نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان طلا (ققنوس)

رمان طلا(ققنوس) پارت_ چهارم

4.9
(12)

پارت _چهارم

با خنده گفت : اره به توی نیم وجبی حسادت میکنم
عمت چپ می‌ره ،راست میاد میگه دوردونم الان چیکار می‌کنه
غذا خورده ، قهوش یادش نره ،ایوای لباس رو اتو کرده باشه
انقدی که به تو توجه داره به من و خونه توجه ندارع والا

شرمنده گفتم :ببخشید داداش باعث شدم ناراحت بشید دیگه نمی‌ذارم این فکر هارو بکنه
بعدم رو کردم سمت خانجون و گفتم :خانجون من شام جلسه دارم باید برم الآنم میرم حاضر بشم

با این حرفم آقا بزرگ اخم کرد :با کی میری  اونم شب فردا مگه پرواز نداری

_اقا بزرگ نوه ی سیاوش خان هم هست با الیاس فرهمند جلسه داریم
چون امروز شریک شرکت شده منم به عنوان مهندس اول شرکت باید اونجا باشم
و آرکا خودش راننده می‌فرسته دنبالم یک شام میخوریم و برمیگردیم

با اینکه راضی نشده بود گفت: با آرکا میری برو
ولی زود برگرد

رفتم جلو گونش رو بوسیدم و گفتم : چشم آقا بزرگ
هرچی شما بگی
بعدم بدون حرفی رفتم اتاقم

کت و شلوار مشکی مو از کمد درآوردم و گذاشتن رو تخت بعدم یه راست رفتم حموم

۱۰ دیگه خارج شدم فقط خودمو گربه شور کرده بودن تا بوی عرق ندم

لباس هامو پوشیدم و به ساعت نگاه کردم ۷،۱۵ مین بود نشستم جلو میز آرایشم و شروع کردم به یه آرایش ملیح که شامل ، کرم پودر و رژگونه و یکم

سایه به چشمام و ریمل و رژ یاسی رنگم
که دیدم آمادم و که ساعت ۱۰ مین به ۸ بود زود

موهایی که سشوار کشیده بودم رو از بالا بستم جوری که چشمام کشیده بشه بعدم شال مشکی و که

ریسه های طلایی داشت سرم کردم با ست کیف و کفش
بعد از برداشتن گوشیم از اتاق خارج شدم

با یه خداحافظی ازشون از خونه اومدم بیرون که دیدم راننده آرکا توی حیاط عمارت پایین پله ها داره با عمو رجب حرف میزنه تا صدای پامو شنید سریع رفت در سمت راست ماشین و برام باز کرد

به ماشین دقت کردم  یه لکسوس مشکی براق بود که براقیش برق چشم رو می‌گرفت بعد از سوار شدن به طرف رستوران که نمی‌دونستم کجاست حرکت کردیم

(آرکا)
بعد از اینکه بابا رفت به ساعت نگاه کردم
اوه اوه ۲ مونده تا ۸ ومن تا خونه برم و دوش بگیرم

و حاضرشم وقت هم کم میارم ولی نه زودی حاضر میشم تو همین فکرها بودم که

امین گفت: آرکا، آرکا، کجایی پاشو دیگه دیر کردیم
پاشو

_اومدم امین ،اومدم داشتم برا پروژه فکر میکردم پاشو بریم که اگه دیر برسیم این فلاح مارو خفه می‌کنه

بعدم سمت خونه من راه افتادیم تا امین هم. از لباس های من بپوشه
_من میرم دوش توهم یدونه قهوه بزار ، امروز نخوردم سردرد شدم
+باشه تو برو منم الان میزارم

رفتم یه دوش ۱۵ مینی گرفتم بعد خارج شدن شروع کردم که سشوار کردن موهام به خشک شدن شون

لباس هایی که قبل دوش اومده کردم بودم رو پوشیدم که

شامل یک شلوار جین زغالی، یه بلوز یقه اسکی  تقریبا میشه گفت فیروزه ای ،روشم یدونه کت اسپرت آبی نفتی با یه کتونی زغالی،

یه نگاهی به خودم انداختم خوب شده بعد از زدن عطر از اتاق بیرون اومدم  دیدم امین حاضر شده یک

پیراهن کبریتی با جلیگه سفید و شلوار جین توسی با کفش راحتی سفید

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.9 / 5. شمارش آرا : 12

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

رمانت خیلی قشنگه عزیزم👏🏻👌🏻💐

ولی به نظرم یک صحنه رو از زبون هر دو بیان نکنی بهتره رمانت جذاب تر میشه سعی کن توصیفاتتو هم بیشتر کنی

همینا رفع شن رمانت عالی میشه خسته نباشی نویسنده جان😊

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

رمانت خیلی خوبه گلم❤️
منتظر پارت های بعدی رمانت هستیم

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x