رمان هیاهو

رمان هیاهو پارت ۱

4.7
(305)

به نام خدایی که آرامش است….

رمان هیاهو

مقدمه:

در تلاطم دریای بی رحم روزگار
خسته،خسته و بی زار از کینه و سیاهی ها…
جان در تن نبود؛تا آمدی!
آمدی و حال در این دل،
تنها تو هستی و تو….
جریان داری در تن بیمار این بید مجنون؛همه اگر تبر بودند و زخمی کردند،تو مداوا کردی و بوسه زدی بر رد خون!
ای درمان دردهای گذشته،دست ام را بگیر و مرا ببر با خود
به همان سرزمین عشق و رویا،همان جهانی که در آن،تنها تو هستی و من و عطر نفس هایت…   .

نیوشا؛

پارت اول:

از زبان راوی داستان….

_هیوا…

با خشم به طرف مرد برگشت از او و تمام اطرافیانش بدش میامد … حتی خواهرش …. حتی!

_ هیوا کری مگه صبر بده ببینم

صبر میکرد که چه میشد ؟ چه اتفاقی می افتاد؟ چه چیزی تغییر می کرد؟ او تنها راضی به این بود که این هوس از سر مردک  بیوفتد …

_ دست از سرم بردار . تو رو خدا ! ولم کن ! چرا ولم نمی کنی؟ ها؟

داد نمی زد ولی لرزش صدایش خیلی زیاد بود …. آنقدری که به بدنش هم منتقل شده بود و چشمانش غمگینش از اشک دو دو می زد و تار می دید ….
آنقدر تار که متوجه نشد مرد حالا رو به روی او ایستاده و با چشم هایی عصبی خیره اوست

_ به چه عجب شما وایسادی و ما چشممون به جمالت روشن شد عزیزم..

آنقدر عزیزم از زبان او برایش گران تمام شد که خفه شویی که میان لب های خیس شده از اشکش غرید….
این کلمه را دوست نداشت … حداقل؛ از زبان او دوست نداشت

_هیوا!

قطعا اگر هر دختر دیگری بود و پسر  سرِ سبد خان اینطور اسمش را ادا میکرد از خوشی غش می کرد . ولی او که هر دختری نبود…
او خوب ذات هوس باز پسرک خان را شناخته بود…
خیلی خوب حتی بهتر از والدینش!….

_هیوا چرا من هر کاری میکنم تو ناز میکنی ! بابا بدمصب فردا شب میخوام بیام خواستگاریت چرا نمیفهمی؟

نگاه لرزانش را به چشمان قهوه ای اردلان دوخت . این مرد ،مشکلی در درک و فهمِ بعضی کلمات داشت که چنین واکنشی نشان می داد؟ چینی به بینی اش داد و آب دماغش را بالا کشید می دانست با گفتن این حرف های تکراری مواخذه می شود ولی باید می گفت، باید میگفت تا قلب نا آرامش کمی،آرام بگیرد

_ نه اتفاقا من خوب میفهمم تو نمیفهمی ! آخه چرا ؛

این جای حرفش که رسید بغض به گلویش هجوم آورد سخت بود ادا کردن این جملات..

_ کجا این دنیا هست که توی این عصر و توی این زمونه دختر رو تو این سن شوهر بدن؟ آخه بی رحم من ۱۶ سالمه بفهم!

_ معلوم نیست که توی اون مدرسه چی به تو یاد دادن ! تشکیل ندادن خانواده هه! اگه گذاشتم که مدرسه بری بی مروت

صحبتش آرام بود، زیر لبی بود ولی خنجری بود در دل این دخترکِ بی نوا…. بد خنجری بود!

_ ببین هنوز زنتم نشدم که اینقدر من و محدود میکنی پس وای به وقتی که زنت بشم وای!!!

وای!!!! وای از قلبش!! وای از قلبی که هنوز با آن جمله قبل هم کمی از التهابش کم نشده بود!!
حالا که او خنجر دست میگرفت دخترک تیر خلاص را می زد

_ ببین اردلان تا الان هر چه بهت گفتم و دقت نکردی هیچ اما ببین اردلان خوب من و ببین ! من ذاتا آدمی نیستم که یکی اذیتم کنه و من سکوت کنم . پس مطمئن باش یه روز ، یه روز  جواب همه ی این تحقیر هات رو میدی اردلان….

و بعد پایش را چرخاند به سمت مخالف مرد….
رو بر گرداند و ندید چهره ی غضبناکِ خواستگارِ سمجش را ….

******

_ ماهسان!

ماهسان ! دختری بود نمی دانست اسمش را چه بذارد!! ماهسانی که جای بی مهری مادرش و بی محبتی های خواهرش را گرفته بود! ماهسانی که شاید یک دختر ۲۱ ساله بیش نبود اما برای هیوا اندازه یک خانواده بود…
غم داشت! غم داشت که با وجود خواهر و مادر به دوستش پناه می برد …

_ جانِ دلِ ماهسان ! بیا اینجا هوای من! بیا !!!

مگر ” دیوانه” بود که ماهسان و آغوشش آماده ربودن او باشد و او همین طور بی حرکت بایستاد … نه به خدا که دیوانه نبود

_ ماهسان!! دلم گرفته!!! خیلی بدم !! احساس میکنم زندگی باهام بد تا کرده!!

