رمان حس خالص عشق

رمان حس خالص عشق پارت ۱۵

5
(40)

شاید آرزوی خیلی آدمها ، داشتن یک خانواده خوبه …!
یک خانواده خوب ، یک نعمته … تعیین کننده سرنوشت انسانهاست …
خانواده ای که ، پدر کار میکند و برای خانواده اش زحمت میکشد … مادر پشتیبان پدر است و ارتباط عاطفی را در خانه بر قرار میکند …

یا شاید در بعضی خانواده ها ، اگر مادر نباشد … پدر سعی میکند جای خالی را پر کند یا اگر پدر نباشد ، مادر سعی میکند جای خالی را پر کند …

خانواده ای که فرصت تحصیل رو به بچه اش بدهد … برای براورده کردن آرزوی فرزندش تلاش کند …

من همه این ها رو تا چند سال پیش داشتم … یه خانواده …

شاید بعضی وقت ها مادرم بخاطر سیگاری بابام میکشید باهم دعوا میکردند ولی … من راضی بودم به لبخندی که بعدش روی لب هرستامون می نشست … من راضی بودم از اون شبایی که مادرم بالاسرم می نشست و آروم کلمات کتاب فارسی رو برام تکرار میکرد و بهم املا میگفت .
شاید اون موقع سپاسگزار این موقعیت ها نبودم …
چقدر دلم میخواد برگردم به همون شبا ، مادرم رو محکم بغل کنم و بهش بگم چقدر دوسش دارم …
برگردم به اون روزایی که پدرم جلوی مدرسه منتظر من بود و توی راه برگشت همه روز رو براش تعریف میکردم و اون می خندید …

الان هیچی ندارم که سرش شرط ببندم که اون روزا برگرده … متاسفم برای خودم که به اندازه کافی از اون روزا استفاده نکردم و فکر کردم تا اخر عمرم توی خوشی زندگی میکنم …

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°

سرم رو به شیشه ماشین چسباندم و چشمهام رو بستم ، نمیدونم کی خوابم برد ولی با صدای امیر از خواب پریدم …

امیر – اسراا ، بیا پایین …

چشمهام رو باز کردم و اطراف رو دید زدم … مرکز خرید ؟؟ انتظار داشتم جلوی خونه ای جایی بایستیم .

با همون صدای خسته باهاش مخالفت کردم ، دلم نمیخواد از همین الان بهش مدیون باشم … البته که اون به من بدهکاره نه من …!

دوتا بشکن جلوی چشمام زد و گفت

امیر – نمیخوای پیاده بشی؟؟

اسرا – نه … منو ببر همونجایی که قراره ببری !

دوباره سرم رو به شیشه ماشین چسبوندم و منتظر شدم حرکت کنه ولی 《 باشه》 ای گفت و از ماشین پیاده شد …

امیر – همینجا بشین تا برگردم

تا برگرده ، منم شروع کردم فضولی کردن …
درب داشبورد باز کردم ، چندتا کاغذ توش بود ، کاغذا رو خوندم ولی چیزی نفهمیدم …

یه بسته سیگار و فندکم توش بود … اخمام تو هم رفت ، امیر که سیگار نمی کشید !

البته که خیلی چیزا تغییر کرده ، چرا من باید الان رو با گذشته مقایسه کنم …

همه چیو سرجاش گذاشتم و درب داشبورد و بستم …
امیر هم رسید ، درب ماشین و باز کردم چندتا پاکت رو روی پام گذاشت .

اسرا – اینا چیه ؟؟؟

امیر – رسیدیم اونجا ، اتاقت رو بهت نشون میدم … لباساتو عوض کن .

از استرس لبمو کندم و باشه ای گفتم … نمیدونم چرا حسی بهم میگفت رفتن به اون خونه … یه اشتباه خیلی بزرگه . ولی چاره دیگه ای ندارم ، جایی رو ندارم … هر اتفاقی هم بیوفته نباید تعجب کنم چون با رفتم به اون خونه ، نه تنها چیزی درست نمیشه بلکه ممکنه همه چیو خراب تر هم کنه …

تا برسیم چند دفعه چشمهام بسته شد ولی به زور خودمو بیدار نگه داشتم …

جلوی یک عمارت خیلی بزرگ ایستادیم و درب باز شد …
وقتی رفتیم داخل با تعجب به اطراف نگاه میکردم … حتی توی فیلما هم همچین جایی رو ندیده بودم .
شخصی درب رو برام باز کردم و منم پیاده شدم .

امیر منو به داخل خونه راهنمایی کرد . درب که باز شد ، خانمی نسبتا مسن جلومون اومد …

شیرین – سلام آقا ، خسته نباشید …. براتون ناهار رو بیارم اتاقتون یا توی آشپزخونه میخورید ؟؟

با تعجب به من نگاه میکرد و منم سرمو انداختم پایین
امیر روبه من کرد و گفت

امیر – برو لباساتو عوض کن …

دستشو سمت اتاقی نشون داد ….

امیر – اون اتاق هم برای توعه ، اگه طبقه اول راحت نبودی ، طبقه بالا هم اتاق هست …

نگاهی به اطراف انداختم ، سالن بزرگ بود با چندتا اتاق و آشپزخونه و فضایی برای نشستن و تلویزیون یه فضای خالی که چندتا وسایل تزئینی توش بود …

اسرا – نه همینجا خوبه ، ممنون …

داخل اتاق رفتم و درب رو بستم …
گوشم رو به درب چسبوندم تا حرفای امیر رو بشنوم .

امیر – دلسا کجاست ؟؟؟

از همین لحظه عذاب شروع شد … دلسا ، زن امیر …!
نیشخندی زدم و دوباره به حرفاشون گوش دادم …

شیرین – به من گفتن میرن شرکت .
گفتن ممکنه دیر وقت بیان برای همین شما ناهارتون رو بخورید .

