رمان بخاطر تو

رمان بخاطر تو پارت هفده

4.6
(10)

وقتی می‌رسیم به ماشینا
منو افخم تو یه ماشین میشینیم و زیبا و نوشین و فرزاد و کاوه تو یه ماشین

همینکه می‌شینیم عصب ها و سلول های بدنم همه دست به دست هم‌میدن تا نتونم ساکت بشینم و بگم :هتل دوره ؟

به ساعتش‌نگاه میکنه و میگه :نیم ساعت راهِ

_پس …پس یه آهنگ بزاریم؟

لبخندی که رو لباش میاد عجیب دلنشینه! میگه:مجهز اومدی ؟

منظورشو گرفتم .فلشو میگفت

دست کردم تو کیفمو گفتم :مگه میشه نیام؟

تا میام بزنم میگه :وایسا .فلش صدای خودته؟

با سرخوشی میگم :نه‌.همش که اشتباه نمیارم

_لطف که همونو بزار .صدای تو قشنگ‌تره

واقعا نمیفهمید داره با من چیکار میکنه یا خودشو میزد به اون راه؟

واسع منی که الان ۶ساله طعم حمایت و اعتماد به نفس دادن و تعریف و تمجید رو نچشیدم

این حجم از شیرینی غیر قابل تحمله

لبخندی میزنم و سعی میکنم خودمو و جمع و جور کنم فلش میزارم و آهنگا شروع به پخش شدن میکنن

چال رو گونت آره خودش دردسره
من عاشق دردسرم نذار سر به سرم
خال لب تو آره خودش نقاشیه
من عاشق نقاشیم ببین دربه درم
تیکه تیکه میشه قلبم وقتی عطر شال تورو میفهمم
چقدر حالم عجیبه
دونه دونشو میبافم موهاتو
وقتی که خیلی کلافم
این یه حس عجیبه

و قسمت قشنگ ترش افخمیه که با انگشت اشاره اش رو فرمون ریتم گرفته و زیر لب داره همخوانی میکنه

یهو ماشین وامیسته و چی بهتر از ترافیک اما من حواسم به‌نیمرخ قشنگشه

مچمو میگیره و نگام میکنه عین من میخواد نفوذ کنه توم به هم‌نگاه می‌کنیم و من انگار غرق شدم تو یه خلسه ی شیرین

که یهو با صدای بوقی به هم میایم و این کسی نیست جز کاوه که میگه :داداش رومئو و ژولیت تاثیر گذاشته ها
و بعد غش غش می‌خندن

همینم مونده اینا منو مسخره کنن

شیشه رو میدم پایین و میگم:تو چه کتابی خوندی انقدر طنز شدی نمک‌دوون

هیچی نمیگه و به جلو نگاه میکنه و صدای ریز ریز خندیدن افخم رو مخم مثل اسبیه که یورتمه میره

به سمتش برگشتمو گفتم:برا چی الان داری میخندی؟
شونه بالا میندازه و با شیطنتی که اینروزا برام بیش از حد جدیده میگه :غرق شده بودیاا رو نکرده بودی عاشقمی
_ودف.من؟ عاشقتو؟ شوخی نکن افخم جاان من فقط میتونم بقیه رو عاشق خودم کنم اصلا بلد نیستم عاشقی

_بلهه درستهه

زیر لب گفتم :مرض و بللهه درستهه

……
رسیدیم به هتل و اتاق گرفتیم و حالا منم که عین ندید پدیداا خودمو میندازم رو تختتت

و تختی که مثل سنگه و اصلا نرم نیست

از جا بلند میشم و تف رو روتی بهش میگم و میگم:الله وکیلی انکار دشمنی خالص داری با من.
بابا حداقل سر اون چوبو چرب کن همینطوری خشک خشک که نمیشه

بابا اخه چقد سوتی چقد ضایع بازی ایشش

و به سمت حموم میرم وقتی از حموم میام بیرون

گشنگی بر من غلبه میکنه
از اتاق میام بیرون و میرم سمت اتاق زیبا و در میزنم

صداهایی که از تو اتاق کاوه و زیبا میاد خیلی مستهجنه لهنتیا نزاشتن برسیم

کاوه میاد در و باز میکنه و میگه :خودیه خودیه

بعد میگه :وسط معاشقه مزاحم شدییاااا

_میدونم !اما گشنمه . فک کنم شماهم گشنه تونه و عین شیر تو کارتون ماداگاسکار همدیگه رو عین استیک میبیند

