رمان امیدی برای زندگی

رمان امیدی برای زندگی پارت بیستم

4.6
(9)

به قلم:☆Sara…E..♡

هق هق های سارا با دیدن برادرش بیشتر شد.
_داداش!
نگاهش روی سارا نشست.
کاوه در آغوشش بود و گریه میکرد…..چه بلایی سر پسر عمو اش آمده بود؟
یاسر اسلحه را از پشت کمرش بیرون آورد.
_بی همه چیز همه کس و کارته!
بعدم من اومدم خب که چی؟اومدم خواهرمو ببرم!
_آره اومدی با کلت خواهرتو ببری و کاوه رو بکشی نه؟
_همون طور که تو بردیش منم میبرمش…..ولی نه به جهنم
به خونش!
ابرو های سهیل بالا پریدند.
_بله؟ خونش؟
نگاهش را روی یلدا نشاند.
_گفت خونت؟
مگه من به تو روز اول نگفتم اونجا خونه ی تو نیست؟
قبل از اینکه یلدا دهان باز کند یاسر لب زد:
_اونجا دیگه خونه تو نیست دیگه چه صیغه ای؟
چهره درهم کشید.
_خودش زبون داره چهار متر پس تو دهنتو ببند!
یاسر انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت.
_ببین سهیل…..اگه گذاشتی ما بریم، که رفتیم
اگه نزاشتی….
اسلحه اش را سمت سارا نشانه گرفت و از لای دندان های بهم چفت شده اش غرید:
_خون خواهرتو میریزم!
آخ….بد کرد…..یاسر بد کرد!
او می‌دانست نباید سهیل را با جان تنها عضو خانواده اش تهدید کند ولی کرد…..او می‌دانست سهیل سر سارا باکسی شوخی ندارد ولی جانش را تهدید کرد.
دستش را محکم مشت کرد.
_بیشرف تو غلط میکنی!
یه تار مو از سارا کم بشه من زمین و آسمونو یکی میکنم تو میگی خلاصش میکنم؟
بدبخت خواهر خودت کنارته که!
این را که گفت اسلحه اش را سمت یلدا چرخاند….قلب دخترک در دهانش می‌کوبید.
حواس یاسر پرت شد و به آنی سر چرخاند یک آن سهیل ماشه را کشید!
تیر پرتاب شد…..به یک نفر خورد ولی نه به یلدا……به یاسر!
نفسش بند رفت.
یلداجیغ کشید و دست روی دهانش گذاشت.
سرش را سمت سهیل چرخاند…..همان لحظه برق ها وصل شدند و فضای عمارت را روشن کرد.
چهره ی سهیل سرخ بود و با حرص نگاهش می‌کرد.
چراغ قوه اش از دستش به زمین افتاد….ناباور سرش را پایین انداخت و به خون روی لباس سورمه ای رنگش نگاه کرد.
دستی که اسلحه در آن بود را پایین اورد……با چشم های گشاد شده خون را تماشا کرد…..به هیچ عنوان انتظار نداشت سهیل ماشه را بکشد!
می‌دانست از او هر چیزی بعید است اما بازم…..
دستش را روی شکمش گذاشت و چهره اش در هم رفت…..کمی به سمت زمین خم شد.
آدم هایش انگاری ایستاده بودند تزئینی هیچکاری نمی‌کردند…..بی مصرف ها!
سهیل دستی به موهای سیاهش کشید و خواست سمت کاوه و خواهرش قدم بردارد.
تا او قدم اول را برداشت زانو های یاسر خالی کردند و زمین خورد.
اشک به چشم های یلدا نیش زد….به سمت برادرش پاتند کرد.
_یاسر؟
تنش را در آغوش گرفت.
_دا…..داداش….یاسر
صدایش میلرزید و نمی‌توانست درست چیزی بگوید، کم کم اشک هایش گونه هایش را خیس کردند.
یاسر محکم چشم بسته بود و نفس نفس میزد…..یلدا دست روی دست های خونی اش گذاشت…..سر بالا آورد و با صدای بلند اما لرزانی لب زد:
_چته روانی؟……چه مرگته؟……ببین با داداشم چیکار کردی!……خدا ازت نگذره که داری با دستای خودت بدبختمون میکنی……
گریه اش اوج گرفت یاسر هنوز هوشیار بود و او سعی داشت با دستش جلوی خون ریزی را بگیرد اما فایده ای نداشت.
قدم های سهیل در یک قدمی سارا و کاوه متوقف شد…..پشت سرش چندین نفر به داخل عمارت آمدند.
