رمان غلط انداز

رمان غلط انداز پارت 1

4.1
(29)

رمان غلط انداز
نویسنده : مینا فخاری

داستان درباره ی دختری به اسم یاسمن است ، او ناخواسته عاشق پسر دوست پدرش میشود ، پسری بددهن و فحاش اما با دلی صاف که با دنیای مذهبی یاسمن فاصله ها دارد و ….‌

مقدمه : چشم های او مرکز توجه من است ، نگاهم همیشه سمت او می گردد و روی او می چرخد و دوباره از نو عاشق میشوم

هر روز عاشقتر و تر و تر …
عجیب است ، اما من اخم هایش را هم زیبا می دانم و زیبا را اخم و لبخند های او …

اما من غافلم از هر چه تو نباشد ، همه ی من معطوف تو است و تو ….
آن گونه که یک تو در من نفس می کشدح نبض می زند پروانه میشود بال می گیرد و مبادا از آن روز که برود ، پر بزند

تو ، ابدِ منی و من حبس تو ، ما حبس ابد هم هستیم ، خواهیم ماند من این محکومیت را جانانه می خواهم ، قشنگ است چون هم من هستم و هم تو ، پس قشنگ است و قشنگ تر ***_ می‌خوام باهات حرف بزنم یاس

قلبم تند به سینه می کوبه ، بدون شرم !
جای شرم وجود نداشت وقتی دم آموزشگاه خیاطی ایستاده بود و تقاضای صحبت با من می کرد ، قدمامو تند می کنم ، قلبم اینبار محکم تر به سینه می زنه طوری که احتمال میدم هر لحظه سینمو بشکافه

هر چقدر قدما تند تر می کنم بیشتر پشت سر به دنبالم میاد …. صدای نفس نفس زدنشو می‌شنوم ، از ترس دستام یخ کرده ، همه ی ترسم از این شده مبادا کسی از اهالی محل یا دوست و آشنا منو با این پسر ببینه ، دلم نمی خواست نجابتی که همیشه داشتمو برای ی قضاوت بیجا مضحکه ی دست مردم کنم

_ فقط چند دقیقه

نفس نفس می زنم ، نفس نفس

_ یاسی خانوم !

دوباره نفس نفس می زنم

_ خواهش می کنم ….

قدممو تند تر می کنم ، نفس می زنم ، نفس

_ یاسمن !

دست خودم نیست که تند به سمت عقب بر می گردم و مثل دختر های سلیطه و پرخاشگر داد می زنم : نه !
آنقدر محکم و بلند که خودم جا می خورم چه برسه به اون که مسخ رو به روی من ایستاده

اصلا نمی دونم کی آنقدر عصبانی شدم که به سمت عقب بر گردم تو چشم های رنگیش که قابل شناخت نبود زل بزنم و آنقدر بلند فریاد بزنم طوری که یادم بره من یاسمنم دختر حاج کاووس ، همون دختر با حجب و حیا که الان تو روی این پسر نشسته و داد میزنه

طولی نمی کشه که سرمو پایین می ندازم و با ترس و شرم به اطرافم زل می زنم ، خیابون خلوته و آفتاب سوزان می تابه ، خوشبختانه کسی نبود تا منو تو این وضعیت ببینه ، من از سر زبونا شدن می ترسیدم چون می دونستم قدرت بردن ابروی ادمو چقدر داره

کلافه و سر به زیر ، در سکوت کیف توی دستمو محکم می فشارم

صدای ساعد توی گوشم می پیچه : فقط چند لحظه !

صداش آروم و مردانست همونقدر قدرت داره تا تسلیم بشم و درمانده تا قبل ابرو ریزی بد تر سر بلند کنم و مجدد به اون چشم ها زل بزنم

آب دهنمو قورت میدم و همونطور که اطرافمو می پام لب میزنم : سریع !

