رمان ازدواج سنتی

رمان ازدواج سنتی پارت هشتم

4.8
(109)

پارت هشتم

برای اخرین بار به گرد و خاک به جا مونده از ماشین ها نگاه کردم، بدون اینکه اکتای بفهمه اشک سمجی که از گوشه چشمم اومده بود پایین رو پاک کردم.
ـــ بیا بریم.
سری و تکون دادم و همراه اکتای به سمت عمارت رفتیم.
قرار شد که من دوهفته ای که مونده به عروسیمون و اینجا بمونم تا بیشتر من و اکتای هم و بشناسیم، مامان و بابا و بقیه ام رفتن تهران.
وارد عمارت شدیم، اکتای روی نزدیک ترین مبل نشست و سرش به تاج تخت تکیه داد و اروم نالید:اخ سرم!
منم زیاد حالم روبه راه نبود فکر می کردم چنین روزی فقط غم دوری زیبا رو داشته باشم الان مامان و باباهم اضافه شد و البته یک کوچولو ترس از تنها بودن با اکتای تو این عمارت بزرگ.
ـــ برای چی همینجوری اونجا وایستادی؟!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت راه پله طبقه پایین و اروم گفتم:میرم برات قرص بیارم.
اونم دیگه چیزی نگفت از راه پله ها رفتم پایین و که چشمم به کارگرای توی آشپزخونه افتاد نصفشون بیکار روی یک میز نشسته بود و دوتاشونم سر قابلمه ها بودن معلوم نیست اینهمه کارگر برای آشپزخونه اونم برای دونفر چیه!
با پایین اومدنم آفت خانوم که سرکارگر و زنی تپل و قدکوتاه که چشماش همیشه سیاه بود و یجوری بیشتر به اسمش الهام می بخشید، اومد سمتم و دستاش و جلوی شکمش گره کرد و به تبعید از اون بقیه ام بلند شدن.
ـــ جانم خانوم چیزی می‌خواستین؟!
چشمام از توی چشمای افت گرفتم و روی اونایی تا چنددقیقه پیش روی صندلی بیکار بودن چرخوندم.
ـــ من که خیلی چیزا می‌خوام، منتها
چشمام رو روی چشمای افت خانوم ثابت و پوزخندی کنج لبم شوندم و ادامه دادم:اگر خدانکرده شما کاری نداشته باشید.
افت خانوم سریع چشماش از من دزدید و سرش و انداخت پایین، انگار قصد داشتم غم دوری مامان و بابا رو سر اینا تلافی کنم.
ولی کلا دوست داشتم یک جذبه‌ای رو اینا داشته باشم تا خبرچینی من و به اکتای نکنن بجاش از اونا من حرف بکشم.
ـــ خانوم جان شما امر کنید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اول یک مسکن برای من بیار.
افت با اون اندام گرداش بدو بدو کنان رفت سمت یخچال تا قرص برداره و توی راهم چشم غره ای به دختر پشت میز رفت و گفت:دختر تو اب بیار.
همین طور که فکر می‌کردم از اونا بودن که باید زور بالاسرشون باشه، زود مسکن و اب به دستم رسوندن و همین طور که اخمام توهم بود و لب زدم:باهاتون کار دارم.
بعدهم با یک نگاه خیلی ترسناکی بهشون رفتم بالا، الان اگه زیبا بود می گفت ساقی و جو برداشته!
اکتای چشماش بسته و با دستاش شقیقه هاش و ماساژ میداد، کنارش روی مبل نشستم و از قصد لیوان روی پاش گرفتم و تکون ارومی دادم که اب ریخت واز ترس سریع کمر راست کرد
ـــ اِ ببخشید دستم خورد.
نگاهش بین چشمام و پاش گردون بود معلومه زیادی تو فکر بوده!
ــ نمیخای بگیری از دستم؟!
به خودش اومد و چشماش ریز کرد و همین طور که لیوان و از دستم می گرفت گفت:اهوم معلومه دستت خورده.
از جا موندن انگشتام به شکل غبار روی لیوان خبر از سرد بودن زیادیش می داد، ناخودآگاه لبام کش اومد و گفتم:شایدم یکم قصدی بود.
لیوان خالی روی عسلی گذاشت و یک دست‌اش رو انداخت دور گردنم و با دست دیگه‌اش پای گره شده من و به سمت خودش کشید.
ـــ اوم خوبه منم زیاد می تونم یکم کار از قصد بکنم.
