رمان حس خالص عشق

رمان حس خالص عشق پارت ۲۳

4.1
(86)

تمام بدنش از دیدن آن مرد میلرزید …
با چشمانی زاغ به دختر خیره شده بود و سعی میکرد او را به یاد بیاورد …
در ذهنش جرقه ای خورد و دو موقعیت که دختر رو ملاقات کرده بود رو به یاد اورد .

برای لحظه ای اسرا هم خیره او شده بود اما سریع به خودش آمد و مشغول جمع کردن شیشه های شکسته کرد .

علیرضا – نه نه ‌… صبرکن کمکت کنم … اونجوری دستت زخم میشه .

سریع خم شد و دست اسرا رو گرفت تا به شیشه های شکسته دست نزند …

اسرا – ول کن دستمو …!

دستش رو بی هوا عقب کشید و بلند شد …

علیرضا – قصد ناراحت کردنتو نداشتم …

پوزخندی رو لب های اسرا نشست .
قصد اذیت کردنش رو نداشت ؟؟
پس اون شب که مست بود و میخواست بهش تجاوز کنه چی ؟؟
خواست جوابی بدهد اما بهترین جواب رو همان شب امیر بهش داده بود … نگاهی به بینی زخمی اش انداخت که چسبی روش زده بود ‌…
علیرضا رد نگاهش رو گرفت که به او ختم میشد ، دستی به زخمش کشید و با پرویی جواب نگاه دختر رو داد …

علیرضا – بخاطر شما این وضعی شده ها …
میدونی ، اون شب که مست بودم … هیچی .
ولی بعدش نشستم خوب فکر کردم … فکر کردم …فکر کردم …
آخرش یه سوال برام پیش اومد که بهتره از خودت بپرسم …
نسبت تو با امیر چیه که اونقدر براش مهمی؟؟

نفسش بند آمده بود … چی میگفت ؟؟؟
خودش هم نمیداند دقیقا چه نسبتی با امیر داره … دوست دخترش است ؟؟ عشقش است ؟؟ همسایه اش هست ؟؟ هم محله ای اش است ؟؟ خدمتکار خونش است ؟؟
پوست خشک شده لبش رو کَند و جوابی نداد …

تا خواست از آشپزخانه خارج شود دستش اسیر علیرضا شد و او را متوقف کرد …

اسرا – بهم دست نزن عوضی …

دستش رو چند دفعه تکان داد تا خلاص شود اما فایده ای نداشت …

علیرضا – جواب منو ندادی …
تو چه نسبتی با امیر داری ؟؟

اسرا – هیج نسبتی …
من فقط یه خدمتکار ساده ام !

علیرضا پوزخندی زد و دست دخترک رو محکم تر فشرد

علیرضا – این جواب من نیست خانم کوچولو …
هرچی باشه من تهشو درمیارم … حالام می خوای خودت بهم بگو یا از یه جای دیگه میفهمم !

دستش رو ول کرد و از آشپزخانه خارج شد …

تمام دستانش از استرس میلرزید … برای لحظه ای سرش گیج رفت و وسط آشپزخانه نشست .
چند دقیقه ای نشسته بود که صدای شیرین او را به خودش آورد …

شیرین – ای وای … چیشدی دختر ؟؟

اسرا – چیزی نیست … یه لحظه سَرَم گیج رفت .

سریع آب قندی دست اسرا داد و صبحانه مختصری هم براش اماده کرد …

تا آخر روز ذهنش درگیر علیرضا و حرفاش بود … با این حال توی تمام کار ها به شیرین کمک کرد .

خبری هم از دلسا و امیر نبود …
بعدازظهر که دلسا رفت بیرون ‌‌… امیر هم احتمالا شرکت بود .

کار ها که تموم شد از شیرین تشکر کرد بابت صبح و رفت اتاقش .

توی آیینه نگاهی به زخم صورتش انداخت ، بهتر شده بود . پماد دکتر رو برداشت و کمی روی زخمش زد .

روی مبل راحتی اتاقش نشست و توی افکارش غرق شد …
چشمانش رو برای لحظه ای بست و به خواب سبکی رفت .

برای نیم ساعتی خواب بود که کسی در زد .
سریع از جاش پرید و سمت درب رفت ، امیر بود …

امیر – سلام اسرا … میتونم بیام داخل ؟؟

بدون هیج حرفی از جلوی درب کنار رفت …
امیر بدون وقفه سمت جعبه موبایل که چند روز همانطور روی میز بود ، رفت و بدون اینکه بنشیند ، بسته رو باز کرد و گوشی رو راه اندازی کرد… سیم کارت رو داخل گوشی گذاشت و کاغذ و خودکاری از جیبش درآورد و چیزی روش نوشت …

تمام این مدت اسرا بدون هیج حرفی ایستاده بود و نگاه میکرد .

