رمان شانس زنده ماندن

رمان شانس زنده ماندن پارت 19

4.5
(21)

به سمت اتاق رفت.در اتاق را باز کرد که صحنه ای وحشتناک دید.

فرشته دخترش بهار را بلند کرده،و اطراف خانه می چرخاند.باران به زمین می افتد.

دلش گواه بد میداد.انگار قرار است اتفاق ناخوشایند برایش بیوفتد.با صدایی که سعی کرد نلرزد گفت:

_فر..شته .‌.داری ..چیکار ..می کنی.با..بهار چیکار..دا..ری؟

اما فرشته گوش نمیداد،دخترش را بلند کرده بود.و با همان قیافه به بهار نگاه می کرد .انگار دخترش میتوانست صورت فرشته را ببیند.جیغ میکشید.و گریه می کرد..

باران شروع به گریه کردن می کند.دلش آرام و قرار نداشت.

_فرشته..با .دخترم …چی..کار داری؟بِدش..به من.

اما انگار فرشته ناشنوا بود.به حرف باران گوش نمیداد.فقط هدفش بهار بود.نابود کردن آن کودک!!

باران متوجه شد.هر چی می گوید فرشته گوش نمیدهد.زانو زد و شروع کرد به التماس کردن تا دخترش را رها کند.

_فرشته..تروخدا..دخترم و بده..به من

باران سعی کرد نزدیک فرشته برود.اما هر کاری کرد فقط از او رد شد.حتی نمیتوانست دخترش را بگیرد.انگار دخترش هم مثل فرشته بود.مثل روح دست او از جسم دخترش عبور می کرد!!

فرشته بچه را جوری در آغوش گرفته بود.گویی فرزندش در این دنیا نبود.

باران ملتمسانه به فرشته نگاه می کرد.

تنها حربه ای که به ذهنش رسید این بود که بگوید:

_قَسَمِت میدم به امید،اگه علاقه ای بین تو و امید بود فرزندم را رها کن!!

که ناگهان بهار مانند قطره ی باران به زمین افتاد.سریع به سمت فرزندش رفت.اما با دیدن بدن بی جان او اشک تمام صورتش را فرا گرفت..

و از ته دل فریاد زد چرااااا؟ و مدام می گفت:

_خدا لعنتت کنه فرشته الهی که به جهنم واصل شی!!

چقدر وحشتناک بود.لحظه ی جدایی مادر از فرزند .باران شروع کرد از ته دل جیغ کشیدن.

احسان که نزدیک خانه بود.صدای جیغ باران را شنید.و سریع در را باز کرد و راهی اتاق شد.

وقتی چشمش به صورت بی جان دخترش افتاد مات و مبهوت در گوشه ای نشست. و مدام زیر لب می گفت:

_بالاخره کار خودت و کردی باران؟؟

احسان بهار را در آغوش گرفت و به سمت بیرون منزل برد که شاید بتواند جان بهار را نجات بدهد.

اما باران به یک نقطه خیره شد.گویی با رفتن بهار تکه ای از جان او نیز رفته بود..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 21

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸

‌ شاید خ‍‌داع‍‌م ش‍‌ب‍‌ا دل‍‌ش می‍‌گی‍‌ره اس‍‌مون‍‌و سی‍‌اه می‍‌کن‍‌ه‍ . . . ؛)! ‌ ‌ ‌
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

وای🥺💔

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x