش و انداخت بالا و گفت:تو ایران؟!
می خواست بهم نشون بده که دختر بزرگش توی دانشگاه آلمان درس خونده اخه چقدر ادم حقیر باشه.
ــ پدرم اعتقاد داره که توی کشور غریبه درس خوندن ناامنه!
ریحانه خانوم پشت چشمی ناز کرد و گفت:آدم تا نبینه هزارتا فکر می کنه.
زیبا پوزخندی زد و با غرور گفت:ریحانه خانوم من و ساقی تا پنج سالگی آمریکا بودیم، هنوز عمو سعید برای کارش میره آمریکا!
ریحانه خانوم با تعجب و کمی حرص نگاهش از زیبا گرفت و روبه آرسین کرد
ــ مادر زنگ بزن ببین پسرا کجان؟
زیبا چشم غره ای به نیم رخ ریحانه خانوم رفت، و طوری که فقط من صداش رو شنیدم لب زد:زنیکه از خود راضی.
خنده ام تو گلوم خفه کردم با چشمام بهش اشاره کردم تا دوباره چیزی نگه اونم با حرص به سمت بختیار با چشماش خط و نشون کشید.
باصدای خندیدن و احوال پرسی حواس خانواده جمع در ابتدای سالن شد که پسر جوونی با پیراهن مشکی جذب و جلیقه مشکی و شلوار چسب مشکی و چکمه های چرم تا روی زانوهاش وارد خونه شد.
چشمام به سمت صورتش سوق دادم چشمای قهوه ای رنگ و کشیده مژه های پر پشت و لبای صورتی باریک و موهای حالت دار.
کم کم دوتا پسر دیگه که تقریبا تیپ شون مثل پسر اولی بود وارد خونه شدن
ــ سلام خانواده عزیز.
لیلا خانوم با مهربونی سمت پسر چشم قهوه ای رفت و گفت:یاسین جان چقدر دیر اومدی.
ابروهام ناخوداگاه پرید پس این یاسینه تقریبا پسر جذابی به چشم میومد، آرسین با لبخند کش اومدش به پیشواز یاسین رفت و اون تو آغوش گرفت احتمالا یک نسبتی دارن باهم.
ــ بیاین تو پسرا
بختیار با ذوق رفت جلو با هرسه پسرا خوش و بش کرد و با دست به من و زیبا اشاره کرد.
ــ اینم زیبا جان همسر آینده ام
یاسین نگاه طنز گونه ای به زیبا انداخت و گفت:چطور این پسرعموی من و پسندیدن؟؟
زیبا خانومانه لبخند زد و طبق معمول با لحن خیلی لوسی گفت:کار دله دیگه.
یاسین لبخندش رو بیشتر کش داد و دستش و به سمت زیبا دراز کرد.
ــ به هرحال خوشبخت بشین.
زیبا با ذوق گفت:مرسیی
بختیار دست یاسین رو به سمت من کشید، منم تا اون موقع فقط نظاره گر و همچنان روی مبل نشسته بودم بلند شدم سعی کردم چشم غره آرسین و فاکتور بگیرم دختره تو دماغی.
ــ اینم ساقی دختر خاله زیبا
دیگه کم کم از اینکه دخترخاله زیبا بودم متنفر می شدم و اصولا از جمع های معارفه بدم میومد.
دستم به سمتش دراز کردم که یاسین نگاه خیره به سمتم پرتاب کرد و یک تای ابروش و انداخت بالا و گفت:منم یاسین هستم
دستم و خیلی اروم جنتلمندانه فشرد منم سرد لب زدم:خوشبختم.
سری تکون داد و پسرای دیگه اومدن جلو یکی شون بهراد بود و اون یکی دیگه بهمن اصلا شبیه هم نبودن تنها وجه اشتراک چشمای ابی بود.
با سردرد عجیب که سراغم اومده بود نگاهی به چهره کسل زیبا انداختم تنها سرگرمیش بختیار بود که اونم با یاسین چفت شده بود.
ــ زیبا
زیبا به سمتم برگشت و با چشماش نشون داد کا زودتر بگو.
ــ من خوابم میاد.
نفس عمیقی کشید و گفت:چیکار کنم؟ خونه مردمه!
لعنت به اون روزی که این شد دختر خاله من، فقط وقتی کار داره یادش به من میوفته!
زیر لب غر زدم:درد خونه مردمه خوبه تو عروس شونی!
