رمان طلا (ققنوس)

رمان طلا(ققنوس) پارت _هفتم

4.3
(8)

پارت _هفتم

✨آرکا ✨

چی چی میگفت این دختر من هنوز کار داشتم با اون کجا میخواست بره نه نمی‌داشتم بره واسه همین

گفتم: آلمان؟!
چرا اونجا مگه شرکت های اینجا ابشون درامده که میخوای بری کشور غریب
با این حرفم همه با تعجب بهم نگاه کردن حتی خودمم تعجب کردم

این چه حرفی بود من زدم

+بله درسته جناب بولوت ولی یکی باید به شرکت های اونجا هم رسیدگی کنه مگه نه

نمیشه که چون خودم اینجا زندگی میکنم اونجا رو ول کنم تا هرکسی اومد بخواد به اعتبار من ضربه بزنه

این جمله رو با کنایه گفت ولی به کی نتونستم بفهمم

_ درست میگی ولی با رفتنت شرکت من ضرر می‌کنه چون با خودت اکیپت رو هم می‌بری و امید(اسم اکیپ )تو ایران بهترین اکیپ معماری
پس به منم حق بده نگران شرکت باشم

+شما نگران نباشید اکیپ اینجا تو شرکت میمونن من خودم تو شرکت هام سه .چهار تا از این اکیپ ها دارم که بهترین ایران که هیچ بهترین دنیا هستن

ولی بیشتر از ۱ یا ۲ ماه اونجا نمیتونم بمونم چون آقا بزرگ اجازه نمیده

_که اینطور پس اگه حاضرید بلند شیم بقیش رو تو راه توضیح بدین

+البته بفرمایید جناب بولوت،اقای زنده دل

ما بلند شدیم و با فرهمند دست دادیم طلا هم با خواهر فرهمند خداحافظی کرد و یه خداحافظ سرد هم به فرهمند گفت

به راننده گفتم بیاد امین و ببره خونش ،
منم طلا رو ببرم تا بتونم باهاش بیشتر وقت بگذرونم

نمیدونم چمشده  بود نمی‌تونستم رفتن طلا رو از شرکت نمی‌خواستم
ی جورایی بهش وابسته شده و نمی‌خواستم از پیشم جم بخوره

احساس میکردم اگه ازم دور بشه دیگه نمیتونم بدستش بیارم برای همین تا وقتیکه آلمان باشه برنمی‌گردم پیشش میمونم تا باهم برگردیم

+آرکا آرکا با شنیدن اسمم از زبونش ی جوری شدم انگار خواستار این بودم که دوباره تکرار کنه بهتر از اوت هیچکس نمی تونست اینقدر قشنگ اسممو بگه

_بله خانم فلاح انگار خجالت کشید
ک شنیدم اسمم و صدا زد

+ببخشید رئیس منظوری نداشتم هر چقدر صداتون زدم جواب ندادید مجبور شدم

_ حالا چی شده که صدام زدی

+اگه بشه بریم به آقا بزرگ گفتم قبل ۱۱ خونم ولی دیر بشه نگران میشن
_باشه بشین بریم

+ممنون

💞طلا💞

امشب آرکا بعد اینکه فهمید می‌خوام از شرکت برم یجوری شد انگار نمی‌خواست برم و بهونه می‌تراشید
ولی باید میرفتم تا دل واموندم آروم بگیره

بعد از اینکه با بقیه خداحافظی کردیم دوستش رو با راننده فرستاد تا من رو خودش برسونه

هرچقدر من میخواستم ازش دوری کنم اون نزدیک میشه خدا ب دادم برسه با رفتار این
تو این فکرت بودم که ماشین ایستاد

وقتی نگاه کردم دیدم رسیدیم جلوی عمارت برگشتم سمتش و خداحافظی گفتم و بدون اینکه منتظر جواب باشم
پیاده شدم و رفتم داخل که صدای جر و بحث شنیده میشد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
....
....
1 سال قبل

اصلا نمیتونم با شخصیت ها ارتباط بگیرم…
انگار مصنوعین…
یعنی حرفاشون و واکنش هاشون جوری نیست که بتونم بگم یه آدم این شکلی برخورد میکنه…
کلا مشخصه که خیلی رو شخصیت هات و ویژگی هاشون وقت نزاشتی…
امیدووارم ناراحت نشی فقط خواستم نقدی که دارم رو بگم…
موفق باشی

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x