اما آنها آدم های سهیل صدر بودند نه یاسر امجدی!
حرصش گرفت…..دندان سایید و سر چرخاند……فریاد زد و فریادش دیوار های عمارت را به لرزه در اورد:
_تو کجا بودی وقتی بابات داشت منو بدبخت می‌کرد ها؟……پس خفه شو و دهنتو ببند!
زندگی من به خاطر شما ها آتیش گرفت و خاکستر شد! پس هر کاری میکنم حقتونه!
یلدا مات مبهوت نگاهش کرد.
سهیل آن یک قدم فاصله را تمام کرد و سریع نبض کاوه را چک کرد……ضعیف نبود اما میشد!
_خوبه ضعیف نیست.
_دا…..داداش…..من…..میترسم!
به چشم های خیس خواهرش نگاه کرد و اسلحه ی کاوه را از دستش بیرون کشید……بلند شد و همان لحظه در نیمه باز عمارت دوباره با شتاب بازشد و به دیوار برخورد کرد اما اینبار آرام تر!
چرخید و مردی را هراسان دید، همه غیر از سهیل یک لحظه شوکه شدند……کوروش بود…..نفس نفس میزد…..دلهره داشت!
دست های سارا و یلدا به خون عزیزانشان آغشته بود و نگهبان های سهیل در حال بستن آدم های یاسر بودند.
جنازه ای هم نیز کف سالن بود.
بلبشویی ایجاد شده بود دیدنی!
شاهرخ خان کجایی این صحنه را ببینی و سهیل را سر زنش کنی هان؟
شاهرخ خان مگر تو نگفتی سهیل…..پسر باید حواست به عمارت باشد؟
حالا چشد…..مثلا حواسش بود؟ حواسش بود که پسرش تیر خورده بود؟
یک آن دستی بالا رفت و ماشه ای کشیده شد!
ماشه ای که همه را در بهت فرو برد.
سهیل لبخند زد و نگاه همه قفل شد بر روی پهلو اش و تیشرت سفیدش که خونی سرخ رنگ بر روی آن خودنمایی می‌کرد!
دست یاسر پایین افتاد……سهیل همچنان ایستاده بود…..حتی خم به ابرو نیاورد….چرا؟
چون عادت داشت…..به تیر و گلوله و زخم عادت داشت ولی دردش هیچ وقت عادی نمیشد.
اما هرچه بود از درد روحی که بدتر نبود….بود؟
صدایش همه را به خود اورد.
_هوی کوروش چه مرگته؟ با یکی از این غول تشنا کاوه رو بزار توی ماشینت ببرش بیمارستان نباید خون زیادی ازش بره…..البته همین الانم رفته پس بجنب
یلدا نگاهش را از پهلوی سهیل گرفت و به چشم های بسته برادرش دوخت…..چنان غمگین و مظلوم حرف زد که نگاه سهیل به سمتش کشیده شد.
_داداش من چی پس؟ اون باید بمیره؟…..لطفا…..
سهیل نگذاشت حرفش ادامه دار شود و لب زد:
_میبرمش بیمارستان
کوروش متعجب نگاهش کرد.
_یعنی چی سهیل؟ چطوری میخوای ببریش بیمارستان، وضعیت خودتو ببین
_مهم نیست!
_یعنی چی مهم نیست؟به فکر خودت نیستی به فکر سارا باش نگاش کن!
بلاخره تکانی به خودش داد و به سمت خواهرش چرخید و دید که نگاه او پی زخم پهلویش است.
صدایش کرد.
_سارا؟
…..
_سارا؟!
نگاه اشکی اش را به او داد‌ و کاوه را آرام روی زمین گذاشت…..بلند شد و به طرف سهیل رفت……با دستش اشاره کرد که بنشیند.
_واسه چی؟
دستی زیر چشم های خیس از اشکش کشید.
_ب…..بشین
سهیل سوالی نگاهش کرد اما سارا باز به زمین اشاره کرد…..درد داشت اما به روی خودش نمی آورد…..نمی‌خواست بگذارد دیگران ضعفش را ببینند!
آرام نشست و سارا هم همینطور، زیر نگاه خیره ادم هایی که مشغول بستن افراد یاسر بودند شالش را در آورد اما همینکه اینکار را کرد مرد ها چشم از او گرفتند چون می‌دانستند اگر سهیل خیرگی نگاهشان را ببیند خونشان حلال است!
شال را بر روی پهلویش گذاشت و چهره ی او کمی از درد جمع شد، سارا با احتیاط دو گره به شال زد تا کمی جلوی خون ریزی را بگیرد
_خو…..خوبی؟
در جوابش فقط سری تکان داد.

