رمان پاریس

رمان پاریس پارت 2

4.6
(17)

صدای خانم جون با لحجه شیرین پر اخطارش دوبار بلند شد: ماهانا کجا موندی دختر؟؟ سمیه خانوم اومده..
میدانست تا از اتاق بیرون نرود خانم جون دست از سرش بر نمیدارد..

هر چقدر او ترجیح میداد درون اتاقش کز کند و از همه موجودات دو پا دور باشد خانم جون اصرار داشت او را پیش جمع برگرداند و با افتخار به همه نوه اش را معرفی کند..

البته سمیه خانم و همسرش آدم های گرم و صمیمی بودند و از هم صحبتی با آنها لذت میبرد..

خوشحال بود که اینجا اینترنتی وجود نداشت تا کسی بتواند او را بشناسد.. هر چند که تو ایران خیلی معروف نبود و بیشتر اینستا باز های حرفه ای یا طرفداران مد او را میشناختند اما در فرانسه..

فکر کردن به روز هایی که در فرانسه گذرانده حالش را بد میکرد بنابراین افکارش را پس زد و از اتاق خارج شد..

سمیه خانم با گرمی به او سلام کرد و گف: ماشا الله ماشاالله.. دختر تو چیکار میکنی که هر دفعه خوشگل تر از قبل میشی؟؟

پوزخندی در دلش زد.. اگر سمیه خانم اورا قبلا میدید چه میگف؟؟ همان زمان هایی که هرشب قبل از خواب هزار تا ماسک روی پوست و مویش میگذاشت..

لبخند مثلا خجالت زده ای زد و گف: شما چشاتون خوشگل میبینه…خودتونم مثل خانوم جون انگار نه انگار نوه دارین و منتظر نتیجه تونید..

چشمان سمیه از تعریف دخترک برق زد.. ملیحه(خانم جون) جسته گریخته چیز هایی راجب دخترک به او گفته بود.. همیشه حسرت میخورد که اولا چرا نوه هایش مثل او انقدر خانم نیستند و دوما چرا باید همچین اتفاقی برای دختری به این سن و سال بیافتد..

رو به ملیحه گف: ملیح حدس بزن کی داره میاد؟؟؟

خانم جون سری به نشانه نمیدانم تکان داد و سمیه با ذوق گف: جانیارم داره میاد..

ماهانا با کنجکاوی پرسید: جانیار کیه سمیه خاتون؟؟

خاتون لقبی بود که عباس خان به سمیه داده بود و سمیه همیشه با شنیدنش کمی سرخ و سفید میشد..

عشق های قدیمی خیلی خاص بودند مگر نه؟؟

سمیه با کمی سرخ و سفید شدن گف: پسرمه..

چشمان ماهانا کمی گرد شد.. میدانست آنها تنها یک پسر دارند که در تصادف از دنیا رفته..

سمیه با دیدن چشمان دخترک ادامه داد: در اصل نومه.. همون که خودم اینجا بزرگش کردم.. نمیدونم چی شد ملیح.. دیشب زنگ زد گف همه چیزم رو اینجا فروختم دارم میام.. گف میخوام گوسفند سواری کنم…

خنده ای کرد و گف: یادته ملیح؟؟ همیشه پشت گوسفندای مش قربان میشست و میگفت این اسب منه..

خانم جون و سمیه خانم خندیدند و ماهانا لبخند الکی زد…

نیامده به پسرک حسودی کرد..

او هیچ وقت کودکی نکرده بود..

با اینکه پولدار بودند اما عروسک هایش برای فخر فروشی لیلا بود نه بازی کردن..

او در قفسی طلایی بزرگ شده بود..

تمام دوران بچگی اش زیر دست لیلا بود..

لیلایی که نمیذاشت لحظه ای آب خوش از گلویش پایین برود..

از وقتی خود را بخاطر می آورد لیلایی را که دائما او را محدود میکرد را به یاد داشت..

هیچکس نه پدرش نه مادربزرگ و پدربزرگ پدریش لیلا را منع نمیکرد و به او اجازه میدادند هر کاری میخواهد بکند..

تنها کسی که هروقت پیشش بود نمیذاشت لیلا اذیتش کند کوهیار بود..

نه اینکه لیلا اورا ازار جسمی دهد..نه..

لیلا یک کودک پنج شش ساله را از بازی کردن و یک نوجوان را از بیرون رفتن و ارتباط داشتن با دوستان منع میکرد و با حرف ها و نیش کنایه هایش به او آزار میرساند..

هر وقت هم به پدرش اعتراض میکرد لیلا مخ او را شست و شو میداد و با حرفایی مثل”من میخوام یه زن کامل تحویل جامعه بدم” یا ” دوست داری بگن دخترت هرزه است؟”پدرش را قانع میکرد که تمام محدودیت ها به نفع ماهاناست..

آخر کسی نبود بگوید اصلا کسی به دختر پنج شش ساله هرزه میگوید؟؟

پدرش تفکر سنتی ای داشت که آن را از پدر بزرگ ماهانا به ارث برده بود.. تفکراتی حال بهم زن که بهتر بود گفته نشود..

لیلا هم به دنبال تربیت درست ماهانا نبود.. در اصل حسادت میکرد به اینکه حسام(پدر ماهانا) همچنان عاشق زن مرده اش مهراوه است و میخواست تلافی اش را سر دخترک در بیاورد..

اما خب در تولد پانزده سالگی اش عمویش برایش تلفن همراهی خرید و همین باعث شد لیلا کمتر بتواند کنترلش کند و ماهانا با دنیای بزرگ اطرافش آشنا شود..

آشنایی ماهانا با مد و رقص از همان تلفن شروع شد..

صدای سمیه اورا به خود آورد: میدونی ملیح بچه ام اونجا یه شرکت تولید لباس داشت.. با دوستش شریک بود.. حالا نمیدونم چی شده داره میاد.. دلم شوره یکم..

خانم جان با آرامش گف: ایشالا که خیره سمیه..

سمیه: ایشالا..
ماهانا ترسید..
شرکت تولید لباس..
او با خیلی شرکت ها کار کرده بود…
اگر آن پسر او را بشناسد چه؟؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 17

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
8 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

عااالی👌🏻👏🏻
موفقیتت روزافزون عزیزم 😍

لیکاوا
لیکاوا
8 ماه قبل

عالیه👏👍
میشه زمان پارتگذاری رو بدونم؟

sety ღ
8 ماه قبل

چقدر دلم برا ماهانا سوخت🥺🥺

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

قلمت عالیه جانم💕
میشه بگی چه زمانی پارت گذاری میکنی؟

دکمه بازگشت به بالا
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x