رمانرمان گذشته شیرین
موضوعات داغ

رمان گذشته شیرین پارت اول

4.2
(32)

*اسم رمان : گذشته شیرین
پارت ۱
فلش بک ۲۰ سال پیش:
از زبان آردا:
من : وایسا الان میگیرمت کوچولو

_نمیتونیییی هه هه

من : میبینیم

داشتم همینجوری پشت سر نیلگون می دویدم که یکدفعه گلچره خانم خدمتکارمون صدام زد:
اقا بیاین تو مادرتون گفته باید تکالیفتون رو بنویسین

دلم نمیخواست از بازیم دست بکشم ولی میدونستم اگه نرم مامان و مامان بزرگ متومه میشن و دعوام میکنن به خاطر همین به نیلگون گفتم : کوچولو الان باید برم مشقامو بنویسم بعد میام با هم بازی می کنیم .

_ اخه …

من : گفتم که بعد میام

_ باشه آردا جونیییی . زود بیایااا

من : باشهههه کوچولووو

و بعد به سمت گلچره خانم حرکت کردم و با هم وارد خونه شدیم .
وارد سالن که شدیم ، مامان و مادربزرگ رو دیدم و به طرفشون حرکت کردم .
مامان بزرگ: بازم داشتی با اون دختره بازی میکردی؟ ها ؟

من : آره خب ، چه اشکالی داره

مامان بزرگ : اخه تو چرا نمی فهمی اون دختر در سطح خانواده ما نیست ، اون فقط دختر باغبونه

من : اخه چه ربطی داره دلم می خواد بازی کنم ، بعدشم من دوسش دارم  مخصوصا اون لپای قرمزش

مامان بزرگ : پسر جون تو نمیفهمی من چی میگم و روبه مامانم گفت آزاده این رو از اینجا ببر و تا مشقاشو بنویسه و زیاد از این چرت و پرت ها نگه

مامان : بیا پسرم بیا بریم مشقاتو بنویس

به ناچار پشت سر مامان راه افتادم

*
*
گذشته شیرین
پارت ۱
به در اتاقم که رسیدیم مامان برگشت سمتم و گفت : پسرم تو که میدونی مامان بزرگت
خوشش نمیاد دور و بر این دختر باشی ، پس چرا هی میری سمتش

من: مامان اولش اینکه این دختره که میگی اسم داره و اسمش هم نیلگونه بعدشم تو  هم که حرف مامان بزرگ رو میزنی

مامان پوف حرصی کشید و گفت : باشه باشه ، تو فعلا برو مشقاتو بنویس بعدا درباره این قضیه با هم صحبت می کنیم.

من: باشه

و بعد در اتاق رو باز کردم و وارد شدم
اوففف انقد درگیر صحبت با مامان بزرگ شدم یادم رفت خودمو معرفی کنم:
خب خب من آردا هستم و ۱۰ سالمه
چشمام و موهام قهوه ایه و پوستم سفید . دماغمم بد نیس . در کل از قیافم راضیم
همون جور که فهمیدید با مادربزرگم مشکل دارم و امیدوارم مشکلمون حل بشه . خب بسه زیادی حرف زدم بهتره برم مششقامو بنویسم تا مامان نیومده سراغم

از زبان نیلگون :
همونجور که داشتم به مسیر رفتن آردا نگاه می کردم بابا صدام زد :
نیلگون ، دختر بابا ، بیا یه دقیقه پیشم

از نگاه کردن به آردا دست کشیدم و رفتم پیش بابا
من : بله بابایییی

بابا: دختر گلم میتونی برام اون گل رو بیاری

من : چشم بابایی جونم

رفتم سمته گل و برش داشتم که یکدفعه پام رفت پشت پام و گلدون از دستم افتاد و شکست
بابا اومد به سمتم و گفت : چیشد عزیزم ، خوبی ، خودت چیزیت نشد

اما من نمیتونستم به بابا جوابی بدم و همش داشتم به لحظه شکسته شدن گلدون فکر میکردم
بابا که متوجه شد شوکه شدم اومد پیشم بغلم کرد و گفت : اشکالی نداره دختر بابا ، مهم نیست

منم که انگار منتظر آغوش بابا بودم زدم زیر گریه و گفتم : خانم بزرگ ( مامان بزرگ آردا) منو نمیبخشه ، دعوام میکنه که گلدونش رو شکستم

بابا : غلط کرده میکشم کسی که دخترمو دعوا کنه

همونجور که توی بغل بابا بودم گفتم : واقعا

*
* گذشته شیرین
پارت ۱
بابا : بله دختر قشنگم . حالا هم برو یه آب به صورتت بزن که صورتت قرمز شده

من : باشه بابا جونم

و بعد به طرف خونه کوچولومون حرکت کردم و وارد دستشویی شدم صورتمو شستم. و بعد باز پیش بابا رفتم و گفتم : بابایی جونم کاری نیست که من انجام بدم ؟

بابا : نه نیلگونم ، برو تو خونه تلویزیون ببین

من : باشه ، بابایی . پس من رفتم

بابا : برو دخترم منم بعد میام

در خونه رو باز کردم و تلویزیون رو روشن کردم و برنامه کودک گذاشتم اما همش دلم میخواست بدونم آردا داره چیکار میکنه؟

از زبان آردا : پووففف بعد از قرن ها تموم شد این مشقا . تصمیم گرفتم برم پیش نیلگون و به بازیمون ادامه بدیم . به خاطر همین در اتاقمو باز کردم و صدای بابا رو شنیدم و سریع رفتم تو بغلش
بابا : بسه پسر . کشتی منو .