لبخندم بیشتر کش اومد، فک کنم مثل ادمای دوقطبی شدم یک لحظه شادم یک لحظه غمگین معلوم نیست چمه!
ـــ پرو نشو!
لبای باریک صورتی رنگش کش اومد و با چشمای زمردی‌اش که رگ های قرمز که احتمالا از سردرد بود به چشمام خیره شد.
ـــ ساقی من تمام سعی می کنم که تو این دوهفته بهت سخت نگذره، ولی لطفا بدون هماهنگ کردن با من حتی اب توی حیاط عمارت نخور!
لبخندم جمع شد و ناراضی سرم و به تاج تکیه دادم و لب زدم:می خوای زندونیم کنی؟!
دندونای سفیدش به نمایش گذاشت و سرش نزدیکم کرد.
ـــ مگه ملکه ها توی قصر نیستن؟!
خنده‌ام گرفت مثل پسر دبیرستانیا میخاد مخ بزنه.
ـــ من اصلا گول نمی خورم.
تک خنده ای کرد و حتی مجال به کیف کردنم از اون هارمونی لبخند و چشمای زمردی نداد و ادامه خنده اش لابه لای موهام و لبای خوش فرمش روی گردنم شوند.
با گرمای لباش ناخواسته گردنم و کج کردم، اکتای هم سرش و بلند کرد و دوباره نگاه گیراش و به چشمام سپرد
ـــ هرموقع دوست داشته باشی خودم میبرمت بیرون.
نفس کلافه ای کشیدم خیلی سرتق و بهانه گیر شده بودم یا ناهماهنگی احساساتم موقع نزدیک شدن اکتای رو نمی فهمیدم!
ـــ هوف اکتای!
گره پام رو از دستای اکتای ازاد کردم و از روی مبل بلند شدم و بدون نگاه کردن بهش لب زدم:می خوام یکم استراحت کنم.
وارد اتاقم شدم و خودم روی تخت رها کردم چقدر بد بود ناز کش نداشتم!
دلم می خواست برم خونه خودمون برم خیابونارو متر کنم ولی الان باید یک عمارت بزرگ که اجازه توی حیاط‌اشم نداری و باید متر کنم!
یاد حرف دایی افتادم و که موقع رفتن گفت”معلوم نیست چه چیزی اینقدر مهم بوده که ساقی رو اینجا موندگار کرده؟” واقعا راست می گفتم من دایی اندازه چشمام دوست داشتم ولی فقط توی عمارت شیرازش چهار روز دووم میاوردم.
اینجا چرا خودمختار قبول کردم که تا اخر عمرم موندگار بشم؟!”کارِ دل” اکتای چه چیزی داشت که من و تا این حد بی حواس کرده؟!
از این احساسات عجیبم خوشم میاد من جوری که بقیه فکر می کنند که سنتی و روی منطق ازدواج کردم نیست من فقط از اون جوونه چند روزه توی دلم به اسم اکتای بود خوشم اومد.
اما اکتای از چه چیزی خوشش اومد؟! من حتی به این فکر نکردم اون چه نظری داره؟! فقط از چندتا نگاه کردن و رفتار صمیمی اش فهمیدم عاشقه!
دستام دور سرم گره کردم
ـــ ساقی، ساقی
با صدای اکتای از پشت در و سریع روی تخت نشستم و اب دهنم قورت دادم و سعی کردم اروم باشم صدای اکتای من توی اون اعماق فکر واقعا ترسوند.
باصدای تحلیل رفته ای گفتم:بیا تو.
دستگیره پایین رفت و بعد نیم بدن اکتای اومد تو، لبخند زیباش تمام ابهامات ذهنم ریخت دور و چشمام درخشید.
ـــ میخام برم روستا سرکشی، می‌خواستم بهت بگم که نیستم یک وقت نگرانم نشی!
به خودم میام و نگاهم و ازش می گیرم همین چند ثانیه پیش دلخور بودم لعنت به اون لبخند دلفریبش!
ــ اوم سرت خوب شده؟!
زیر چشمی نگاهش می کنم، کامل میاد تو و بعد صدای بسته شدن در سعی می کنم اصلا بهش نگاه نکنم با استشمام عطرش توی نزدیک ترین فاصله ام چشمام میارم بالا که تیله های زمردی و کنارم پیدا می کنم.
ـــ قهری؟!
پاهام توی خودم جمع می کنم که اونم بیشتر خودش و بهم نزدیک می کنه.
ـــ نه مگه بچه‌ام.
ابروهاش میپرن بالا که زود با چشمای ریز شده ام گفتم: فقط اعتراض دارم.
دستش و جلو میاره و بینی ام با دوتا انگشت می کشه.
ـــ اما دختر کوچولو اعتراض به قوانین وارد نیست.
