نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان امیدی برای زندگی

رمان امیدی برای زندگی پارت سی وهفتم

4.4
(10)

جلوی آپارتمان ماهرخ ترمز کرد.
_رسیدیم
نگاهش کرد و لبخند زد.
_ممنونم
َبرای امروز و کارایی که کردی
_نیاز نیست تشکر کنی، بی حساب شدیم
دیشب تو به من کمک کردی امروز من به تو!
سری تکان داد و در ماشین را باز کرد.
_خانم پناهی!
خندید و نگاهش کرد، قبلا ماهرخ بود و حالا خانم پناهی؟
هرچند سهیل به مسخره این چنین صدایش می‌کرد، از لحن گفتنش کاملا مشخص بود.
_هوم؟
_درباره این اتفاقات هیچی به هیچکس نمیگی خب؟
مخصوصا به سارا
_نگران نباش حرفی نمیزنم
سری تکان داد و دخترک پیاده شد.
با خداحافظ کوتاهی در را بست…..دیگر صبر نکرد و پایش را روی پدال گاز فشرد.
بی هدف در خیابان ها چرخ میزد…..نمیخواست به عمارت برگردد ولی خستگی و درد پهلویش وادارش می‌کرد که به عمارت برود.
هنوز نامی از ذهنش می‌گذشت “کمند”
آیا تا الان آمده بود؟…. نمی‌دانست…..نمی خواست هم بداند چون او برایش تمام شده بود!
کنار جدولی ماشین را پارک کرد و درمانده سرش را روی فرمان گذاشت.
احتیاج داشت بیشتر تنها باشد.
گوشی اش را از جیب شلوارش بیرون آورد.
وقتی گوشی اش را روشن کرد مانند همیشه تماس های از دست رفته داشت…..بیشتر تماس ها هم برای سارا و شاهرخ بودند.
اول به سارا زنگ زد تا از نگرانی درش بیاورد.
_الو سارا
صدای نگرانش که در گوشش پیچید برای لحظه ای پشیمان شد که چرا به او خبری نداده است.
_الو….سهیل حالت خوبه؟….کجایی؟
صاف نشست و جوابش را داد:
_خوبم نگران نباش
_کجایی؟
_بیرون
_بیرون که جواب نمیشه!
_بیرونم دیگه…حتما باید آدرس خیابونی که داخلش هستمم بگم؟
_تو از دیروز کجا بودی؟
دستی به پشت گردنش کشید و لب زد:
_مزرعه
_پس چرا یه خبر ندادی که مطمئن بشم؟
‌_مهم نیست
_برای تو شاید ولی برای من مهمه!
از جوابش طفره رفت.
_مهمونتون رسید؟
سارا متوجه‌ی عوض کردن بحث شد و دیگر  ادامه نداد، جواب اورا داد….میدانست وقتی سهیل چنین کاری می‌کند یعنی دلش نمیخواهد جواب دهد.
_نه….پروازشون کنسل شده فردا میان
_اوکی
تو کاری نداری؟
_من؟ نه!
فقط کی میای عمارت؟
_یک ساعت دیگه میام
_باشه موا…..
یکدفعه حرف او قطع شد و صدای عصبی شاهرخ در گوشش پیچید.
_کدوم گوری هستی پسر؟
دستی به صورتش کشید.
_درست حرف بزن
_مگه جنابعالی اجازه میدی؟ اینقدر دلم ازت پره که نگو
وقتی میری یه جایی اون تلفن بی صاحابتو خاموش نکن! شاید یکی دم مرگ باشه بخواد بهت زنگ بزنه!
_ولمون کن توروخدا
کلا ۲۴ ساعت نبودم اونم میدونی کجا بودم، خودت نخواستی بیای سراغم
بعدم مگه من هر کجا که میرم باید به تو خبر بدم؟ دلم میخواد از عمارت بزنم بیرون گوشیم هم جواب ندم تو چیکاره ای این وسط؟
_پسر حاضر جوابی نکن! فقط هرجایی میری اون تلفنتو جواب بده این همه آدمو نگران نکنی!
خندید.
_کی نگران من میشه جز سارا؟
نگو خودت که باورم نمیشه!
_سهیل……
نگذاشت حرفش تمام شود و و تلفن را قطع کرد.
دستی به مو های بهم ریخته اش کشید.
