رمانرمان رئیس جذاب من

رمان رئیس جذاب من پارت ۱

4.1
(28)

دستمو روی پارچه های ابریشمی و نخی و مرغوبی میکشیدم که در حال اتو کردنشون بودم.
مایع نرم کننده ای که واسه ی شست و شوی اونا استفاده کرده بودم عطر خیلی خوبی داشت و من مدهوش عطر لباس ها بودم.

چقدر دلم میخواست که منم مثل بقیه ی اهالی این عمارت یه کمد بزرگ ازین لباس های رنگ و وارنگ و خوش دوخت داشتم.

چشمم خورد به لباسی که اتوسا تازه از پاریس سفارش داده بود اووف یه ماکسی بلند و حریر که بالا تنه اش حسابی با نگین های براق و چشم گیری کار شده بود به رنگ سبز یشمی.
الحق که توی اون تن سفیدو بلوری و اون موهای بورش حسابی  خود نمایی میکرد.
با یه گیره سر سبز نگین کاری شده که ست لباسش بود چه جیگری میشد!!!
حتی بدون آرایشم خوب بود چه برسه به اینکه قرار بود آرایشگر مشهورم روش کار کنه.
خوش به حال نامزدش قراره با یه پرنسس ازدواج کنه.
توی دلم حسابی واسش آرزوی خوشبختی میکردم.
توی فکر بودم که یهو یه بویی به مشامم رسید.
شبیه بوی سوختگی بوووووود.
اووف واای نه حالا چه خاکی به سرم بریزم!؟؟؟؟؟؟؟
لباسی که داشتم اتو میکردم سوخت.
دیگه هیچی ازش نمونده بود
اخ که چقدر خنگی تو دختر!!!حالا میخوایی چه غلطی کنی!؟
خانم تیکه پارت میکنه.لباس به این قشنگی!!!
اتو رو از برق کشیدم و فوری لباس های دیگه رو جمع و جور کردم.
لباس و پشتم قایم کردم و سریع از اتاق لباس ها خارج شدم.
سلانه سلانه از روی پله ها پایین میرفتم اینور اونور و میپاییدم تا اینکه کسی سر نرسه که یهو با حس برخوردم با یه چیز سفت و سنگی روی بینیم احساس درد کردم.
از درد چشامو بسته بودم و با اخ و اوخ بینی مو میمالیدم.
وااای بینی نازنینم داغووون شد!!!!!
تو حس خودم بودم که با صدای دااادی بلند سر جام میخکوب شدم.
_دختره ی خیره سر معلوم هست داری چه غلطی میکنی!؟؟؟؟؟؟؟؟
من نمیدونم توا دست و پا چلفتی و کی اینجا راه داده!؟؟؟؟؟؟جلوی پات و نگاه کن….!
با چشمای گردو ترسیده داشتم نگاش میکردم
زبونم بند اومده بود!
من حاضر جواب توی اون لحظه هیچی توی ذهنم نیومد.دستمامو پشتم قایم کرده بودم و لباس و طوری گرفته بودم که چیزی ازش مشخص نباشه.
همینطوری که اخماش تو هم بود و با خشم نگام میکرد گفت:
_انگار واقعا لالی!!!!
شایدم مشکل ذهنی داری.ببینم اون چیه پشتت قایم کردی!؟؟؟؟
سرمو به نشونه ی هیچی تکونی دادم.
_ده میگم بده ببینم چیه تودستت مچالش کردی!؟؟؟زووووود! اون روی منو بالا نیار.

همینطور که مقاومت میکردم یهو دستشو برد پشت کمرمو لباس و ازم قاپید رو هوا نگهش داشت و با اخم بهم نگاه میکرد.

یهو از چیزی که میترسیدم سرم اومد.
اهالی خونه همگی با تعجب و وحشت دراومده بودن بیرون.
مادرم از آشپزخونه سر رسید و یه ملاقه دستش بود تو همون حال با دستش زد تو صورتش و با تعجب به ما نگاه میکرد
خانم و  آقا هم فوری از طبقه ی بالا خودشون و رسونده بودن و با تعجب به ما خیره بودن!!!!
و ازون طرف اتوسا و نامزدش در ورودی و باز کردن و تو پهنای در به ما زل میزدن.
داشتم از خجالت آب میشدم سرمو پایین گرفته بودم و با هر تلاشی شده سعی میکردم اشکام سرازیر نشن.
سکوت و خانم شکست و بدو سمت اون پسر رفت.
_آراااااد پسر عزیزم بالاخره اومدی!؟؟؟؟؟؟
مادر فدای قدو بالات بشه باورم نمیشه!!
چه سوپرایز خووبی!!!!
چرا خبر ندادی بیاییم فرودگاه دنبالت!؟؟؟؟
مامان جان چرا انقدر عصبانی و ناراحتی !؟این چیه حالا تو دستت!؟؟؟
_مامان این همون لباسی نیست که روز تولدت برات پست کردم!؟؟؟؟؟
خانم نگاهی بهش انداخت و گفت خب آره!
_این جای سوختگی چیه!؟؟؟؟
خانم با چشمایی گشاد شده یه نگاه به لباس کرد و یه نگاه به من که لپام سرخ شده بود از خجالت.
_پسرم کمند دختر بی دقتی نیست.
اولین باره همچین اتفاقی میافته.
این لباس و تو برام خریدی و واسم عزیز بود.
و حالا که این اتفاق افتاده کاریشم نمیشه کرد.
کمندم قول میده دیگه تکرار نکنه.

مامانم با شرمندگی و سر به زیر واستاده بود
اخ ک من چقدر بچه ی بدیم که اینطوری باعث شرمندگیش شدم.
_هه کمند کمند کمند همچین میگه کمند انگار دختره پری تو قصه هاست!
یه دختر ساده ی بی ریخت دست و پا چلفتی دیگه این همه دفاع کردن نداره.
درضمن خودش لاله یا زبونم داره از خودش دفاع کنه!؟؟؟؟متاسفم مامان…!
هر چی گری گوریه دور خودتون جمع کردید اسمشم گذاشتید کار خیر!
آقا پرید تو حرفش و گفت:
_بسته دیگه آراد شلوغش نکن از راه نرسیده گردو خاک میکنی!؟برو تو اتاقت استراحت کن.
کمند جان توام برو به کارت برس.
هنوز اخماش تو هم بود و با حرص نگام میکرد. انگاری ارث باباشو ازم طلب داره
بغضم هی میومد بالا و من قورتش میدادم.
پسره ی نفهم از خود راضی فکر کرده کیه که اینطوری باهام حرف میزنه!؟؟؟
هیچ وقت توی زندگیم انقدر خارو خفیف نشده بودم.
فوری دویدم سمت اتاقم.
نمیخواستم بقیه اشک چشم هامو ببینن.
در حمام و باز کردم و شیر اب داغ و تا آخر چرخوندم .
گرمای آب به تن یخ زده ام حس خوبی میبخشید و اشکام همینطور بین قطره های آب خودشون و گم کرده بودن….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 28

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آوا گنجی
آوا
1 سال قبل

عااالی بود😍قلم قوی داری و داستانت خیلی جالبه
بی صبرانه منتظرم ادامشو بخونم 🤓

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  آوا
1 سال قبل

مررسی عزیزم امیدوارم این داستان تا آخر براتون جذاب باشه🩷🩷🩷

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x