دستم میزارم توی دستش و از روی صورتم برمی دارم و میارم پایین ولی اون زودتر از اینکه دستم دربیارم و کف دستامون و قفل می کنه.
خودش می کشه جلوتر تا بیشتر نگاه زمردیش اغوام کنه.
ـــ اکتای من حوصلم سر میره.
ـــ کاش من جای تو بودم کار نداشتم ولی بیکار تو خونه بودم.
ـــ خوب منم باهات میام تو روستا.
گره کمرنگی بین ابروهاش و فشار توی دستاش می شینه احساس می کنم از لجبازیم کلافه شده.
ـــ گفتم بهت که نمیشه.
ـــ خوب توی حیاط که می تونم برم؟!
نفس کلافه ای می کشه و دستاش و از توی دستام درمیاره از روی تخت بلند میشه و سعی می کنه قیافه جدی بگیره.
ـــ ساقی دارم بهت اخطار میدم که سر و تیپ‌ات درست باشه وقتی توی حیاط می گردی!
لبخندی از روی پیروزی روی لبام می شینه و اروم میـگیم:
قول.
اکتای با ذوقم سعی می کنه گره ابروهاش و کم کنه و با تخسی میگه: بیا حالا بوس بده!
لبخندم و جمع می کنم مثل خودش تخس لب می زنم: بوست توی پذیرایی گرفتی!
حالا که سهمیه بوس‌ات خودت جیره بندی کردی از این به بعد بدون کار خوب کردن برا من از بوسم خبری نیست.
به وضوح حرص خوردن از توی چشماش معلوم بود
ـــ بدجنس
با صدا خندیدم که با حالت خنده داری گفت:دیگه دوست ندارم.
از روی تخت اومدم پایین و همقدم‌اش ایستادم.
ـــ برو پرو خان.
کمرش و خم کرد و صورتش اورد نزدیکم
ــ سهمیه بوسم اگه جیره بندی بشه دیگه گونه نیست لبه!
چشمای خمارش روی لبم نشست و زود کنج لبم و بوس کرد.
ـــ خداحافظ همسر بدجنس
ازش فاصله گرفتم و دستی به گونه سرخم وـکشیدم و اروم گفتم:بای.
با صدای بسته شدن در با ذوق پریدم هوا و چقدر زود قضاوتش کردم از بابام قشنگ تر ناز کشید.
از پنجره حیاط و نگاه کردم مثل همیشه شلوغ بود رد نگاهم به سمت در و بعد لندکوروز مشکی اکتای از در بیرون رفت.
سریع پرده رو انداختم و با براشتن روسریم رفتم پایین، اول باید می رفتم یک پیمانی با کارگرای خونه می بستم بعد سرک می کشیدم توی حیاط.
از پله ها اروم رفتم پایین تا مچ شون و بگیرم که دیدم همه مشغول یک کارین، باعث شد انرژی بگیرم پس از من ترسیدن.
صدای قدم هام و سعی کردم سنگین کنم تا بفهمن که منم، وارد اشپزخونه و صندلی از میز کنار اشپزخونه کشیدم و روبه روی کارگرا گذاشتم و سعی کردم بهترین حالت جدی رو بگیرم.
ـــ خب چند نفرین
ـــ خانوم جان ما ۷ نفریم
سری تکون دادم و به چهره همه نگاه کردم بیشتر جوون و خوشگل بودن و تقریبا دونفر مثل افت مسن بودن، اکتای معلوم نیست اینارو انتخاب کرده!
ـــ خودتون معرفی کنید.
اولی دختره کوتاه قد چشم مشکی بود که چهره اش می شد فهمید از اون دختر فضولاست.
ـــ من امینه‌ام
نفر دومی چشم سبز و بور و خیلی خوشگلی بود
ــ من راحیلم دختر کبرا
نفر سومی تقریبا مثل امینه و شباهت داشتن بهم.
ــ من کوکبم خواهر امینه!
نفر چهارمی خانوم مسنی بود.
ـــ من لیلام مادر کوکب و امینه
نفر پنجمی دختر چشم و ابرو مشکی بود
ــ من بهارم دختر افت خانوم
نفر ششمی خانوم مسنی بود
ــ من کبرام
سری برای همشون تکون دادم نفر هفتمم افت بود.
ـــ خب فکر کنم من و باید بشناسین ساقی‌ام زن عقدی اکتای و دوهفته دیگ‌ام عروسیمونه و تا اخر عمر قراره من اینجا باشم.
ــ ایشالله.
از روی صندلی بلند شدم و سعی کردم نگاهمو توی چشمای همشون به جا بزارم.
ـــ همینطور که اکتای بیرون از این خونه ارباب روستاست منم توی این خونه خانوم ارباب‌ام دوست دارم هرچقدر که مردم وفا داره اکتای هستن کارگرای خونه ام به من وفا دار باشن.

