رمان شانس زنده ماندن

رمان شانس زنده ماندن پارت آخر

4.7
(22)

چند روز گذشت،باران هنوز منتظر فرصت بود تا حقیقت را به احسان بازگو کند.

اما هر بار احسان به صحبت باران گوش نمی داد و با خودش نگفت شاید یک درصد حرف هاش درست باشد.و دیر وقت به خانه می آمد.

اصلا با باران صحبت نمی کرد،سرش داد میزد.برایش مهم نبود باران ناراحت میشود فقط میخواست آتش خشمش را خاموش کند.

فرشته هم هر روز خوشحال تر میشد. که با نابودی ثمره ی عشقشان باعث شد احسان از باران متنفر شود.

اما فرشته یک هدف دیگر داشت…مطمئن بود این جنگ بالاخره به پایان میرسد.و بین آنها شوق و نشاط شکل میگیرد.او میخواست حتی آنها تا آخر عمرشان کاسه ی گدایی به دست بگیرند.

شاید نابودی یکی از آنها بهترین ایده بود..

****

باران در خانه مشغول تمیز کردن بود.هنوز توهین های احسان تمامی نداشت.او تحمل این همه حقارت را نداشت.امروز میخواست برای آخرین بار شانسش را امتحان کند.

حقیقت را بگوید اگر احسان راضی نشد یا باور نکرد از این خانه برای همیشه برود.و احسان را در این خانه تنها بگذارد.

گوشی شروع به زنگ خوردن کرد.باران به امیدی که مادرش است گوشی را برداشت.

با دیدن شماره ی احسان،تعجب کرد.او برای اولین بار در این یک ماه به او زنگ زده بود.کمی خوشحال شد.اما نمیدانست تازه اول بدبختی اش هست.

آیکون سبز را لمس کرد و جواب داد.

_بله؟؟

با شنیدن صدای آژیر آمبولانس ترس به دلش راه افتاد‌. اما خودش را نباخت و به خودش امید داد.

_شما یکی از خانواده ی احسان بختیاری هستید؟

باران دعا دعا می کرد مشکلی برای احسان پیش نیاید.یک لحظه فرشته روبه رویش ظاهر شد.

و با لبخند نگاه کرد این نگاهش معنی این است این آخر خط هست.

_الو،خانم ؟

باران نفس عمیق کشید.چرا باید فرشته یه طور دیگر به او نگاه کند؟ترس مثل خرخره به جانش افتاده بود.

_بله همسرم هست اتفاقی افتاده؟؟

مرد نفسش را فوت کرد و گفت:_تسلیت میگم خانم بختیاری غم آخرتون باشه.

گوشی از دست باران افتاد زمین.زیر پایش خالی شد و رو زمین افتاد.فرشته لبخندش پر رنگ تر شد.

باران سریع گوشی رو از روی زمین برداشت مهم نبود. گلس گوشی خط برداشته.

میخواست ذهنش را گول بزند.

_خجالت نمیکشید سر به سره من میذارید؟؟چرا چرت و پرت میگید.

مرد نفسش را فوت کرد کاملا حس و حال باران را درک می کرد.

_خانم محترم،شوهرتون از طبقه ی پنجم از ساختمون افتاده.انگار کسی از قصد شوهرتون و هل داده البته ما پیگیری می کنیم و بهتون اطلاع میدیم.

باران فقط کلام اول آن مرد را شنید.وقتی به باران زل زد فهمید صددرصد مقصر اصلی مرگ احسان فرشته است.او آخرین ضربه اش را به باران زد.

باران بی توجه به سخن آن مرد،گوشی را قطع کرد.او میخواست مثل خودش از او انتقام بگیرد.

شروع به نفرین کردن فرشته کرد.