نمی دونم چه گیرایی این پسر داره که بلافاصله با آرامش لب میزنه : بریم تو ماشین من

چشمامو تنگ می کنم و به چشماش می دوزم که کلافه چنگی بین موهای فرش میندازه و نفسشو فوت می کنه

_ میریم ی جای خلوت ، خواهش کردم ازت یاس

با کلافگی و عجز به صورتش خیره میشم ، اونم مثل من احساس خستگی و کلافگی می کنه ، اینو می دونم و خوب میتونم درکش کنم

آب دهنمو قورت میدم و تردیدو کنار می زارم ، آروم از کنار قامتش رد میشم و با لحنی مستحکم میگم : برای آخرین بار

رومو می کنم سمتشو میگم : بعد این نباید دیگه مزاحمم بشی

تو عمق چشمام زل میزنه و لب میفشاره : تو به این میگی مزاحمت ؟ من بهش میگم ….

وسط حرفش می پرم : مهم نیست شما اسمشو چی می زاری ، سوار شیم فقط زود تر

_ به شرط اینکه برای این رد شدن دلیل بیاری ، برام توضیح بدی

کلافه چشم می بندم و باز می کنم باشه ی زیر لبی میگم و با هم سوار پراید طوسی رنگش میشیم ، مادرش تعریف کرده بود که با هزار تا قرض و قوله از این و اون ی پراید انداخته زیر پاش

پرایدی که حالا من و ساعد سوارش بودیم

نفسشو عمیق فوت می کنه کمربندشو می بنده به تبعیت از ساعد کمربندمو می بندم ، اینه رو سمت خودش درست می کنه اما قبلش می بینم که اینه رو سمت من میگیره و زیر چشمی نگاهم می کنه

ناراضی و خفه شیشه رو پایین میدم و نگاهم و به بیرون می دوزم

طولی نمی کشه که راه میوفته حدود پنج دقیقست بیخودی توی خیابون می چرخیم نگاهمو به ساعت روی مچم می دوزم ، باید دیگه خونه می رفتم وگرنه این مقدار تاخیر واقعا شک بر انگیز بود و مادرمو عصبانی می کرد

کلافه نگاهش می کنم ، جدی به رو به رو خیره شده و غرق در رانندگیه

_ مامانم نگران میشه زود حرفاتو بزن

برای لحظه ای نگاهم می کنه و فرمانو می چرخونه : اونی که باید حرفاشو بزنه تویی یاسی خانوم

عصبی و کلافه لب می زنم : حوصله مسخره بازیات و ندارم

مکث می کنم : آقا ساعد …

_ ازت دلیل می خوام یاسی ، من دنبال مسخره بازی و این قبیل مزخرفات نیستم ، من فقط دنبال ی دلیل برای رد شدن می گردم ی چیز منطقی که قانعم کنه چیزی که بگه اره ساعد ایراد تو این بود که یاسمن خانوم گفت نه

_ پس می خوای خودتی متقاعد کنی ؟

_ من برای خودم می تونم هزاران دلیل و جواب داشته باشم ، مثلا ….
به اینجا که میرسه نفس عمیقی می کشه و ادامه میده : دلت ی جا بنده

_ نه !

نگاهم می کنه

نگاهم و به بیرون می دوزم

_ من به کسی دل نبستم

_ پس دلیلشو بگو

_ دنبال دلیل می گردی ؟ چطور باید بگم خوشم ازت نمیاد آقا ساعد ، من برای خودم حق انتخاب دارم و تو اون حق انتخاب نیستی در ضمن منو ی جا پیاده کنید واقعا داره دیرم میشه

_ می تونستم حدس بزنم این نخواستن از جانب خودته وگرنه حاج آقا و مادرت راضی بودن ، کلیم استقبال کردن من و مادرمم خوشحال از اینکه جواب مثبتو گرفتیم تا اون روز که شنیدم حرف از نخواستن زده بودی ، ولی این دلیلت کافی نیست برای من یاسی ، تو دختر خانم و قابلی هستی ، تا جایی که می دونم ما برای هم ساخته شدیم ، پس این دلیل اصلا قانع کننده نیست که تو از من خوشت نمیاد چون هم عشق و هم علاقه در پی مدت ها می تونه شکل بگیره کافیه تو نظرتو تغییر بدی

نگاهش می کنم این بار ، در چشمانش خیره میشوم و نمی دونم چه قدرتیست که میگیرم و می گم : راستشو می خوای بدونی ؟

کنجکاو نگاهم می کنه و من مصمم میگم : یکی دیگرو می خوام

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 29

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

خیلی قشنگه عزیزم قلمت مانا👏🏻👌🏻

عسل
1 سال قبل

عالی
روند پارت گذاری چتوریه

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x