دوست نداشتم بهشونم بفهونم که خبرای اکتای رو هم به من بدن چون زود گارد می گرفتن.

افت سرش و بلند کرد و گفت: از قدیم رسم همینه خانوم الان پنج ساله ارباب اینجان ولی خانومی نیست که به این خونه رنگ بده ماهم همینجا بیکاریم، از موقعی که شما اومدین خداروشکر می کنیم که همچین خانوم فهمیده ای قراره خانوم عمارت بشه.

خوب تا اینجا توی نگاه همه شیر فهم شدن داد میزنه، سعی می کنم گره ابروهام تا جایی که شبیه خر برای سواری دادن نشم باز کنم و نرم متر می کنم لحنم و

ـــ من اصلا از این اخلاقای عقده ای بقیه رو ندارم که شما ها رو اذیت کنم دوست دارم به حرفم باشین و بهم دروغ نگین و چغولی من وپیش اکتای نکنین و راز دارن من و خونه ام باشین، ولی اگه…
گره بین ابروهام بیشتر میـکنم
ـــ خواسته باشین برخلافم ساز بزنین و نمی تونم ضمانت بدم ادم خوبی باشم.
سریع همشون و سر تکون دادن و با حرفاشون سعی کردن و بهم بفهمونن و که پشتم هستن، منم با فراموش کردن حیاط عمارت مشغول اونا شدم تا بیشتر بشناسمشون.