بقیه حرفاشون رو نتونستم بشنوم برای همین بیخیال شدم .

داخل پاکت ها رو نگاه کردم و لباسا رو دراوردم

یه شلوار جین آبی جذب ، با یه تیشرت ساده سفید … یه پیراهن آبی و شال و کتونی سفید …

چرا همش آبی و سفید ؟؟

البته من این دوتا رنگ رو خیلی دوست دارم …

کسی در زد ، منم خودمو جمع و جور کردم و درب رو باز کردم ، دیدم همون خانومی که به استقبال امیر اومده بود با یه سیتی غذا پشت در ایستاده ، یه لبخند گرمی هم روی لبش بود

شیرین – سلام دخترم میتونم بیام داخل ؟

با تعجب از جلوی در کنار رفتم و اومد داخل ، سیتی غذا رو روی میز گذاشت و روبه من برگشت

شیرین – نشد خودمو معرفی کنم
من شیرین ام ، هرکاری داشتی بهم بگو … آقا گفتن امروز استراحت کنی ، از فردا خودم همه چیو بهت توضیح میدم که چیکار کنی …

سریع به خودم اومد و جوابشو دادم …

اسرا – خیلی ممنون شیرین خانم ، منم اسرا هستم

لبخندش بیشتر شد و رفت بیرون ، خواستم درب رو ببندم که یه چیز دیگه ای هم گفت …

شیرین – راستی حمام و سرویس بهداشتی هم توی اتاقت هست … باز اگر چیزی خواستی بگو .

تشکر کردم و درب اتاقو بستم .

حدود دو ساعت توی حمام بودم …
همه چی برام جدید بود ، برای کار کردن با یه چیزی باید دوساعت باهاش وَر میرفتم تا بفهمم چجوری کار میکنه …

از حمام اومدم بیرون و خودمو خشک کردم … خواستم لباسامو بپوشم که چشمم به زخم روی زانوم افتاد … توی اتاق دنبال چسب زخم بودم که چشمم افتاد به جعبه گوشی روی میز و سیم کارت روش … جعبه رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم . یذره بالا پایین کردم که بازش کنم یا نه ولی آخر گذاشتم روی میز .
بیخیال چسب زخم شدم … یه چندتا لباس زیر توی کشوی کمد پیدا کردم و پوشیدم ، بعدش لباسایی که امیر برام خریده بودم رو تنم کردم …

توی آیینه خودمو نگاه کردم ، شبیه دختر پولدارا شده بودم .
موهامو خشک کردم و به سمت عقب شونه کردم

شال سفید رو روی سرم گذاشتم و از دو طرف بردم پشت و اوردم جلو … یذره از موهامو بیرون گذاشتم .

نگاهی به ساعت انداختم … ۷ شب بود .
صدایی از بیرون نمیومد … منم علاقه ای نداشتم برم بیرون . اگر میرفتم بیرون باید با دلسا روبه رو می شدم که اصلا دلم نمیخواست .

نگاهی به سینی غذا انداختم و روی مبل نشستم . یه قاشق از غذا رو خوردم … سرد شده بود ولی چون گشنم بود شروع کردم به خوردن … همینطور که میخوردم به فضای اتاق نگاه میکردم … خودش یه خونه بود .

حمام و سرویش بهداشتی که آخر اتاق بود . یه میز تحریر و صندلی با کتابخونه بغلش . دوتا کمد لباس که یکیش خالی بود ، توی اون یکی هم حوله و چیزای دیگه …

یه تخت دو نفره … !

یه مبل سه نفره و میز جلوش و تلویزیون .

پنجره ای بزرگ هم پشت تخت بود با کلی فضای خالی وسط اتاق .

غذام که تموم شد باید میرفتم از شیرین خانم تشکر میکردم … از اتاق که رفتم بیرون ، چراغ های سالن نیمه روشن بودم و فضا تقریبا تاریک بود … وارد آشپزخونه شدم ،دیدم شیرین خانم سرگرم جمع کردنه … سینی رو روی میز گذاشتم که سمت من برگشت …

شرین – نوش جانت عزیزم ، بزار همونجا من جمع میکنم .

تشکر کردم ولی یذره خجالت کشیدم برای همین توی جمع کردن بهش کمک کردم … بعدشم رفتم توی اتاقم .

نه خبری از امیر بود ، نه دلسا … منم که فکر و خیال ولم نمیکرد . نمیدونم دقیقا نگران چی بودم ولی دلم میخواست فردا بشه و بیشتر متوجه بشم اطرافم چخبره ….

(منتظر نظر ارزشمند تک تکتون هستم ❤️😍)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 40

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

HSe

هلیا هستم ...نویسنده رمان حس خالص عشق ماه گرفتگی نیویورک سیتی خوشحال میشم یه سری به رمان هام بزنی😊❤️
اشتراک در
اطلاع از
guest
12 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تارا فرهادی
10 ماه قبل

اولین کامنت
اولین امتیاز
سومین بازدید کننده
سرعت عملو حال کنین 🤣🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  HSe
10 ماه قبل

بله دیگه فعال محلم🤣🤣

Ghazale hamdi
10 ماه قبل

#حمایت از نویسندگان

saeid ..
10 ماه قبل

زیبا بود هلی😄
موفق باشی

Newshaaa ♡
9 ماه قبل

#حمایت💛

لیلا ✍️
9 ماه قبل

عالی بود عزیزم خسته‌نباشی…منتظر ادامه‌اش هستم ببینم چی میشه .

دکمه بازگشت به بالا
12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x