نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان انتهای دنیای من با تو

رمان انتهای دنیای من با تو _ پارت 5

5
(3)

ایل ماه :

_ باز کنید لطفاً. ایل ماه مَلِک هستم.
_ بفرمایید داخل خانم.
هم زمان با بستن در حیاط، صدای مهدیه رو می شنوم که از توی خونه داد می زنه و میگه:
_ آخ جون خانم معلم اومده..
از لحنش خنده ای به لبام میاد. دو هفته ای می شد که ندیده بودمشون. از پله ها بالا میرم که مدیر بهزیستی رو می بینم‌.
_ سلام خانم ملک خوبید؟
_ سلام، ممنونم روزتون بخیر.
_ خیلی خوش اومدین.
بعد رو به معلم جدید بچه ها می کنه و میگه:
_ ایشون خانم ملک هستن و هفته ای یک بار میان اینجا تا با دخترامون درس کار کنن یا توی کارهاشون کمک شون می کنن.
بعد از احوال پرسی، کارم با مدیر و بقیه معلمین تموم میشه.
مثل هر روز روی زمین می شینم و کیفمو کنارم قرار میدم که باران با عجله می پرسه؟
_ خانم چرا رو زمین می شینین
_ من با شما فرقی ندارم. اینجا هم من از شما چیزی یاد می گیرم، هم شما از من. ضمناً از اینجا بهتون نزدیک ترم. شما هم به من نزدیک تر… پس دلیلی نداره روی صندلی یا مبل بشینم.

اون همیشه سوال داره و هیچ وقت ساکت نمی شینه. حتی بهت فرصت نمیده درمورد جواب سوالاش فکر کنی…
سرمو بلند می کنم. نرگس رو در حال ظرف شستن می بینم که قدش فقط کمی از لبه ی سینک بلند تره.. امروز نوبت یسنا است که زیر میزو تمیز کنه و بهاره هم طبق روال همیشه با عینک کجی که روی صورتش قرار گرفته و از دو طرف با کش بسته شده ، نزدیک ترین جا به من رو برای نشستن انتخاب کرده. همشون فوق العادن. ده تا دختر با زیباترین ویژگی ها…
فقط باید از نزدیک، باهشون زندگی کرد تا بشه زیبایی هاشون رو دید.. من به همشون افتخار می کردم..

‌ کمی که می گذره ترانه برای صحبت پیش قدم میشه و میگه:
_ خانم میشه بگین میز دِلاوِل چیه؟ میشه عکسشو از تو گوشی تون بهم نشون بدین؟
از لحنش خندم می گیره..
_ اره عزیزم بیا بهت نشون بدم.
کیفمو باز می کنم و تازه یادم میاد…
_ وای نه..
_ خانم تی شده؟
اونقدر بی دقتم که حتی یادم رفت گوشیمو از سبحان بگیرم. آخه چرا سبحان چیزی بهم نگفت..
تو همین فکر بودم که یهو سارینا داد می زنه:
_خانوووم بهاره مَمَدَمُو بهم نمیده. خانم مَمَدَمُو می خوام.
_ چی یه بار دیگه بگو.. نمی فهمم چی میگی.
_ خانووم مَمَدَم.
به گریه می افته و میاد تو بغلم که الهه رو به من میگه:
_ خانم منظورش پارچهٔ نَمَدشه.

لبخندی از حرفا و دعواهاشون به لبم میاد
سر آخر بعد چند ساعتی می تونم از هم جداشون کنم‌ و خونه کمی آروم تر از قبلش میشه‌..
انگار دیوارهای این خونه ی کوچیکم، به سر صداهاشون عادت کرده بود که بدون بحثاشون ، انگار یه چیزی هنوز کم بود…