_بلده فقط روی عصاب آدم راه بره
میام عمارت بابا دق نکنی!
دست روی پیشانی اش گذاشت، باز تب داشت انگاری!

سارا شوکه به شاهرخ نگاه کرد، او چرخید و گوشی را کف دستش گذاشت.
عصبی از کنارش گذشت…..برادرش باز چه به او گفته بود؟
سهیل هرگز با شاهرخ مسالمت آمیز حرف نمیزد….حداقل‌ طی این چهار سالی که برگشته است.
همیشه با حرف هایش شاهرخ را آزار میدهد…..نیش و کنایه میزند…..اعصابش را بهم می‌ریزد.
نه فقط او ها، بلکه شاهرخ هم همینکار را می‌کند.
از این نظر جفتشان مانند هم هستند.
_سارا؟
چرخید و پشت سرش را نگاه کرد.
_هوم؟
_چیشده؟ چرا یک ساعته اینجا وایسادی؟
جلو رفت و خودش را روی مبل های کرمی رنگ عمارت پرت کرد.
_هیچی فقط یکم ذهنم مشغوله…..نگران سهیلم
کنارش نشست و لب زد:
_مگه بچست که نگرانش باشی؟
سرش را به سمت او چرخاند:
_نه کاوه نه….درمورد اون نیست
خودت که دیدی وقتی اسم کمند اومد چه حالی شد حالا فکر کن خودشو ببینه!
_میدونم اتفاق خوبی نمی افته!
_امیدوارم سهیل به سرش نزنه دیوونه بازی در بیاره
درست مثل ۴ سال پیش وقتی شاهرخ رو دید
یادته چیکار کرد؟ مصلما داشت شاهرخ رو میکشت!
_همینکه اون سال یتیممون نکرد کلاهمونو باید بندازیم بالا!
جهت صدا را دنبال کردند و نگاهشان به کوروش رسید…..جفتشان چپ چپ نگاهش کردند.
کوروش نیش چاکاند.
_چیه؟ چرا اینطوری منو نگاه می‌کنید؟ مگه بد گفتم؟
سارا سر بالا انداخت و نچی کرد.
کوروش خندید.
_ولی از همون اول دلش برات پر میزد سارا!
بی حوصله نگاهش کرد.
_نه پس میخواستی برای تو پر بزنه؟
روی مبل تک نفره نشست….چهره در هم کشید.
_خبر مرگش دلش برام پر بزنه
همینکه باهام مثل آدم برخورد کنه خودش خیلیه!
سارا اخم کرد.
_عه خدا نکنه، داداشم به این خوبی
کاوه جلوی خنده اش را گرفت ولی کوروش قهقهه زد.
گره میان ابرو های او کور تر شد و کوروش بعد از تمام شدن خنده اش لب زد:
_وای سارا خداوکیلی خودت از حرفت خندت نگرفت؟
سهیل و خوبی؟
پوزخند زد.
_محاله بابا، خوبی هاش واسه توعه روی سگش واسه ما!
روی مبل نیم خیز شد و انگشت اشاره اش را سمت پسر عموی دلقکش گرفت.
‌_جرأت داری این حرف هارو جلوی روش بزن!
ناباور خندید.
_مگه مرض دارم جلوش اینا رو بگم؟ بابا حلق آویزم میکنه که
همان لحظه گوشی اش زنگ خورد.
آن را از جیب لباس سفید رنگش در آورد و وقتی چشمش به شماره افتاد، اخم کرد.
_بیا چه حلال زاده ام هست، زنگ زد.
دایره سبز رنگ را لمس کرد و گوشی را نزدیک گوشش قرار داد.
_مشترک مورد نظر خاموش می باشد و فلان فلان
بی‌شعور این دقیقا همون حرفیه که اون خانمه وقتی تو گوشیت خاموشه به تک تکمون میگه!
کجایی از دیروز پیدات نیست؟
…….
لب گزید.
_سهیل، خجالت بکش گوشی روی آیفون بود میخواستی چجوری حرفتو جمع کنی
……
_خیله خب حالا آروم باش
……
_باشه مسخره بازی در نمیارم بگو چیکار داری؟
……
_یه بسته بگیرم؟ از کی؟
……
_باشه خدافظ
گوشی را قطع کرد و با حرص آن را در جیب لباسش گذاشت.
