نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان انتهای دنیای من با تو

رمان انتهای دنیای من با تو _ پارت 3

3.8
(10)

ایل ماه:

ساعت یک و نیم شبه‌. حدوداً دو ساعتی از اومدنم می گذره. آیلا لطف کرد و لپ‌تاپی رو که شامل پروندهٔ همه ی بیماران بود، در اختیارم گذاشت. بعد از پذیرایی از من و توضیح اتفاقات اخیرِ رخ داده در بیمارستان که باعث ناراحتیش شده بود، روی صندلی خوابش برد. همونطور که پتو رو روش می کشم، به فکر فرو می رم.
به دانیال فکر می کنم… .

چقدر خوب می شد گاهی، تمامی احساسات و عواطف درون مون رو بیان می کردیم. مثلا اگر کسی رو دوست داشته باشیم، بهش بگیم. اگر نگاهش به نظرمون مهربانانه بود، بهش یادآوری کنیم. شاید به این یادآوری نیاز داشته باشه… . اگر آرامش پیدا کردن مون به واسطهٔ وجود اون بود، قبل اینکه دیر بشه بیانش کنیم. شاید دفعه ی بعدی وجود نداشته باشه.
هممون یکیو داریم که باید بهش بگیم « برام مهمی »
مثل آیلا برای من؛ که اگه نبود خواهری نداشتم. مثل دانیال برای سبحان که حالا نیست و دیگه صدای ویولنی هم شنیده نمیشه… .

لپتاپ رو روشن و یکی یکی شروع به باز کردن پرونده ها می کنم. هر کدوم از اونها به بیماران متفاوتی اشاره می کنن. از جمله دوقطبی ، اسکیزوفرن ، ترومای روحی و… . می دونم شغل آسونی نداشتم؛ اما کمک به آدما تنها چیزی بود که بهم شجاعت می بخشید…

صدای آرومی رو احساس می کنم. سرم رو از روی میز برمی دارم و با چهرهٔ خندون آیلا روبه رو میشم.

_ سلام خوابالو. ساعت خواب!

_ ببخش آیلا.. تا صبح درگیر بررسی پرونده ها بودم.

_اشکالی نداره قشنگ خانم.

_ آیلا؟

_ بله

_ من می تونم بیمارا رو ببینم ؟ می خوام مقالهٔ جدیدمو شروع کنم. کمکم می کنی؟

_ البته..بعد عمری بهترین دوستم ازم یه چیزی خواسته . از ساعت ۹ می تونی با همشون ملاقات داشته باشی. من با مدیر از قبل هماهنگ کردم. فقط پروندهٔ یکی از بیمارا توی لپتاپ نبود. لازمه اونم بیارم واست؟

_لازم نیست. تا همین جا هم زیادی اذیتت کردم‌.

_ نبابا پرنسس خانم‌ 😍 حالا بازم اگه یه وقت خواستی ببینیش ، شماره اتاقش ۱۶۲ عه.

_ ممنون آیلا..

✳️✳️✳️
از میون شون که می گذشتم یه جور خاصی بهم نگاه می کردن؛ اما این اولین بارم نیست. برای قوی تر شدن باید گاهی کارایی انجام می دادم که برام اصلا راحت نبود… .
دیگه به آخرای کارم رسیده بودم. فقط یه بیمار دیگه مونده بود که دارو هاش تجویز و وضعیتش بررسی بشه.
_ آقای نیک زاد ( همون آهیر ) می تونید بهم بگید آرشا ستوده کجا هستن؟ توی اتاقشون نبودن.
_ بله خانم. بفرمایید داخل سالن هستن.
چند قدمی به سمت پسری حدوداً ۱۸ ساله بر می داره.
_ بلند شو آرشا. این خانم روانپزشک هستن اومدن تا

آرشا صحبتش رو قطع می کنه و میگه:
_می دونم. یه مریض دیگه اومده ما رو درمان کنه.‌.
چند نفری هم همراه با اون به من می خندن. چشمام رو آهسته برای چند ثانیه می بندم و به سمت اتاق اون پسر قدم بر می دارم. در دلم براشون دعا می کنم . این هدیهٔ مادرم به من بود.
می گفت: « برای همه دعا کن. حتی اونایی که گاهی اصلا دوست شون نداری.. » باید هنوز قوی می موندم و روی پاهای خودم می ایستادم.

