رمان شانس زنده ماندن

رمان شانس زنده ماندن پارت 18

5
(13)

***

شروع کردم به غذا خوردن،یهو احساس کردم داره حالم بد میشه.

سریع به سمت دست شویی رفتم و عق زدم.

_باران،چیشد خوبی؟؟

_اره خوبم نمیدونم چرا احساس کردم دلم سنگین شده.

_چند روزه اینطوری شدی؟

_یک هفته اس

یه لیوان آب به سمتم گرفت ._بیا این و بخور میخوای بریم دکتر؟

_چرا باید بریم ؟بگم فقط حالت تهوع دارم؟

_نمیشه باران یک هفته اس اینطوری شدی.

شروع کردم دست و صورتم و شستم و از دست شویی بیرون اومدم.

_احسان لطفا بیخیال شو حال ندارم.
اگه دوباره حالم بد شد،میرم مطب.
من میگیرم بخوابم.

_شب بخیر عزیزم .

رفتم رو تخت دراز کشیدم.نمیدونم چرا دلم خیلی سنگین شده بود حتی امروز هم پیاز خورد کردم حالم بد شد و دوباره حالت تهوع گرفتم .چشمام و بستم وبه عالم خواب فرو رفتم….

_احسان داری چیکار میکنی؟؟؟

_باران به من راستشو بگو ! تو بهم خیانت کردی؟؟

_اخه چرا من باید بهت خیانت کنم.داری چی میگی؟

_ساکت شو باران دیگه نمیخوام چیزی بشنوم !

_اخه احسان من کاری نکردم.داری چی واسه خودت میبافی؟

احسان شروع کرد به رفتن هر کاری کردم نتونستم راه برم .انگار فلج شده بودم.

_احسان داری کجا میری؟؟احساااانن!!

از خواب پریدم.

هنور هوا روشن نشده بود .دیدم احسان کنارم خوابیده!

عرق کرده بودم گرمم شده بود .دوباره دراز کشیدم .دیدم فرشته داره به احسان نگاه میکنه.

همینطور داشتم به فرشته زل میزدم.دیدم چراغ خواب و
بلند کرد با خودم گفتم:

_یعنی داره چیکار میکنه؟؟

همینطور داشت به احسان نگاه می کرد.داشت چراغ خواب و میخواد بکوبه به صورت
احسان!

ترسیده بهش گفتم:_داری چیکار میکنی؟

سریع برق و روشن کردم .یهو فرشته غیب شد.و چراغ خواب به چهل تیکه تبدیل شد.

احسان سریع از خواب پرید و گفت:_چیشده؟چرا چراع خواب شکسته؟

ترسیدم واقعیت و بهش نگفتم:_دنبال گوشیم بودم هواسم نبود چراغ از دستم لیز خورد افتاد و شکست.

_وای باران تو میخوای امروز من و بکشی؟؟

_هیچی که نشد بگیر بخواب.من این ها رو تمیز میکنم.

_میخوای با این وضعیت این ها رو تمیز کنی؟فردا خودم
تمیز میکنم.فقط بگیر بخواب !

باشه ای گفتم هنوز ترسیده بودم فک کنم فرشته قصد جون احسان و کرده بود.

تا ساعت پنج خوایم نبرد تا دیدم احسان داره پیراهنش و میپوشه و میره سرکار .

بالاخره خیالم راحت شد.و تونستم چشمام و راحت ببندم..

***

داشتم نیمرو درست میکردم که بوش بهم خورد و دوباره عق زدم !خودم هنوز تو شوک بودم .

رفتم آماده شدم باید می رفتم مطب باید می فهمیدم چِم شده..

رفتم مطب نوبت گرفتم و همه چیز و به دکتر گفتم :

_باید ازتون ازمایش خون بگیرم!

_چرا ؟مشکلی پیش اومده.

_نه ولی ممکنه باردار شده باشید‌.البته حتمی نیست.

از تعجب چشمام گرد شد‌. من حامله بودم .چطور خودم متوجه نشده بودم.

رفتم ازمایش خون گرفتم گفتن چند ساعت میگذره منتظر موندم .

دلم روشن بود که من حامله بودم چون یک هفته بود حالم خیلی بد بود‌.احسان اگه می دونست
من حامله ام حتما خوشحال میشد.

چند ساعت گذشت .

_خانم بفرمایید نتیجه .