زیبا بی خیال دوباره نگاهش معطوف یاسین و بختیار کرد، توی سالن نگاهم به گردش اوردم همه مثل مجسمه های توی سالن بودن یا این تفاوت که لباس های گرون قیمت به تن داشتن.
ــ چقدر چشمات قرمز شده خوبی؟!
با تعجب چشمای سنگینم به بختیار دوختم، خوبه همون حالم فهمید!
زیبا با نگاهی به سمتم آروم گفت:ساقی بد خواب بشه سردرد می گیره چشماشم عوارضشه.
بختیار با نگرانی به سمتمون اومد و اعضای خانواده کنجکاو نظاره گر بودن.
ــ ساقی می خوای تو برو استراحت کن؟!
دستی به چشمام کشیدم و گفتم:نه خوبم تو راحت باش.
بختیار با همون چشم های نگران به زیبا چشم دوخت، زیباهم از فرصت استفاده کرد و خیلی اروم گفت:بختیار خسته شدیم کی قراره بریم استراحت کنیم؟!
بختیار کلافه لب زد:منتظر اکتای هستن.
چشمام گرد شد این همه ادم بزرگ منتظر یک پسر ۲۶ سالن!
زیبا زودتر از من غر زد:اه حالا یک شب بدون اون بخورن نمیشه؟!
بختیار با لبخندی به سمت سالن بلند گفت:عمو حاتم اکتای کی میاد.
زیبا از سوال بی جوابش تو خودش جمع شد و با اخم به حاتم خان خیره شد.
ــ نمی دونم پسرم رفته روستا
روستا؟! مگه اینجا روستا نیست! با چشم های سوالیم برگشتم سمت زیبا که اونم دست کمی از من نداشت.
راضیه خانوم با مهربونی به سمت بختیار گفت:پسرم مهمونات خسته ان شما برین موقع شام صداتون میزنیم.
زیبا زودتر از اینکه بختیار چیزی بگه بلند شد و گفت:خوب پس با اجازه ما میریم یکم استراحت کنیم.
راضیه خانوم به یکی از خدمتکار ها اشاره کرد تا مارو ببره، بختیارهم با نگاه خیلی عصبی زیبا رو بدرقه کرد فک کنم از اینکه زیبا پرو بازی دراورده ناراحت شده.
موقع رفتن به سمت راه پله کنار سالن چشم های تیز یاسین که خریدانه نگاهم می کرد از چشمم دور نموند زیاد ازش خوشم نیومد.
اونقدر سردرد بهم فشار اورد که نتونستم زیاد کنجکاوی به خرج بدم برای همون زود وارد اتاقم شدم و در و بستم.
بدون روشن کردن برق رفتم سراغ چمدون که انگار خدمتکارا اوردن رفتم بدون حوصله دنبال مسکن گشتم و با پیدا کردنش خشک انداختم تو دهنم به سختی قورت دادم روی تخت دراز کشیدم و پلک هام و بستم.
چقدر خسته ام! با خمارشدن چشمام دیگه چیزی نفهمیدم.
با احساس تشنگی و در زدن چشمام و باز کردم و به اطرافم نگاهی کردم با دیدن چمدون یادم اومد و که توچه موقعیتی هستم.
با دهن خشکم کمی صدام برد بالا گفتم:بله؟
ــ شام حاضره لطفا پایین بیاید
ــ باشه میام.
صدای قدم هاش نشون می داد که رفته پایین.
دستی به صورتم کشیدم و برق اتاق روشن کردم که نورش چشمام زد و بعد از چند ثانیه چشمام عادت کرد.
چمدون بهم ریخته رو یکم مرتب کردم و از توش کت بلند و شلوار ست‌اش که کرم رنگ بود و برای زیرش تی‌شرت سفید رنگم که روش به لاتین نوشده بود زندگی رو به تن زدم، موهام رو هم شونه کردم به آیینه قدی کنار میز لوازم آرایشی به خودم نگاه کردم چشم های ساده ولی درشت و با ابروهای پهن و کشیده دماغ متوسط ولی لبای بزرگ و قشنگن ، موهای خرمایی و کوتاه تا سر شونه هام.
با عطر زدن به لباسم از اتاق بیرون زدم و بع سمت پله ها رفتم که سالن خالی به چشمم خورد ولی صدای کارد و چنگال و بهم خوردن بشقاب های از طرف راست سالن میومد.