بعد از ۲۰ دقیقه بحث با پرستارا و داد و فریادهاش وارد اتاق میشه و رو به آقای نیک زاد میگه
_ شما که ما رو به زور تو اتاق چپوندین . لااقل الان دو دقیقه تنهامون بذار تا یه نفس راحت بکشیم..

_ باشه فقط حواست باشه اینجا بی حساب کتاب نیس آرشا!!

آرشا پوزخند زنان به کف اتاق خیره شده بود که در با صدای محکمی بسته شد.
نفس عمیقی می کشم و از خدای خودم می خوام ازم مراقبت کنه. کمی آروم میشم و میگم:
_همه چی رو فراموش می کنیم. بهتر نیست؟
با لحن کنایه آمیزی میگه:
_ اگه شما اینطور میل دارین ، چشم.
_ به من گفته شده مدتیه از مصرف داروتون خودداری می کنین. می تونم دلیلش رو بدونم؟ البته اگر تمایل دارید بگید.
_ اشتباه به عرضتون رسوندن . من همشو سر ساعت مصرف می کنم. می تونید ببینید. برگه ثبت مصارف دارو، توی اون کمده.
به پشت سرم اشاره می کنه. برمی گردم تا کشوی کمد رو باز کنم. با ندیدن چیزی داخلش، سرم رو به سمتش بر می گردونم که قلبم ناگهان با دیدن چیزی که توی دستشه به تپش می افته.
_ چیه چرا رنگت پریده خانومی؟ بهت گفتم حوصلتو ندارم گوش ندادی خب..
ترسیده بودم. خواستم پرستارا رو صدا بزنم؛ اما نتونستم. به خودم تکیه کردن، عادتم شده بود. از طرفی دلم براش می سوخت. دوست نداشتم برای این پسر هم بد بشه، به هر حال اون بیمار بود. چند قدمی عقب رفتم.
_خواستم کمکت کنم آرشا فقط همین. نمی خوام اذیتت کنم‌.
_ پس چرا وقتی دیدی ازت خوشم نمیاد گورتو گم نکردی؟ هاان؟
_ متاسفم آرشا..
بهم فرصت حرف دیگه ای رو نمیده و اون شی تیز رو محکم رو صورتم می کشه که از دردش روی زمین می افتم. بوی خونو تو صورتم احساس می کنم. دلم خیلی می گیره از اینکه نتونستم منصرفش کنم. شاید واقعا به خوبی درکش نکرده بودم و اون راست می گفت… .

ناگهان در اتاق باز میشه و پسری با موهای خرمایی با صدایی بلند میگه :
_ آرش
با دیدن من نتونست جملش رو کامل کنه.. که صدای پرستار از پشت در اتاق باعث شد به خودش بیاد:
_ خانم؟ خانم مَلِک؟

نمی دونم با‌ چه سرعتی خودش رو به آرشا رسوند و اون شیٕ تیز که حالا رنگ خون به خودش گرفته بود رو از دستش بیرون کشید. هم زمان با ورود پرستار، روبه روم می شینه و آروم میگه:
_ معذرت می خوام خانم. دست خودش نیست.
سرمو بلند می کنم و میگم: « می تونم درک کنم »
درسته. آرشا، دانیال و خیلی از آدمای اینجا رو می فهمیدم. چون منم همین طور بودم. همین شکلی.. همین قدر تنها…

خیره به من و متعجب از حرفی که زدم هر دوشون بهم نگاه می کنن. این بار پرستار با عصبانیت رو به اون پسر مو خرمایی می کنه:
_ چی کار کردی؟ چطور به خودت اجازه دادی اینقدر گستاخ باشی؟

رنگ نگاه آرشا برام عجیب بود. از لحظهٔ ورودم به سالن نگاهش پر از غرور بود؛ اما با اومدن این پسر، انگار تمام وجودش، غم و شرمندگی شده بود… .
پرستارا بهم کمک کردن بلند شم و یکی شون دوباره ادامه داد:
_ سبحان این بار دیگه ماهبانو که هیچی ، مدیرم ازت نمی گذره..

سبحان؟! یعنی اون سبحان بود؟ همون دوست دانیال و آیلا! اصلا دلم نمی خواست سبحان مقصر شناخته بشه.. اون گناهی نداشت. نه.. دیگه نمی خواستم یه بار اضافه روی دوش آیلا باشم. قرار نبود اینطور بشه…

پ.ن: «امیدوارم خوش تون اومده باشه 😘😘❤️»

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x