ماهسان سعی داشت اشک کوچک جلوی چشمش را نادیده بگیرد تا مبادا هیوایش از او هم ناامید شود و خودش را بی پشت و پناه بداند . به همان خدایی که همه این روستا او را می پرستیدند حق هیوا این نبود!!

_ آروم باش مامان جان! آروم باش درست میشه!! خدا خودش همه چی و درست میکنه دخترم…

چقدر دلش برای این دخترم گفتن های ماهسان تنگ آمده بود اما حالا مهم چیز دیگری بود چیز دیگر

_ ماهسان! من دیگه بریدم … و با این حساب دو راهم بیشتر ندارم!!!

“ماهسانش” راه دوم را خوب میدانست ولی؛ راه اول! چشمانش را باریک کرد اصلا نمیخواست به همان چیزی که هیوا احتمالا در ذهنش است گوشه چشمی هم بیندازد!!! چون این کار حماقت محض بود

_ راه دوم که ازدواج با اردلانه و راه اول؟…

دخترک بی توجه به ابرو های بالا رفته ماهسان ، پر صدا آب دهانش را قورت داد و با صدای بر افروخته ای پچ زد

_فرار !!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 305

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
39 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
9 ماه قبل

ضحی جوونم رمان جدید مبارک😁❤️
آیینه شکسته رو ادامه نمیدی؟؟؟😁😁

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

رمان جدید مبارکا🤣❤

saeid ..
9 ماه قبل

مبارکه ضحی گلی
منتظر پارت بعدی هستم

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

تولدت مبارک ضحایی ایشاالله به اون چیزی که هدف و آرزوته در زمان مناسبش برسی شاد و مانا باشی موچتری سایت😍💝🎉🎈✨🎊🎀

saeid ..
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

تولدت مبارک ضحی جان
امیدوارم به تمام آرزوهات برسی 😊🥰🎂🎂🥳

saeid ..
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

باشه
منتظریم

لیلا ✍️
9 ماه قبل

ایول

فکر نمیکردم رمان هیاهو برای تو باشه به اسمت توجه نکردم😂🤦‍♀️

شروعش که عالی بود و قلمت هم درجه یک منتظرم ببینم چی میشه ادامه این داستان پرماجرا👌🏻

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

خیلیم عالی موفق باشین😍😘

Fateme
9 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم شروعش خیلی قشنگ بود منتظر ادامه هستم💚

Newshaaa ♡
9 ماه قبل

بالاخره اومددد🥳😂😍
با خودت که صحبت می‌کردم گفتم که چقدر زیبا نوشتی قربونت برم باز هم میگم❤😘💋
مرسیی از اینکه من رو لایق دونستی که توی رمان قشنگت یه یادگاری بذارم عزیزم🥲💖
لاو یووو😘

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

😍

Ghazale hamdi
9 ماه قبل

آخ جوننننننن رمان جدید🥰😁🤍
ولی نمیزارید من رمان جدید شروع نکنما🥲✨️😁
یه روز در هفته کمه ضخی بیشتر بزارررر🥺🥺🥺

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

باچه🤕

Fateme
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

منم میخوام شروع کنم

لیلا ✍️
پاسخ به  Fateme
9 ماه قبل

فعلا شروع نکن فاطی جون بذار تموم شه منم یه رمان دیگه دارم بیست قسمتشو نوشتم واقعا از بوی گندم هم بیشتر دوستش دارم و هی وسوسه میشم بذارمش ولی به خودم قول دادم تا تمومش نکنم تو هیچ سایتس نذارمش وقتی رمانی رو نصفه بذاری ناخوداگاه هول میشی و موقع نوشتن هم عجله میکنی همین باعث میشه کارت خوب از آب در نیاد حداقل برای من اینجوری بوده الان نوش‌دارو رو تا پارت بیست نوشتم ولی خب بازم استرس میگیرم که چطور به آخر برسونمش

Fateme
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

دقیقا بخاطر همین نمیزارمش با خودم میگم اول بخاطر تورو تموم کن بعد این یکی رو شروع کن بدون استرس

لیلا ✍️
پاسخ به  Fateme
9 ماه قبل

کار خوبی میکنی با آرامش بنویس که بعد هم بتونی به رمان دیگه‌ات برسی🙃

Fateme
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

🙂💙

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

ولی خب من نتونستم مقاومت کنم🤕🥺

Ghazale hamdi
پاسخ به  Fateme
9 ماه قبل

خب پس باید منتظر یه رمان دیگه هم باشم😁

Fateme
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

بله بله
ایشالله بعد از بخاطر تو با یه رمان جدید میام😂

لیکاوا
لیکاوا
9 ماه قبل

پارت اول عالی بود👏👏👏
ببین ضحی اگه هیوا با اردلان ازدواج کنه نه تنها دیگه رمانات رو نمیخونم بلکه 🗡🗡🗡🗡

sety ღ
9 ماه قبل

ضحییی جونم تولدت مبااارک😘❤️🥳🥳🥳
چه خوب ک بدنیا اومدی و شدی بز سایت🤣🤣🤪🤪🤪
رمانت جدید هم مبارکا باشه و چقدر هیوا گناه داره🥲

Fateme
9 ماه قبل

ضحی جان عزیزم تولدت خیلی مبارک باشه♥️

دکمه بازگشت به بالا
39
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x