_تو چیکار کردی فرشته؟با خانوادم چیکار کردی؟؟کثااافت اون شوهر ایکبیریت حق داشت به تو خیانت کرد.تو لیاقت خوبی هم نداری…ایشالله به جهنم واصل شی فرشتهههه

باران خبر نداشت با هر کلمه ای که راجب امید میگوید فرشته خشمگین تر میشود.روز قبل مرگ بهار باران جان امید را قسم داد که فرشته دخترش را کشت.

البته برایش مهم نبود.چیزی برای از دست دادن نداشت.هم شوهرش و هم دخترش را زیر خاک برده بود.

باران دست از نفرین کردن فرشته بر نداشت.و فرشته هم دستانش مشت شد.شاید هدف بعدی فرشته ،باران بود.

باران وقتی صدایش توان نداشت سریع از آن خانه ی خفه بیرون آمد و وارد حیاط خانه شد.

یاد آن روز افتاد که برای اولین بار به این خانه آمدند.و خودش می ترسید؛ و میگفت بریم هتل بگیریم.البته حقم داشت فرشته خیلی ظالم بود.

سریع وارد زیر زمین شد یاد حرف های حاج خانم افتاد که می گفت:دخترم یک سری وسایل برای فرشته است و یک سری هم برای صابخونه .

وقتی وارد زیر زمین شد.حالت تهوع گرفت آن قدر اینجا بوی بد میداد که کم مانده بالا بیاورد بینی اش راگرفت.

دید فرشته با قدم های کوتاه و تبر به دست به سمت باران می آید.

باران پوزخند صداداری میزند.خودش قسم خورده بود.که قبل از مرگش فرشته را نابود کند.با دیدن نفت ها چشمانش برق انتقام میزد.

دبه ی نفت را برداشت و آن را روی وسایل زیر زمین ریخت .و از زیر زمین بالا رفت و کبریت را برداشت.

و آن را روشن کرد.و پرت کرد سمت وسایل ها لبخند زده داشت به آنجا نگاه می کرد و یک لحظه گریه اش گرفت.

کمد را به سمت آتش هل داد. و با دیدن اسکلت چشم هایش گرد شد.آتش شدت گرفت،فرشته سریع به سمت باران قدم برداشت و میخواست با آن تبر تمام اجزای بدنش را تکه تکه کند.(چه خشن😶)

باران به جسد نگاه کرد و آتش به سمت جسد پرت شد.و کمی از دست جسد سوخته شد.و فرشته هم دستش سیاه شد. باران هنوز در شوک بود..

وقتی کل جسد در حال آتش گرفتن بود ناگهان فرشته به سمت باران خیز برداشت و میخواست لحظه ی جان دادنش هم باران را نابود کند.

وقتی باران این حرکات فرشته را دید چشمانش را بست دوست داشت زمانی که چشمانش را باز می کند تصویر دخترش و احسان را ببیند.

اما با جیغ بلندی که فرشته زد باران سریع چشمانش را باز کرد و به فرشته خیره شد.دود باعث میشد باران سرفه کند.وقتی فرشته را دید داشت آتش می گرفت و می سوخت.

وقتی نگاهش به جسد خورد دید کل جسد خاکستر شده و سوخته بود .سریع از زیر زمین خارج شد.و آتش کل زیر زمین را سوزاند و کم کم داشت خانه آتش می گرفت.

باران زانو زد و شروع به گریه کرد.چشمانش قرمز شده بود وقتی دستانش را مقابل صورتش گرفت یک گردنبد دید.

با اسم فرشته که به لاتین نوشته شده بود.متوجه شد جسد فرشته در واقع در کنار کمد گیر کرده بوده و سوخته شدن آن جسد روح فرشته هم نابود شد.

با زنگ خوردن گوشی اش تلفن را برداشت.چشمانش خشک شده بود و صدایش گرفته بود‌.

_سلام،دخترم خوبی.؟

باران با صدای غمگین و گرفته اش لب میزند.

_بله مامان جان؟

_ببین دخترم وسایلت و جمع کن من و پدرت اومدیم دنبالت بیا فرودگاه.. تازه هم از مرگ شوهرت هم خبر داریم.