من : بابا ، خوبی؟؟

بابا : سلام پسرم ، بله خوبم . تو خوبی گل پسر؟

من : اوهوم

مامان : احمد بیا اونور انقدر این پسرو لوس نکن

بابا : به به ، خانم گلم خوبی

مامان : ممنون عزیزم . برو لباساتو عوض کن تا به گلچره خانم بگم میزو بچینه

بابا : باشه

مامان : سمانه ( خدمتکار دیگمون) تو هم برو خانم بزرگ رو صدا بزن برای شام

سمانه : چشم خانم

تصمیم گرفتم به مامان بگم تا گلچره خانم میزو بچینه من برم پیش نیلگون . بخاطر همین به مامان گفتم : مامان میشه تا موقعی که گلچره خانم میزو میچینه من یه سر برم پیش نیلگون

__ نه . به هیچ وجه

سرم رو به سمت صاحب صدا برگردوندم
*
* گذشته شیرین
پارت ۱
بلهههه صاحب صدا کسی نبود جز مامان بزرگ عزیزم .
من : برای چی

مامان بزرگ : فکر کنم قبلا بهت گفتم دلم نمیخواد با این دختره نیلگون بگردی

من : نمیخوام اصلا به تو چه

مامان از حرفم لب گزید و مامان بزرگ با شتاب به سمتم اومد و گوشم و گرفت به طرف اتاق برد
من: گوشمو ول کنننن وحشی

مامان بزرگ: هی هیچی بهت نگفتم پر رو شدی
الانم میری تو اتاقت و از شام خبری نیست

من : برو اون ور . ولم کننننن

ولی اون بی توجه به من در رو بست و قفلش کرد . هرچی جیغ زدم که در رو باز کن اما اون عوضی رفته بود . شکممقار و قور می کرد اما کاری نمی تونستم بکنم . و همین جوری پشت در اتاق بودم تا اینکه چشمام رو هم رفت و خوابم برد .
صبح که بیدار شدم اولش تعجب کردم که چرا اینجام اما بعدش همه اتفاقات دیشب یادم اومد و پوفی کشیدم . و بعد کتابام توی کیفم چیدم و رفتم پایین . با خودم گفتم حتما بعد از مدرسه میرم پیش نیلگون و ازش معذرت خواهی میکنم  و میگم چرا دیشب نیومدم پیشش

*
*
گذشته شیرین
پارت ۱
از زبان نیلگون :
تو خواب ناز بودم که بابا صدام زد و گفت :
نیلگونم ، دختر نازم  ، بلند شو خیلی خوابیدی هااا

من : اه بابا ولم کن میخوام بخوابم

بعد چند دقیقه دیدم صدایی از بابا نمیاد گفتم حتما رفته و یدفعه زدم زیر خندم
من : آی …یی..یی  با …. با …. ولم …..کن..

بابا  هم دست از قلقلک دادنم برداشت و رفت بیرون و گفت : بدو بیا صبحونه البته بهتره بهتره بگم بیا ناهار دخترخوابالوووو

من : باشههه باباییی جونم

و بعد رفتم جلوی آینه و خودم دیدم  . بزارین براتون بگم قیافم چه شکلیه . من چشام آبی و موهای طلایی فر دارم با پوست سفید . با دماغ ناز و لب های خوشمل . آردا میگه من عاشق موهاتم
اخ آردا چقدر از دستت ناراحتم دیشب تا ساعت ۱ بیدار بودم تا بیای ولی نیومدی .
تا موقعی که آردا بیاد خودمو سرگرم کردم تا اینکه ظهر طرف های ساعت ۲ صدای بابا اومد
که گفت :
نیلگونم ، بیا آردا اومد باهات کار داره

این داستان ادامه دارد …

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 32

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

ضحی اشرافی

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
10 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sara hashemi
Sara
9 ماه قبل

رمان قشنگیه ادامه بده

Hasti
Hasti
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

فقط زود زود پارت بده مارو توخماری نزار 🥲🥺

Sara hashemi
Sara
9 ماه قبل

سلام رمان قشنگیه لطفاً ادامه بدید
همچنین میشه بپرسم این چندمین رمان شماس؟

Hasti
Hasti
9 ماه قبل

رمانت عالیه گلم چه موقع پارت میدی لطفا زود زود بده رمانت جالبه میخام ادامش بخونم 😘😘❤ موفق باشی نویسنده جون

Hasti
Hasti
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

رمانت عالیه گلم موفق باشی همیشه با قدرت باش😘😉❤

Sara hashemi
Sara
9 ماه قبل

سلام رمان قشنگیه لطفاً ادامه بدید

دکمه بازگشت به بالا
10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x