به همون سمت قدم برداشتم که میز بزرگ و ادمای پشت صندلی نمایان شدن، اولین نفر زیبا بود که انگار کنارش برام صندلی گرفته بود.
با نزدیک تر شدنم کمی بلند سلام دادم بعضیا با سر و بعضیام زیر لب جواب دادن به سمت زیبا که سمت راست میز بود به راه افتادم دلم می خواست زودتر اکتای معروف که راس میز و پشتش بهم بود رو ببینم که بختیار زودتر رفت سر شغلش و من به سمت اون معرفی کرد، نگاهم روی موهای حالت دار مشکیش و بعد گره محکم بین ابروهای مشکی اش نشست، با همون جذبه ترسناکش سری تکون داد و گفت:به عمارت خوش اومدید.
حتی صداشم گیرا و ابهت داشت، نگاه خیره‌اش کمی استرس بهم وارد کرد منم خیلی اروم ممنون گفتم و کنار زیبا جا گرفتم شخصیت عجیب تر از همه هم اکتای شد.
ولی کنار جذبه اش خیلی خوش سیما بود مخصوصا اون چشمای زمردی و مژهای تاب خورد و لبای سرخ.
در طول غذا خوردن هرزگاهی نگاهم خط می کشید سمت دوتا زمرد ولی هربار نگاهم شکار می کرد، کم کم خجالت کشیدم و سعی کردم نگاهم افسار کنم.
با بلندشدن اکتای همه دست از غذا خوردن کشیدنم منم اروم چنگالم گذاشتم روی میز
ــ نوش جونتون، زیبا خانوم بعد از غذا با مهمونتون تو اتاقم منتظرم.
زیبا باشه ای گفت، اونم میز رو ترک کرد اب دهنم قورت دادم نکنه از نگاهم فکر بدی کرده؟به سمت زیبا برگشتم که اون دست کمی از من نداشت چطور پسری با این سن اینقدر جذبه و زهر چشم داره!
بالاخره زیبا دست از غذا کشید و با راهنمایی خدمتکار وارد اتاق اکتای شدیم.
زیبا چندتقه ای به در زد و بعد صدای بفرمایید اکتای اجازه ورود داد.
زیبا اول وارد و بعد من پشت سرش، سرم پایین بود سعی می کردم اصلا نگاهی به سمتش نکنم.
ــ بفرمایید
زیبا روی مبل روبه روی میزش نشست منم به تبعید از اون روبه روش نشستم.
هنوزم ترسی توی دلم بود که قراره چی بگه.
ــ عروسی قراره توی روستا برگذار بشه، پنج کیلومتر دورتر از این عمارته ولیعهد اینجا منم!
کارای عروسی هم به عهده منه، ولی از اونجایی که تو عروسی از اوردن دختر خاله ات معلومه که بعضی از تصمیم هارو خودت بگیری درسته؟!
ریتم قلبم با موضوع عروسی کمی اروم گرفت و تونستم نگاه بالا بیارم که نگاه تیز اکتای شکار کرد.
ــ بله
با جواب دادن زیبا اکتای چشماش رو از من گرفت و به زیبا دوخت، حس می کردم نگاهش خیلی سرد بود تهی از احساس این خانواده عجیب به من نگاه می کنند.
ــ خب مشکلی نیست، از فردا همراه دختر خاله تون با من میاید روستا تا کارو پیش ببریم.
زیبا خندون لب زدم:ممنون اقا اکتای.
اکتای سری تکون داد و گفت:شب خوبی داشته باشید.
زودتر از زیبا من بلندشدم بدون نگاه کردن به سمتش به طرف در پرواز کردم، با بسته شدن در زیبا چشم غزه ای بهم رفت و گفت:چرا مثل بچه ها فرار میکنی، بنده خدا یک نگاهی به سمتت کرد.
با حرص بازوی زیبا رو گرفتم و گفتم:لعنت به تو ازدواجت از موقعی که اومدیم این خانواده با چشماشون من و چکاب می کنند انگار من عروسم نه تو!
زیبا تا خواست چیزی بگه در ناگهان باز شد هردومون از جاپریدم، اکتای یک تای ابروش انداخت بالا به هردومون نگاه و امتداد نگاه ثابت‌اش رو به چشمای من انداخت.
بازوی زیبا رو ول کردم و با استرس زیر لب گفتم:شب بخیر
و زود مهلکه استرس وار رو ترک کرد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 133

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Brta op

تنها ولی خودساخته!
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x