فرشته نگاهی به خانه می کند خانه خاکستر شده بود .تنها چیزی که از او باقی مانده بود یه عکس بود آن هم وقتی بهار بدنیا آمده بود با شوهرش گرفته بود.

با صدای غمگینی می گوید: میام و گوشی را قطع می کند.با دیدن اهالی روستا که دور تا دورش جمع شده اند بلند میشود یکی از همسایه ها میگوید:

_خونه آتیش گرفته ،زنگ بزنید که آتش نشانی !!

_نه برید آب بیارید مگرنه این آتیش کله روستا رو می سوزونه.

باران دوباره به آن خانه نگاه می کند.آن خانه سبب مرگ دخترش و همسرش بود.بالاخره انتقام خانواده اش را از فرشته گرفت..!و با قدم های لرزان به سمت فرودگاه حرکت کرد…

پایان♤

سخن نویسنده ☆

البته من نمیخواستم پایان تا اینجا باشه. میخواستم بنویسم باران یه مدت تو خونه ی پدر مادرش زندگی میکنه می فهمه حامله هست و حالا هفت سال میگذره و یه پسر زیبا که شبیه خود احسان و به دنیا میاره زمانی که داشته پسرش و به مدرسه می برده حالا با یه مردی آشنا میشه که اونم همسرش قبلا فوت کرده و حالا به دلایلی عاشق همدیگه میشن و ازدواج میکنند.و زندگی خوبی و آغاز می کنند.

در واقع فرشته آدم بده داستان نبوده اون زمان باران پیش یه زنه(حاج خانم) میره تا توضیح بده در واقع معشوقه امید.که خیلی شبیه باران بوده اون و کنار کمد فرشته رو خفه می کنه . و فرشته هم از همه زوج ها که وارد اون خونه ی متروکه میشن یا روانی میشن یا فرشته همشون و میکشه.و به همین دلیل بود فرشته فقط به چشم باران می آمده یعنی تو کل ماجرا هر زوجی وارد خونه میشده روح میدیده اما صورت فرشته رو نمیدیده اون عکس هم یه تله بوده تا سریع تر باران رو نابود کنه در واقع فرشته باران را نابود نکرد ولی خانوادش را نابود کرد تا بیشتر اذیتت شه و حسرت بخوره

{میخواستم ،تو چند پارت دیگه بنویسم،اما متاسفانه هم سرم شلوغ درس بود هم دارم رمان دیگه ای دارم می نویسم.}

امیدوارم از این رمان لذت برده باشید♧
خدانگه دار

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 22

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸

‌ شاید خ‍‌داع‍‌م ش‍‌ب‍‌ا دل‍‌ش می‍‌گی‍‌ره اس‍‌مون‍‌و سی‍‌اه می‍‌کن‍‌ه‍ . . . ؛)! ‌ ‌ ‌
اشتراک در
اطلاع از
guest
9 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
9 ماه قبل

میشه رمان بدیت هم بزاری تو سایت؟

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  لیکاوا
9 ماه قبل

فک نکنم تو این سایت بزارم.

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
9 ماه قبل

پس اگه تو تلگرام گذاشتین میشه لینکش رو بدین؟

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  لیکاوا
9 ماه قبل

نه هنوز نذاشتم،احتمالا تو سایت رمان دونی بزارم.

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
9 ماه قبل

عا ممنون که گفتی

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  لیکاوا
9 ماه قبل

♥️♥️

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

خیلی قشنگ بود🥺👌
دلم نمیخواست اینطوری تموم شه…فکر میکردم باران احسان باهم خوب میشن💔🥲

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

من خودم از شخصیت احسان خوشم نیومد.
خیلی خر بود😅 البته ببخشید اینهمه رک میگم.
مرسی شما هم به امید موفقیت های روزافزون💕

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
9 ماه قبل

ممنون عزیزم💜🥲

دکمه بازگشت به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x