امیر – این موبایل همراهت باشه … شمارش هم رو هم روی کاغذ نوشتم …

شماره خودمو و چند نفر که لازم بودن رو توش سیو کردم …

لازمت میشه اسرا … تاکید میکنم که همراهت باشه .

دستش رو دراز کرد و موبایل رو سمت اسرا گرفت …
بدون هیج بحثی موبایل رو گرفت و تشکر کرد .
امیر هم 《شب بخیر》 گفت و از اتاق خارج شد.

دلیل رفتار امیر رو نمیدانست … اما هرچی بود باید میفهمید … باید میفهمید که چرا امیر رو مجبور به ازدواج با دلسا کردن … توی اون قرارداد چی بوده که نباید کسی اون رو میخوانده ؟؟

تمام شب را به پدرش … مادرش … امیر … متین … اون مرد ( علیرضا ) فکر کرد …

زندگیش از کجا به کجا کشیده شده بود … خودش هم باور نمیکرد …

صبح با کابوسی از خواب پرید و اولین کاری که کرد دوش مختصری گرفت …

لباس هایش رو پوشید و سعی کرد زخم صورتش رو با کِرمی بپوشاند .

از اتاق خارج شد و دلسا رو خوشحال توی سالن دید … با دیدن اسرا لبخندش پر رنگ تر شد …

دلسا – شیرین … برام یه آب پرتغال بیار اتاقم .

صدای 《چشم》 گفتن شیرین از توی آشپزخانه اومد و دلسا هم از پله ها بالا رفت وارد اتاقش شد .

وارد آشپزخانه که شد ، شیرین دستش رو به کمرش گرفته بود و روی صندلی نشسته بود …

اسرا – شیرین خانم چیشده ؟؟ خوبین ؟؟

شیرین – خوبم دخترم ممنون … فقط یذره کمرم گرفته …

اسرا – خب بزارین من آب پرتغال دلسا … دلسا خانم رو میبرم .

تشکری کرد و اسرا هم آب پرتغال گذاشت توی سینی و رفت بالا … برای اولین بار فضای بالا رو میدید … بزرگ تر از فضای پایین به نظر میومد .

درب اتاق رو زد ولی صدایی نشنید … برای بار دوم در زد ولی بازم صدایی نیومد .
درب رو باز کرد و وارد شد ، صدای دوش آب میومد … پس دلسا داخل حمام بود .

نگاهی به اتاق انداخت و دنبال جایی برای آب پرتغال گشت…
میزی رو پیدا کرد و لیوان رو اونجا گذاشت .
نگاهی به اطرافش انداخت و چشمش به کیف دلسا افتاد .
الان بهترین زمان بود برای گشتن … شاید قرارداد یا هرچیزی رو پیدا کند و جواب هزاران سوال را بگیرد .

درب کیف دلسا رو باز کرد و چندتا کاغذ رو بیرون آورد با دقت کاغذ ها رو خواند … ولی چیز خاصی نبود
کاغذ دیگری رو پیدا کرد که از آزمایشگاه بود ، خواست نگاهی بندازد که صدای دوش آب قطع شد …

خوشحال میشم حمایت کنید و نظرتون رو درباره داستان بگید ❤️

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 86

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

HSe

هلیا هستم ...نویسنده رمان حس خالص عشق ماه گرفتگی نیویورک سیتی خوشحال میشم یه سری به رمان هام بزنی😊❤️
اشتراک در
اطلاع از
guest
62 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Tina&Nika
9 ماه قبل

اول عالییی💙💙

Tina&Nika
پاسخ به  HSe
9 ماه قبل

❤️

لیلا ✍️
9 ماه قبل

خسته‌نباشی هلیاجون سر فرصت میخونم نظرمو میگم

saeid ..
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

نبودی لیلا🥺🤦🏻‍♀️

لیلا ✍️
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

نتم سه روز بود قطع بود تازه تونستم وصل شم هوففف الانم ضعیفه نمیتونم رمانمو بذارم سایت🤒

Newshaaa ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

واااییی لیلااا اومدی دلم تنگ شد بود براااتت🥺🥺

لیلا ✍️
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

منم انگار یه سال نبودم😥

پارت‌ها رو نخوندم حتما میخونمشون

لیلا ✍️
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

نتم سه روز بود قطع بود تازه تونستم وصل شم هوففف الانم ضعیفه نمیتونم رمانمو بذارم سایت🤒😑

لیلا ✍️
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

نتم سه روز بود قطع بود تازه تونستم وصل شم هوففف الانم ضعیفه نمیتونم رمانمو بذارم سایت🤒😑😞

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

به خانوم مرادی کم پیدایی؟؟🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

واسه من لفظ قلم حرف نزن ” خانم مرادی”

قطعی اینترنت تنها نکته مثبتی که برام داشت این بود که تونستم رمانمو تا پارت چهل بنویسم

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

🤣🤣🤣
اینترنت عامل مخرب جوانان🤣🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