_بیا هنوز نیومده دستور میده!
کاوه کنجکاو نگاهش کرد.
‌_چی بهت گفت؟
از روی مبل بلند شد و لب زد:
_هیچی میگه یه بسته از مهران بگیرم
«اها»نی گفت و کوروش غر غر کنان از عمارت خارج شد.
سارا خندید و سر به سمت کاوه چرخاند.
_دیوونست پسره
کاوه؟
_جانم؟
رنگ نگاهش تغییر کرد.
_اگه ازت یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟
کاوه خودش را به او نزدیک کرد و لب زد:
_بگو عزیزم
_اون دختره ای که برای استخدام شرکت آورده بودی….شبنم بود؟
به وضوح جا خورد و شوکه نگاهش کرد.
_چی؟
_طفره نری ها، جوابمو بده
سارا از کجا می دانست آن دختر شبنم بود؟
لابد سهیل گفته بود دیگر نه؟ وگرنه چه کسی جز او می‌دانست؟!
نکند سارا باز بخواهد رابطه شان را بهم بزند؟
آب دهانش را قورت داد و سارا اعتراض کرد.
_با تو ام، چرا هیچی نمیگی؟
آرام سرش را بالا و پایین کرد.
_اره اون بود ولی بزا….
با گذاشته شدن انگشت اشاره‌ی او حرف در دهانش ماند.
_هیس…..من ایندفعه هیچ فکری نکردم!
فقط از تو توضیح میخوام باشه؟ ولی کاوه، اینو بدون اگه بفهمم فقط میخواستی از من سو استفاده کنی و عشق من هیچ ارزشی برات نداشته
مطمئن باش نابودم میکنی!
و بعد از اون هم خودم به حسابت میرسم نه سهیل! به اون نمیگم چون نمیخوام فکر کنه که ضعیفم
این را گفت ولی حرف اصلی اش نبود!
این را گفت ولی نگفت که سهیل به او گفته است که دیگر رویش حساب نکند.
این را با جدیت گفت ولی هیچ اطمینانی به آن نداشت!
کاوه سری تکان داد و سارا دستش را برداشت.
_شبنم رو آوردم چون گفت به کار احتیاج داره
گفت ور شکست شدن و مادرش مریضه، مظلوم نمایی کرد ولی فقط میخواست تلافی کاری که باهاش کردمو سرم در بیاره!
چشم ریز کرد.
_چه کاری؟
_اون دوسم داشت ولی من نه، پسش زدم!
_چرا؟
کاوه با دست هایش صورت اورا قاب گرفت و لبخندی بر لب نشاند.
_برای اینکه عاشق تو شدم سارا!
برای همین پسش زدم….هرطور خواست بهم نزدیک بشه از خودم دور و دورترش کردم
تهدیدش کردم که دیگه دور و برم نباشه که اگه باشه براش بد میشه
گفتم نباید کسی بفهمه که هنوز با هم در ارتباط بودیم ولی سارا کسی نفهمید جز سهیل، هیچکسی جز سهیل نفهمید!
اون باهام حرف زد، عصبی بود اونم خیلی! ولی کاری باهام نکرد فقط گفت اگه یه بار دیگه اون دخترو دور و برم ببینه برام بد میشه
شبنم هم دوست داشت زهر خودشو بریزه، برای همین میخواست با اومدن به شرکت یه جوری بهم ضربه بزنه
شستش را نوازش وار روی گونه ی او کشید.
_بخدا همش راسته، دروغ بهت نگفتم
به چشم های او زل زد…..صداقت را کامل میشد از نگاهش خواند.
به او اعتماد داشت…..می‌دانست راست می‌گوید!
الکی اخم کرد.
_ولی من هنوزم باور نمیکنم
_باشه تو حرفمو باور نکن ولی حرف سهیل چی؟ حرف اونو باور میکنی؟
لبخند زد.
_نکنه خودت دروغ میگی؟
کاوه متوجه شد که شوخی می‌کند و خندید.
_اذیت میکنی؟
_اهوم ولی هنوزم باید خودم تحقیق کنم!
روی پیشانی اش بوسه ای زد.
_تا همیشه عاشقتم سارا
هرچقدرم دلت میخواد تحقیق کن ولی اینو بدون همه‌ی حرفام حقیقت بود، چون بعد از اون دفعه ای که رفتیم با سهیل حرف بزنیم و اون راجب شبنم گفت خودم پیگیرش شدم که اینا رو فهمیدم
لبخند زد و فقط خیره نگاهش کرد….بدون هیچ حرفی.