کلافه به ساعت خیره شدم 10:30 شب بود اکتای نه برای ناهار اومد و الانم که برای شام!
قاشقم روی بشقاب گذاشتم روبه راحیل کردم بیشتر از بقیه با اون صمیمی شده بودم.
ــ اکتای همیشه اینقدر دیر میاد.
ــ بله خانوم وقتایی که برای سرکشی میرن نمیان.
ــ سرکشی کجا؟!
ــ توی روستا و جنگل اطرافش
حرصی از پشت میز بلند شدم و گوشی ام خاموش کردم هزار بار بهش زنگ زدم ولی دسترس نبود.
روی مبل نزدیک به در عمارت نشستم.
ــ خانوم میز و جمع کنیم؟!
سری تکون دادم و خیره به ساعت موندم ساعت و همین طور میرفت و چشمای منم سنگین می شد…..

ــ ساقی، ساقی
پلک های سنگینم از هم باز کردم که چشمای اکتای نزدیکم دیدم، با باز کردن چشمام صورتش و عقب کشید و گفت:ببخشید بیدارت کردم ولی افت گفت شام نخوردی وایستادی برای من!
سرم از تاج مبل جدا کردم که دردی توی گردنم پیچید
ــ اخ
دستم روی گردنم گذاشتم
ــ چی شد؟!
ــ گردنم گرفته!
اکتای دستم و از گردنم و جدا کرد و دست خودش و گذاشت و من به سمت مخالف هول داد و خودش کنارم نشست و شروع کرد اروم ماساژ دادن و با صدای بلندی گفت:افت سفره رو بچین!
ـــ کجا بودی؟!
ــ موقعی که میگم میرم سرکشی دیر میام.
ــ من از کجا باید میفهمیدم.
چشمای سردش توی چشمام نشست.
ــ از الان بفهم.
چشمام و گرفتم و سعی کردم بلند بشم که انگار فهمید ناراحت شدم نیم خیز بودم که کمرم و گرفت و روی پاش شوند و صورتش برد توی موهام و نفس عمیقی کشید که باعث لرز توی اندامم شد و اروم نالید:خستم ساقی!
با اومدن راحیل و کوکب بالا، بلند شدم ورفتم سمت میز دوست نداشتم توی این حالتا ما رو ببین.
ولی از چهره گرفته اکتای معلوم بود که فکر می کنه من هنوز ناراحتم.
شام توی سکوت خوردیم و موقع جمع کردن سفره از چشمای پف کرده راحیل و ساعت 2:30 بود.
سرم سوت کشید و اکتای بلند شد و به سمت راه پله اتاقا رفت و منم پشت سرش راه افتادم و خودم بهش رسوندم دلخوری من بی معنی بود اون کار داشته! و اون لحن تندشم برای خستگی‌اش بود پس دلخوری ادامه دار روز اولمون بیخود بود.
شونه به شونه‌اش شروع کردم به بالا رفتن.
ـــ ماساژ دوست داری؟!
از شونه های افتاده‌اش معلوم بود جقدر خسته اس مخصوصا برق زدن چشماش.
ـــ تو می خوای ماساژ بدی؟!
با حالت جدی صورتم ازش گرفتم و لب زدم:نه افت خانوم.
ــ نه نمیخاد.
خنده ام گرفته مثل بچه ها به راه رفتنش سرعت داد و رفت توی اتاقش، منم با کمی تاخیر رفتم سمت اتاقش و دوتا مرتبه زدم به در.
ـــ افت خانوم نمیخاد می خوام بخوابم.
بدون منتظر ایستادن در و باز کردم، دمر روی تخت با همون لباسای بیرونش دراز کشیده بود.
که با صدای در سرش و بلند کرد تا چیزی بگه که با دیدنم تعجب کرد.
ـــ ماساژ نمی خوای؟!
ـــ اگ تو خواسته باشی بدی اره!
هنوزم بهم شک داشت لبخندم کش اومد و گفتم:چیه دلت دستای چروک افت و نمی‌خواد.
مثل بچه ها سرش انداخت بالا وـگفت: دستای نرم ساقی و می خوام.
روی تخت کنارش نشستم و گفتم:پیراهنت و در بیار.
به طرف مخالفم غلتی زد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهن سفیدش
(اینم یک پارت طولانی برای جبران تاخیر
کامنت یادتون نره)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 109

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Brta op

تنها ولی خودساخته!
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x