نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان شانس زنده ماندن

رمان شانس زنده ماندن پارت 13

5.4
(5)

دیگه به گلدون نگاه نکردم.
و عکس و برداشتم و از زیر زمین خارج شدم.

و وارد اتاق خواب شدم چند باری میشد که داشتم به این عکس زُل میزدم.و نمی فهمیدم این دختره و رو کِی دیدم.

نشستم رو تخت دوباره داشتم نگاه می کردم‌.که احساس کردم چیزی و رو پاهام حس میکنم .

چشمام و بستم و دستام و سمت پاهام می برم انگار یه سر بود.

ترسیدم چشمام و سریع باز کردم.قیافه ی همون دختره تو عکس بود.

بهت زده به اون دختره نگاه کردم دیگه موهاش جلوی صورتش نبود و قیافش کاملا مشخص بود!

_خوشحالم که باهات آشنا شدم !

و یهو از جلو چشمام غیب شد.

***

از خونه خارج شدم هنوزم فکرم در گیر همون چهره بود…

رفتم سمت مغازه ای که نزدیک خونه بود.
میخواستم میوه بگیرم چون احسان هنوز از سرکار بر نگشته بود.دیگه داشت کلافم میکرد !

وارد مغازه شدم .یه خانم مسنی که سنش ۷۵ یا ۸۰ می خورد داخل مغازه فروشندگی می کرد.

شروع کردم میوه های مورد نظرم و برداشتن .
کیوی،سیب،پرتقال هرچیزی که با اون مهمون پذیرایی میکنم و برداشتم.

رفتم حساب کنم که حاج خانم گفت:

_ خب دخترم شما تازه اومدی؟ چون من اهالی روستا همه رو میشناسم . شما برام ناشناسی.

_بله حاج خانم همین خونه(با دستم اشاره کردم )
تازه اومدیم اینجا فکر کنم سه هفته ای میشه.

کمی فکر کردم..شاید میتونستم به حاج خانم راجب فرشته و امید بگم شاید بدونه .

امیدوار ازش پرسیدم:

_میگم حاج خانم میتونید راجب همین خونه بهم توضیح بدید .راجب فرشته و امید که در سال ۱۹۹۲ بوده؟؟

کمی به فکر فرو رفت .

_ خب دخترم صاحب این خونه الان خارج کشوه این خونه رو به کسایی که وضع مالیشون خوب نیست اجاره میده.اونم با قیمت مناسبی !
این فرشته و امید خیلی برام آشنا هستن میتونی وقتی صاحب خونه اومدن ازش بپرسی من یادم نمیاد دخترم.

_یعنی شما اون ها رو نمیشناسید ؟

_چرا می شناسم .

کمی مکث کرد و چند دقیقه شروع به فکر کردن کرد.

برام مهم نبود چند دقیقه میگذره فقط میخواستم بدونم فرشته و امید کیه.؟

_اهان یادم اومد فرشته یه دختره مهربونی بود و شوهرش و خیلی دوست داشت .یه روزی مادرم خدابیامرز به من گفت :نرگس متوجه شدی شوهرش امید بهش خیانت کرده؟من برام مهم نبود گفتم :مامان به من چه من خودم بچه دارم کار و زندگی دارم بیخیال !
توجه نمی کردم یه روزی از دوستم شنیدم که گفت افسردگی گرفته .حالا نمی دونم چی میشه اما فرشته شوهرش و می بخشه.حالا با اینکه این شوهرش بهش خیانت کرده تا اینکه شوهرش نمیدونم چی میشه سکته میکنه فوت میکنه چون شوهرش بیماری داشته.

این دختره هم که دیوانه وار شوهرش و دوست داشته دیوونه میشه.دیگه از این خونه بیرون نمیاد.
یکی دو ماه میگذره تا اهالی روستا در و میشکونن و وارد خونه میشن هرچی می گردن این دختره و رو تو خونه پیدا نمی کنن..

همه میگن شاید شَبش که فهمید شوهرش فوت کرده از خونه فرار کرده ما متوجه نشدیم. دیگه بقیه ماجرا و رو خبر ندارم فقط همسایه ها گفتن که بعضی از اثاث های دختره تو زیر زمین هست البته صاحبخونه جدید هم چند تا اثاث جدید اونجا گذاشته.

یکی از همسایه ها بهم گفت اینقدر که این زیر زمین بو میداد که هیچکس نمیتونه اونجا بمونه انگار یه چیزی مونده و کپک زده نمیدونم دیگه فقط از این قضیه خبر دارم دخترم.
ولی هر کسی که وارد این خونه میشه سر یه ماه هر دوشون میمیرن یا تو تیمارستان بستری هستن. و خودکشی میکنن و میمیرن

فقط یه نصیحت بهت میکنم دخترم از این خونه با شوهرت یا با پدر و مادرتو برو همه میگن آه و ناله ی این دختره دامن این خونه رو گرفته و باعث شده همه اسمش و نبر (جن) ببیند..

با تعجب داشتم به حرفاش گوش می دادم یعنی این هایی که من دیده بودم هم بقیه هم می دیدند.

_مطمئنید مادر جان؟

_اره دخترم اون موقع ۳۵ سالم بود بعد از اینکه این خونه به فروش میگذاشتن هر کس این خونه رو می خرید تیمارستان بستری میشد بعد یه مدت میگفتن خودکشی کرد مُرد. میتونی از اهالی روستا بپرسی .

_یعنی الان شما از این دختره خبر ندارید؟ از اون موقع که شوهرش فوت کرد دیگه ندیدین؟

_نه مادر اولش گفتم داغ دیدست اما خب یک ماه گذشت رفتیم دختره رو پیدا کنیم دیدیم نیست. گفتیم حتما شب فرار کرده.

_بازم مرسی مادر جان.

_خواهش میکنم عزیزم اینم خریدت.

قضیه اینکه تو این خونه چه اتفاقی افتاد و برای حاج خانم تعریف نکردم نمیخواستم بدونه.

فقط یه چیزی که برام عجیب بود این بود.

اگه فرشته فرار کرده چرا پس روح اون و تو خونه می بینم؟ این قضیه بو دار بود …

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5.4 / 5. شمارش آرا : 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉 🕸

یه روز میاد که تموم زندگیت از جلو چشمات میگذره ؛ پس کاری کن که ارزش دیدن داشته باشه ...
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x