کوروش به همراه فردی کاوه را بلند کرد و او را در ماشینش گذاشت….دیگر تعلل نکرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد.
سهیل و سارا در باغ عمارت قدم می‌زدند…..سهیل میخواست ماشینش را بیاورد اما قبل از آن رو به سارا که نگرانی پررنگ ترین حالت در چهره اش بود لب زد:
_سارا حق اینکه بیمارستان بیای نداری خب؟
گیج سرش را سمت او چرخاند.
_یعنی چی؟ چرا نيام؟
_برای اینکه من میگم!
کوتاه چشم بست….از زور گویی های برادرش خسته شده بود.
_سهیل لطفا توی این وضعیت بیخیال شو من نمیتونم الان به کاوه فکر نکنم دلم داره مثل سیر و سرکه میجوشه خیلی میترسم و نگرانشم
سهیل اخم کرد و با تحکم جوابش را داد:
_از این به بعد نباش!
بلند جیغ کشید:
_چرا نباشم؟…..چرا نیام؟…..دوسش دارم دلم میخواد بیام ببینمش!…….نمیخوام از دستش بدم……نمیخوام!
چته تو؟…….چرا هی بهم زور میگی؟……چرا نمیزاری برای زندگی خودم تصمیم بگیرم؟…..دلم میخواد بیام بیمارستان شوهرمو ببینم به تو چه ربطی داره؟
_سارا من……
میان حرفش پرید:
_ساکت شو سهیل!
احساس کرد قبلش از درد فشرده شده است اما سکوت کرد تا خواهرش خودش را خالی کند.
_خسته شدم از دستت میفهمی؟
با مشت به قفسه ی سینه اش کوبید و به هق هق افتاد
_ازت متنفرم…..متنفرم…..متنفرم!….ازت متنفرم وقتی برام تعیین تکلیف میکنی!
با درماندگی ادامه داد:
_کاش……کاش تو هیچ وقت برادرم نبودی!
انگار پتکی محکم را در سر سهیل کوبیدند! دنیا اش برای بار چندم با حرف های سارا روی سرش آوار شد!
خواهرکش بود که این حرف ها را می‌زد؟
نفهمید چشد که دستش بالا رفت و وقتی سارا دستش را دید یک قدم عقب رفت و چشم بست.
اما هرچقدر منتظر ضرب دستش ماند هیچ اتفاقی نیوفتاد! زمانی که چشم باز کرد نگاهش با چشم های سهیل قفل شد…..ته نگاهش چیزی مانند درد و غم سنگینی می‌کرد اما هیچ نمی‌گفت!
دستش را مشت کرد و پایین اورد، با صدایی دورگه لب زد:
_به یلدا بگو الان ماشینو میارم!