زیبا از اون ور میگه :خو که چه؟ گفتی که خجالت بکشم

میاد جلو و دست میندازه دور کردن کاوه و میگه :اگه بخوای همین الان برات انجامش میدیم و ابرو هاشو میندازه بالا

دستامو به جلو چشمام میزارم و میگم :نه ممنون من میرم

در اتاق نوشین و فرزاد رو میزنم :نوشین خواب الود درو وا میکنه و میگه؛ جانم

_عه ببخشید مزاحم شدم میگم من گشنمه

صدای فرزاد میاد میگه :خو دلیر جسور برو واسه خودت
غذا بگیر زبون درازیات واسه منه؟ بعد هار هار میخنده

پوکر نگاه میکنم و به نوشین میکن :داداشت چیزی زده؟ میخنده و میگه :جات خالی یه پرس چلو کباب و دوغ

با اوردن اسم اینا گشنم میشه و میگم :پس شما سیرید ولش کن من میرم

و میرم سمت اخرین امیدم یعنی در اتاق افخم

در میزنم و افخم با وضعیت ناجور در رو باز میکنه :دکمه های پیرهنش رو نبسته و عضلاتو چشم هیز و اره دیگه
ح.ش.ریت ریده به بشریت

اب دهنمو قورت میدم و میگم :ام افخم جان میگم من گشنمه گفتم بیام ببینم تو هم گشنته یا نه

از اون نگاها که میگه :اسکول خودتی

اره اره ازهمونا انداخت بهم و گفت :وایسا بپوشم میام

ایول خر شد

باهم به سمت لابی هتل میریم و میریم رستورانش
منتظر میشینیم تا گارسون بیاد و افخم بدون پرسیدن از من که چی می خوام بیتر بالن سفارش داد

البته اگه میپرسید هم چندان تفاوتی نداشت چون به هر حال من بلد نبودم بازم اون مجبور به انتخاب میشد

پس ساکت نشستم تا غذا رو بیارن

غذا رو که اوردن حمله کردم بهش یه لحظه دلم به خودم سوخت و وقتی سنگینی نگاه افخم رو دیدم باز از همون نگاه های زینب ابوطالبی یا شایدم سید بشیر حسینی زده بود که گفتم :شما تو هواپیما غذا خوردید ولی من خواب بودم

کم کم خنده اش پر رنگ تر شد و گفت :من چی گفتم خب بخور نوش جونت

ابرو بالا میندازم و ادامه میدم به خوردن

خدایی خوشمزه است

با دهنم پر میپرسم:برا چی اومدیم هلند ؟

لبخندی میزنه و میگه :یه شرکت تازه تاسیس داریم اینجا اومدیم سر بزنیم

غذا رو قورت میدم و میگم :صحیح

آب میخورم و غذا که تموم شد همه چی رو با کیفیت فول اچ دی میبینم

و تازه حواسم میره پی افخم که تو اون تیشرت سورمه ای چقدر جذاب شده

آب دهنمو قورت میدم و میگم :تموم شد دیگه بریم

از جا بلند میشه و منم پشت بندش بلند میشم

به سمت اتاقا حرکت می‌کنیم و وقتی وارد میشم

میگه:یکم استراحت کن فردا صبح زود میریم بیرون خب؟

به در تکیه میدمو میگم:زود نیست؟ یه امشبو بخوابیم خب چه اصراریه ظهر میریم
می‌خنده و میگه:نه دیگه.باید از همین یکی دوساعتا استفاده کنیم زیاد وقت نداریم

باوشه ی کشیده ای میگم و با خدافظی میرم سمت تخت و میخوابم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fateme

نویسنده رمان بخاطر تو و تقاص
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
10 ماه قبل

زیبا بود
این الان با صدای خودش آهنگ گذاشت!!!
من بودم که مرده بودم از خجالت 😂
البته درست متوجه شده باشم

Fateme
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

❤️
آره
منم بودم والا خجالت میکشم ولی دلارام پررو تر از این حرفاس😂😂

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x