ولی واقعا نیازه زندگی بدون اینترنت هیچه هر چیزی زیادیش بده

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

رفتی برگشتی فیلسوف شدی🤣🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

فقط سه روز نبودما😂😂

پارت نوش‌دارو رو گذاشتم🤩

بچه‌ها تو این سه روز چیشده ضحی چی میگفت قشنگ متوجه نشدم🙃

Newshaaa ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

منم دیروز رو به کل نبودم
ولی الان ضحی میگه من دارم میرم🙂

لیلا ✍️
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

آخییی آره من دیگه زیادی دور بودم از سایت😂

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

هیچی ضحی داره میره تو بله و تلگرامم کانال زده😁
آره خوندمش😇

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

مرسی 😘

عه ؟ با اینکه دوست دارم بدونم چرا این تصمیم رو گرفته ولی براش آرزوی موفقیت دارم قلمش خوبه حیفه که دیگه اینجا نیاد

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

اوهوم موافقم باهات
بدون ضحی سایت مزه نداره🥲
لیلا اونجا برات کامنت گذاشتم هر وقت تایید شد اگه جوابمو ندی برات نمیذارم دیگه😇🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

نه جواب میدم😂

Newshaaa ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

لیلا مت دو پارته نوش دارو کامنت میذارم برات ولی هر وقت میام سر میزنم میبینم هیج خبری از کامنتم نیست😢

لیلا ✍️
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

عه ولی فکر کنم کامنتت میاد اونجا هم اسمت نیوشاست دیگه درسته؟

Newshaaa ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

Newsha
با این میام ولی اومدم دیدم یکی دیگه هم نیوشا خاتون بود اگه اشتباه نکنم اون من نیستما😂

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

ژووون نیوش پروفتووووو😍😍😍

Newshaaa ♡
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

زشتهه😂🤣؟دو دل بودم بذارمش حس میکنم تو همه عکسام شبیه مخمل خونه مادربزرگه میفتم😑🤣

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

نه بابا 🤣🤣
خوشگلی❤️
به قول خواهرم خیلی کراشی😁🤣

Newshaaa ♡
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

چشمات خوشگل میبینههه گشنگم🥺❤😂
خواهر تو هم میزنه از این حرفا😂🤣🤦🏻‍♀️

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

مخه منو خورده🤣🤦‍♀️
یا میگه وای این چقدر کراشه یا میگه وای این چقدر گنگه🤦‍♀️🤣🤣🤣
دیگه تیکه کلاماش داره به منم میرسه🤣

Newshaaa ♡
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

روشا ما هم همینجوریه🤣😂

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

من هر کار میکنم دلم نمیادش عکسمو بزارم پروف اینجا🤣🤦‍♀️🤦‍♀️

Newshaaa ♡
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

منم اولش که بچه ها میخواستن ببیننم گذاشتم سر پنج دقیقه برداشتم ولی یکی دو بار که بذاری عادی میشه برات🤣

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

عهه؟🤣

Newshaaa ♡
پاسخ به  HSe
9 ماه قبل

نه بابا کراش چیم🤣😂🥲❤

لیلا ✍️
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

نه این پارت آخر کامنت داده بودی اومده بود

Newshaaa ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

عههه جدیییی آخه پارت قبلش که گذاشتم نیومده بود🤔

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

به به لیلا خانوم…
از این طرفااااا راه گم کردین؟

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

راهمو پیدا کردم😊

لیلا ✍️
پاسخ به  HSe
9 ماه قبل

آره میبینم دلتون برام تنگ شده بود😂

لیلا ✍️
پاسخ به  HSe
9 ماه قبل

پس واجب شد بخونمش🤣

اصلا چطوره اسرا رو جفت علیرضا کنی؟🤔

saeid ..
9 ماه قبل

قلمت قشنگتر شده به نظرم هلیا جون
عالی بود خسته نباشی

لیلا ✍️
9 ماه قبل

خیلی قشنگ بود به نظرم خود به خود جوری میشه که اسرا علاقه‌اش به امیر تموم میشه و به سمت علیرضا جذب میشه از اونطرفم امیر و دلسا عاشق هم میشن تا اینجا چطور بود🤣

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

لیلا کلا خواستی مسیر داستانو عوض کنی هااااا🤣🤣🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

حس میکنم اینجوری هیجانش بیشتر میشه علیرضا هم خوبه😁

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

😐😐😐
تو نمیخواد هیجان بدی🤣🤦‍♀️

لیلا ✍️
پاسخ به  HSe
9 ماه قبل

والا شماها فقط تصور آدم رو خراب میکنین🤒
من دیگه برم شب بخیر تا فردا

Newshaaa ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

گووود نااایت لیلایی فردا اگه پارت گذاشتم بخون داریم به جاهای بسیار حساس میرسیم🥲😂😂😂

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
9 ماه قبل

اگه نداریم نیوش فردا پارت میذاری🤣🔪🔪🔪

Newshaaa ♡
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

چشم چشم😂🤣