گوشی را به گوشش نزدیک کرد و بعد از وصل شدنش لب زد:
_الو، سلام سیروس خان
_سلام چیشد،رسیدی؟
_آره آقا رسیدم الان میرم داخل عمارت
_خوبه فقط زود باش….حواست به سیستم عمارت باشه!
_نگران نباشید قطعش کردم
نه….این خوب نیست! نقشه یاسر و سیروس در یک شب بود!
سیستم امنیتی خودش قطع بود اما نمی‌دانست چرا؟
برایش هم مهم نبود….مهم این بود سیروس فکر کند او از پس این کار بر امده است!
بقیه اش چه اهمیتی داشت؟
این را گفت و تلفن را قطع کرد، ماسک را روی صورتش کشید و از ماشین پیاده شد.
به سمت دیوار عمارت رفت…..بلند بود اما او می‌توانست بپرد!
نفس عمیقی کشید و خواست این کار را انجام دهد اما دیدن سایه ای باعث شد پاهایش میخ زمین شوند!
سر چرخاند و او را دید…..خودش بود…..سهیل صدر!
نفسش در سینه اش حبس شد مثل اینکه سهیل هنوز متوجه حضورش نشده بود…..همین حالا می‌توانست پا به فرار بگذارد ولی انگار پاهایش را با چسب به زمین چسبانده بودند.
چشمش به دست چپش افتاد که روی پهلویش قرار داشت کمی دقت کرد ولی سهیل سر بلند کرد و دیدتش!
با اینکه تحرکی نداشت به نفس نفس افتاده بود،اسلحه اش را از پشت کمرش برداشت و آن را روبه سهیل گرفت.
_تو دیگه کی هستی؟
_جلو….جلو نیا
اسلحه اش توجه سهیل را جلب کرد…..آن را قبلا دیده بود!
_خفه شو بابا جواب منو بده!
دستش میلرزید……وحشت کرده بود…..از او خاطره خوشی نداشت!
_اگه….اگه جلوتر بیای شلیک میکنم
_توعه الف بچه واسه من آدم شدی؟گمشو بابا اینجا جای بچه بازی نیست، اگه با یاسر اومدی باید بگم دیر شد فردا برو سر قبرش فاتحه بخون
یک تای ابرو اش را بالا داد اما از زیر آن ماسک قابل دیدن نبود.
_یاسر؟….یاسر کیه دیگه؟
حرف می‌زد برای وقت کشی!
فقط میخواست به پسرک نزدیک شود.
وقتی که خوب به او نزدیک شد و توانست در نور چراغ برقی که در آنجا روشن بود ببینتش سریع واکنش نشان داد و تفنگش را بیرون آورد و به دست پسرک که تفنگش در آن قرار داشت شلیک کرد و آخ او به هوا رفت…..اما…..اما آنجا تیر دیگری نیز شلیک شد!
به چه کسی خورد؟….تیر به کدامشان خورد؟ سهیل یا پسرک؟
نفسش برید و دست راستش روی قلبش قرار گرفت!
چهره ی پسرک از درد جمع شد ولی وقتی را تلف نکرد و پا به فرار گذاشت.
آری….تیر، به سهیل صدر خورد!
به دیوار تکیه داد تا زمین نخورد…..عرق سردی روی پیشانی اش نشست…..جانش داشت بالا می آمد ولی با هر سختی بود باید حداقل خودش را به در عمارت می‌رساند!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خیلی خوب صحنه ها به تصویر کشیده شده
واقعا عالی بود👌👏

دلم واسه همشون سوخت هر پارت داره حساس تر از قبل میشه بیصبرانه منتظر ادامه شم🙃

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x