✳️✳️✳️

وارد حیاط بیمارستان میشم. صدای بلندشو که از بالکن یکی از اتاقا می شنوم ناخودآگاه خندم می گیره و سرمو بلند می کنم تا بهتر ببینمش.
_ هی! سلاام
_ سلام. میشه بدونم چرا بهم نگفتین گوشیم دست تون جا مونده؟
_ اوه..چقدر عصبانی..
خب آدم باید یه ضمانتی برای قولش داشته باشه دیگه.گفتم شاید دیگه نیای..
_ من وقتی قول میدم زیرش نمی زنم آقا سبحان.
_ پس مثه منی
با به یاد آوردن قولی که بهم داده بود با ذوق میگم:
_ واقعا؟!
_ بعله.. حالا بیا بالا تا بقیشو بگم واست مزاحم
خیلی خوشحال بودم. نمی تونستم باور کنم آرشا دوباره به مصرف داروهاش ادامه میده.
_ سلام آیلا
_ سلام عزیز دلم. خوبی؟
_ عالیم..عالی
_ الهی شکر چی شده مگه؟
_ تو اومدی دیگه.. یادت رفته چقدر دوست دارم
برای نهار بیا پیشم، امروز تنهام کسی نیست.

در می زنم و وارد اتاقش میشم. دور تا دور اتاق رو نگاه می کنم؛ اما خبری ازش نیست. سرمو به سمت حیاط پشتی اتاقش برمی گردونم که هردوشونو باهم می بینم.. آرشا و سبحان.
جلوتر میرم و با تردید سلام می کنم.
_ سلام معذرت می خوام خلوت تون رو بهم زدم.
آرشا رو بهم برخلاف رفتار اون روزش ، با مهربونی میگه:
_ نه ایرادی نداره. من دیگه داشتم می رفتم. گلا رو آب دادم؛ سبحان گفت دوست شون دارین مثل اینکه..
_ ممنونم آقا آرشا.

آرشا که از اتاق میره بیرون ادامه میدم:
_قبل از اومدن به اینجا هنوزم استرس و نگرانی زیادی دارم؛ ولی وقتی میام انگار همش یهویی از بین میره و تبدیل به یه آرامش عجیبی میشه..
_ خب از خاصیت منه به طور حتم.
_ خیلی خوبه که اینقدر به خودت مطمئنی
هر دو با هم می خندیم و کمکش می کنم وسایل باغبونی رو از تو حیاط جمع کنه. سعی می کردم خودمو هر جایی که هستم، مثل افراد همونجا نشون بدم. برابر با اونها، یکسان و یا حتی گاهی شبیه به هم.. سبحان مثل برادرم بود. برادری که خیلی وقته ندیدمش و دلم براش تنگ شده… خیلی زیاد
وقتی کسی خوشحال بود، انگار منم آروم بودم.
وقتی کسی می تونست برای ثانیه ای زندگی کنه منم اون لحظه، فراموش می کردم
همه ی غم های گذشتم رو…
شاید دیدن لبخند زیبای آدم های این اطراف، بهترین درمان برای اندوه درونم بود… .

رفتم براش آب بیارم انگار کمی حالش خوب نبود.
می گفت چشماش می سوزه و سرش درد می کنه..
_ امروز صبح حالتون خوب..
نتونستم باقی حرفمو بگم. سرشو به حالت سجده روی زمین گذاشته بود و کاملا خم شده بود. باهمون لباس سفید ساده ی بیمارستان. تعجب کرده بودم..
پس از چند ثانیه بلند میشه.
_ نماز می خونید؟
_ نه. فقط هر وقت اتفاق خوبی واسم میفته ازش این شکلی تشکر می کنم.
منظورش خدا بود..لبخند می زنم که ادامه میده:
_ یه آدمو دیدم که آروم و ساکت بود؛ ولی آدما رو بهتر از بقیه که تمام روزشون مشغول حرف زدنن ، درک می کرد. ساده اما زیبا است. انگار دوست دارم بیاد اینجا. امروز اولین بار توی عمرم بود که منتظر کسی بودم. برای اومدنش به اینجا صبر کردم… . انگار دوسش دارم
_ چقدر خوب..

رفتم و نمی دانستم منظورش چیست. هنوز نفهمیده بودم اوست که پشتوانه ام خواهد شد… دوستم خواهد داشت و صادقانه با محبتش مرا در آغوش خواهد گرفت… .

پ.ن: «به دنبال جهنم و بهشت در آخرت نباش. هر دو همین اکنون موجودند. هر زمان که بتوانیم کسی را بی چشم داشت و بی معادله دوست بداریم، در بهشتیم و هر زمان که آلوده به حسادت و نفرت و کینه شویم، در اصل به جهنم سرنگون شده ایم!» الیف شافاک

سلامتی و عشق رو برای این روزهاتون آرزو می کنم..💖

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x