برگه رو گرفتم و شروع به خوندن کردم جواب مثبت بود از خوشحالی زنگ زدم به احسان

_الو سلام باران اتفاقی افتاده؟

_نه نیوفتاده کجایی؟

_تو راهم دارم میام خونه!

_اهان من مطب هستم لطفا بیا اونجا خدافط

سریع تلفن و قطع کردم.خیلی خوشحال بودم این هدیه ای بود که خدا به من و احسان داده بود.

و بابتش سپاس گزار بودم.

_چه اتفافی افتاده باران چرا مطبی؟

_نه بیا این برگه رو بگیر.

برگه رو گرفت و شروع کرد به خوندن.

مات و مبهوت به من و شکمم نگاه کرد. _تو حامله ای؟؟؟

اهوممی گفتم شروع کرد به بغل کردنم .

_وای باورم نمیشه یعنی من بابا شدم!!

با شوق سرم و تکون دادم .دوباره بغلم کرد و موهای سرم و بوسید.

_خیلی خوشحال شدم باران!!
بیا بریم خونه ایستادن زیاد برات خوب نیس

((از این به بعد راوی داستان صحبت میکند))

احسان مراقب باران بود.تا حالش بد نشه و هر روز به او می رسید و خیلی کم به سر کار میرفت .این داستان تا اینجا تمام نمیشد.

آن روح بد جنس به باران و احسان زل زده بود.چون باران داخل شکمش از یه موجود پاک مراقبت می کرد‌.همین باعث میشد که فرشته از او دور بماند.

آن روح هر روز عصبانی و خشمگین تر میشد.حتما یک روزی از باران انتقام کار هایی که کرده بود و می گرفت.

{نُه ماه بعد}

باران دختری زیبا به اسم بهار را به دنیا اورد و از این بابت از خدا خیلی شکر گزار بود‌.

احسان تا دخترش را دید او را به آغوش کشید و به قول خودش با باران مو نمیزد .به این دلیل دخترش در ماه خرداد به دنیا امد

اسم او را بهار گذاشتند .خانواده ی باران دوباره به مشهد آمدند.اما پدر باران نیامد و در خانه ی خودش ماند .شاید باران خیلی ناراحت میشد.

که حتی برای دیدن نوه اش هم به مشهد نیامد.و نمی توانست حال پدرش را درک کند.

که آن لحظه چه چیز وحشتناکی در ان خانه دیده بود که نیامده به دیدن باران و دخترش بهار.

باران شروع کرد به بازی کردن با دختر کوچکش یک لحظه آن روح و را فراموش کرد..

و دخترش را به آغوش کشید بهتر بود که آن روح را فراموش می کرد.

شاید باران خبر نداشت اولین هدف فرشته دخترش است…

مادرش بیست روز به باران کمک کرد تا چگونه از دخترش بهار نگهداری کند .

و سریع به تهران رفت .چرا چون پدرش احتمال داشت پدرش به دلیل ترس ،خوشحالی سکته کند ‌

باران .بهار را در تخت اتاق خوابش که دکوراسیون سیندرلا بود گذاشت .تا کمی خودش استراحت کند.

بهار پدرش را در اورده بود.از بس سر هر چیزی گریه میکرد.اصلا دختری آرام نبود.شلوع و پر سر و صدا بود.

از اتاق بهار خارج شد و در یکی از مبل ها نشست و چشم هایش را بست تا کمی خستگی اش را در کند.

زمانی که مادرش پیش باران بود هر روز در گوش بهار اذان می خواند و قرآن را با صدای بلند زمزمه میکرد.اما بهار به این چیز ها اعتقاد نداشت.

دوباره صدای گریه ی دخترش امد.خسته بود و حال نداشت به سمت اتاق برود .

دوباره صدای گریه دخترش بلند تر شد انگار داشت جیغ می کشید باران سریع بلند شد و به سمت اتاق رفت .

در اتاق را باز کرد ک صحنه ای وحشتناک دید…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 13

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸

‌ شاید خ‍‌داع‍‌م ش‍‌ب‍‌ا دل‍‌ش می‍‌گی‍‌ره اس‍‌مون‍‌و سی‍‌اه می‍‌کن‍‌ه‍ . . . ؛)! ‌ ‌ ‌
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

فضولیم گل کرده میخوام بدونم چی دیده🤣🥹

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x