داستان کوتاه

شلاق طلایی

3.9
(35)

داستان کوتاه: شلاق طلایی

در چشمان خیس از اشک اما یاغی خواهرش خیره می‌شود.
ایا باید سخن ته تغاری اش را باور کند یا برادر زن مصممش را؟
به او اعتماد داشت اما کار های شیطنت آمیزش مانع میشد تا حرفش را باور کند.
دست بالا برد و چند لحظه بعد صدای ضرب سیلی بود که در فضا پیچید!
سر کج شده و گونه سرخ آهو قلبش را مچاله کرد، به آنی پشیمان شد از کار خود ولی اینجاست که باید گفت پشیمانی دیگر سودی ندارد.
خواست لب به معذرت خواهی بگشاید ولی آهو عصبی هولش داد؛ بهت زده چند قدم عقب رفت اما خواهرش این فاصله را پر کرد.
با گریه فریاد زد:
_من دزد نیستم!
و به قفسه‌ سینه او مشت کوبید و بار ها گفت:
“ازت متنفرم و ازت متنفرم”
درمانده پلک بست…..دیگر عصبی نبود بلکه تنها احساسی که در وجودش لانه کرده بود عذاب وجدان بود و بس!
او روی خواهرک ته تغاری اش دست بلند کرد و تهمتی زد که معلوم نبود درست است یا خیر!
آهو گفت از او متنفر است و چه چیز بد تر از این؟
نفهمید کی اما زمانی به خود آمد که در خانه محکم به هم کوبیده شد.
از جا پرید و چشم باز کرد ولی دیگر آهو و آن نگاه خیسش پیش رویش نبود!
به دنبالش از خانه خارج شد؛ سر چرخاند و دید که سمت خیابان می‌رود.
سمتش پا تند کرد و نامش را صدا زد. تنها عکس العمل آهو این بود که نگاهی پشت سرش بی اندازد و آهیر نمی‌دانست این آخرین باری است چشمان آبی آهو را می‌بیند.
تند تر دوید و خواهرش هم
ایستاد و با نفس نفس باری دیگر صدایش کرد اما ایندفعه آهو حتی برنگشت نگاهش کند.
از دور خیره شد به شلاق طلایی موهایش که در هوا معلق بودند.
آهو نزدیک خیابان شد و برادرش دویدن را از سر گرفت، خواست بگوید مراقب باش اما دیر شده بود! خواست گام هایش را بلند تر بردارد ولی دیر شده بود.
پارس مشکی زودتر به ته تغاری اش رسید و جیغ گوش خراش آهو بود که در جفت گوش هایش زنگ زد.
قدم هایش از حرکت ایستادند. دنیا برای لحظه ای مکث کرد و او فقط گروپ گروپ قلبش را حس می‌کرد.
پارس فرار کرد و مردمی که آنجا بودند پلاکش را بر داشتند، دید که عکس می‌گرفتند.
هرکس که آنجا بود دور آهو حلقه زده بود؛ یک نفر میگفت نبضش را بگیرید، دیگری میگفت زنگ بزنید اورژانس و دیگری و دیگری…..
هر فرد چیزی میگفت اما آن دور تر ها آهیر بود که زبانش به سقف دهانش چسبیده بود و نه می‌توانست حرف بزند و نه می‌توانست درست نفس بکشد.
قدم های سستش را به جلو برداشت تا که بالای سر جسمی ایستاد که خون آرام از زیر سرش جاری می‌شد.
روی زانو هایش فرود آمد و دیگران برای عقب راندنش تلاشی نکردند، زیرا حدس می‌زدند ارتباطی با دخترک جوان داشته باشد.
تن کوچک خواهرش را در بر گرفت و اشک به چشم هایش نیش زد.
لب به موهای آهو چسباند و او را به قفسه سینه اش فشرد.
توجهی نکرد که لباس هایش خونی می‌شوند یا نه، اصلا مگر مهم بود؟
بغض مردانه اش بی صدا شکست و نفهمید با هر قطره اشکی که می ریزد نبض آهو کند تر و کند تر می‌شود تا که…..
دیگر برای همیشه نزند!

با تو ام ای رفته از دست، هرکجا باشم غمت هست

کاش روز رفتن تو گریه چشمم را نمی‌بست

رفتی و دلتنگیم در خانه تنها ماند

بغض در وا شد تو رفتی و غصه اینجا ماند

رفتی و هر گوشه ای زیباییت جا ماند، گریه من بی صدا ماند!

« احسان خواجه امیری»

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.9 / 5. شمارش آرا : 35

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x