رمان طلا (ققنوس)

رمان طلا(ققنوس) پارت دوم

4.5
(35)

آرکا
همینکه از اتاق اومدم بیرون تا ببینم این دختره کجاست که دیدم داره از آسانسور میاد بیرون رفتم جلو تا علت تأخیر شو بپرسم که خورد بهم و پخش زمین شد چون سرش پایین بود و منو نمی دید داشت غر میزد
+اخخخخ چیشد ما که اینجا دیوار نداریم، کی از دیروز وقت کردن برا اینجا دیوار بسازن
خیلی خودم گرفتم تا نزنم زیر خنده و اخم کردم
و دست هامو رو سینم جمع کردم و گفتم
_خانم فلاح این چه وضعشه از ساعت خبر دارین
+اخخخخ ببخشید آقای بولوت خواب مونده بودم دیشب داشتم تا ۳ صبح رو پروژه کار میکردم اونجا هم خواب موندم
_که اینطور پس پروژه هم اینه
به پوشه که رو زمین پخش شده بود اشاره کردم که با پرویی گفت
+بله اینه اگه اجازه بدید الان جلسه دارم بعد از جلسه خدمت برسم
_برو ولی تکرار نشه
وقتی اینو شنید بدون موندم به اتاق جلسه رفت
منم برگشتم به اتاق شروع به خندیدن کردم واییی قیافش خیلی دیدنی بود موقعی که گفت
اینجا که دیوار نبود که وقت کردن از دیروز بسازن
ولی دختر لوندیه در برابرش کم نیاورم
نمیدونم چقدر بود داشتم به برگه های جلسه فردا رو برسی میکردم که تلفن اتاقم زنگ خورد
_بله
+ آقای بولوت خانم فلاح گفتم تشریف ببرید برا امضا برگه های شراکت
_باشه چند مین دیگه میرم
بعد ۵مین رفتم اونجا بدون حرفی امضا کردم ولی اصلا دلم نمی خواست طلا با این مرتیکه یه جا کار کنه ولی نمیشد
شرکت خوبی بود و با این کار کلی سود دریافت میکردم از این فکرها بیرون اومدم
دستی که جلوم دراز کرده بود گرفتم فشردم
+ امید وارم شراکت خوبی باشه
_منم همینطور
+اگه میشه شب برای شراکت جدید یه جشنی بدیم
_جشن که نمیشه ما فردا صبح زود برا پروژه ای باید بریم آلمان ولی یه شام رو خوش میشیم در افتخار تون باشیم
+ بله حتما پس شب تو رستوران…..‌ منتظر شما و خانم فلاح هستیم ساعت ۹ اونجا همو می‌بینیم
رو برگردوندم طرف طلا که دیدم تو به جای

نامعلومی  زل زده حتی پلک هم نمیزنه هر چی تلاش کردم نگاه نکرد تا که اسمشو گفتم

_خانم فلاح،خانم فلاح، طلا کجایی تو ۱ ساعته دارم باهات حرف میزنم ولی کو گوش شنوا

دیدم داره با تعجب بهم نگاه میکنه

_طلا، طلااا ای بابا با توام ااااا
+بله بله ببخشید داشتم به چیزی فکر میکردم

حواسم نبود چی میگید

_دارم میگم به خاطر شرکای جدید شب جشنی
هست تو ام باید به عنوان مهندس اول شرکت اونجا باشی
تا خواست مخالفت کنه

گفتم مرخصی بهت میدم برو تا شب. آماده باش

راننده رو می‌فرستم دنبالت که با هر زوری بود قبول کرد شب بیاد و اونجا باشه

فردا خودم میرم دنبالش تا بریم برا شرکت آلمان جلسه

ولی بازم داشت بهونه میآورد که نمیشه بابا بزرگم اجازه نمیده

ولی من باید این دختر و عاشق خودم میکردم تا بتونم به نقشه هام برسم

ولی کی میدونست سرنوشت و روزگار کاری باهام بکنه که به نیم نگاهش محتاج باشم

در این فکر ا بودم که نفهمیدم طلا کی رفت زمانی به. خودم اومدم که امین داشت صدام میکرد

+آرکا  ، آرکا کجایی تو ۲ ساعته دارم صدات میزنم بیا بریم بابات کارت داره
اومده شرکت تو اتاقه

_چی بابا اومده کی اومده واییی الان باید کلی حساب در مورد این چند هفته نرفتنم به اونجا رو بدم

چنل اصلی 👇👇👇
https://t.me/+d_V0pcHerMc0Nzc0

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 35

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

رمانت رو دوس دارم نویسنده جان💞
موفق باشی جانم❤️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  maviş jsr
8 ماه قبل

❤️

shagha gojani
سیلوا
8 ماه قبل

عاشق رمانت شدم

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x