صدای گریه اش اوج گرفت و او کلافه لب زد:
_بسه…..دیگه بس کن مهری!
اینقدر گریه نکن
فریاد زد:
_گریه نکنم؟چطوری؟
بابا چرا نمیفهمی پسرم اینجا تیر خورده، دخترم اونجا اسیره
میگی گریه نکنم؟
پوزخندی بر لب نشاند، سرش را چرخاند و به یاسری که رو مبل نشسته بود خیره شد.
_شاهکار کردی پسر! مثلا رفتی خواهرتو بیاری آره؟
گفتی بشینم و تماشا کنم…..بیا نشستم، تماشا هم کردم حالا بگو چه گلی به سرت زدی؟
ساکت بود و به رو به رویش خیره شده بود.
_چرا لال شدی یاسر؟ حرف بزن دیگه!
اون موقع که خوب بل بل زبونی میکردی!
صدای جیغ مهری بلند شد.
_اینقدر زخم زبون نزن یوسف!
باز حداقل پسرت یه کاری کرد، یه قدم برداشت تو چی؟ تو چیکار کردی؟
تو اینو بگو به غیر از زخم زبون زدن به یاسر چیکار کردی؟
بگو غیر از تشر زدن به من چیکار کردی ها؟
عصبی جلو رفت و صدایش را بالا برد:
_نمیتونم، چرا نمیخواین بفهمین که بابا….من…..نمیتونم!
نمیتونم یلدا رو از سهیل بگیرم!
_چرا؟ چرا نمیتونی؟
_برای اینکه من سهیل رو میشناسم!
میدونم که تلاقی میکنه، میدونم زندگیمو به آتیش میکشه!
این همون چیزیه که من میدونم و توی سر شما ها فرو نمیره!
با خشونت اشک های روی صورتش را پاک کرد و از روی مبل های سلطنتی قهوه ای بلند شد و مقابلش ایستاد.
_از شماها آبی گرم نمیشه، خودم دخترمو پس میگیرم!
_مهری باید موقع اش بشه، الان موقع اش نیست
_خودم تعیین میکنم که کی هست و کی نیست!
تو هم دیگه دخالت نکن!
با تنه ای محکم از کنارش گذشت ولی یوسف بلند لب زد:
_قراره یلدا رو ببینم!
همین حرف کافی بود تا مهری بایستد و یاسر نگاهش کند.
_شاهرخ قراره شده سهیل رو دست به سر کنه تا من اونو ببینم ولی نمیتونم بیارمش
اما من میخوام یواشکی یلدا رو بیارم، البته توی دیدار اول نمیشه
کم کم!
_چطوری؟ مگه سهیلم دست به سر میشه؟
صدای یاسر بود و او جواب داد:
_اگه شاهرخ بخواد میتونه!
‌پوزخند زد.
_منم فکر میکردم اگه بخوام میتونم بیارمش ولی اون یارو غافلگیرم کرد!
_من نمیدونم شاهرخ چی توی سرشه….برامم مهم نیست فقط میخوام یلدا رو ببینم!
سهیل قشنگ دست گذاشته روی نقط ضعف من…..میدونه چطوری باید زجرم بده!
لعنت به اون روزی که شاهرخ منو با برادرش آشنا کرد و باعث مصیبت های الان شد!
مهری به سمتش چرخید.
_آره….لعنت!
و لعنت به اون روزی که تو سهیل رو مالک بدبختی هات کردی!
چشم ریز کرد و ادامه داد:
_میدونی چیه؟
من طرف او پسرم و هر بلایی به سرت آورده حقته اما درباره‌ی یلدا نمیتونم ببخشمش!
میدونم اون پسر حق داره ولی یلدا دیگه زیاده رویه!
نه…..حتی یلدا هم زیاده روی نبود…..البته برای سهیل!
یوسف و شاهرخ زندگی اش را نابود کرده بودند…..یوسف شرکت پدرش را از طریق قمار از چنگش درآورد باعث افسرده شدن مادرش شد!
سهیل سختی های زیادی را تحمل کرده بود و بالاخره باید تلافی همه چیز را در می آورد……یک روزی!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x