رمانرمان پایانی برای یک آغاز

پایانی برای یک آغاز پارت دوم

4.8
(19)

خب خب پشت سر آقاجون راه افتادم سمت حیاط که نمیدونم چرا آقاجون ایستاد
یهو قیافه آرسین اومد جلوم
آرسین اینجا چیکار میکنه آرسین پسر عمو منصور بود
با لبخند گفتم :به آقا آرسین
با قیافه اخمالو و عصبانی به من نگاه کرد جوری عصبانی بود که صورتش قرمز شده بود
_چته آرسین
آقاجون اومد دست آرسین و گرفت و گفت:تو در حدی نیستی که به من بگی چیکار بکن چیکار نکن
آرسین محکم دستش و از دست آقاجون بیرون کشید آقاجون گفت:من از قبل تا الان هرکاری کردم به نفع خودمون بوده
آرسین با فریاد روبه آقاجون گفت:نمیزارم اینکارو بکنی من نمیزارم
آقاجون:چه تو بذاری چه نذاری من این کارو میکنم
آرسین دهن باز کرد تا چیزی بگه که آقاجون زد توی گوشش
کارد میزدی خونه آرسین در نمیومد
خیلی دعوا جدی بود دوباره بگو مگو هاشون شروع شد که با داد گفتم:اه بسه دیگه به من بگید چیشده
آقاجون:به وقتش میفهمی
هاج و واج داشتم به آرسین و آقاجون نگاه میکردم که دستم توسط آقاجون کشیده شد به سمت ماشین آقاجون گفت:دختر تو میر توی ماشین و بیرونم نمیایی
شونه هامو انداختم با و سوار ماشین شدم از شیشه پشت ماشین بهشون نگاه کردم آقاجون رفت سمت آرسین نمیدونم به آرسین چی گفت که بدجور داغون شد
از شدت ناراحتی نشست روی زمین
خیلی دلم براش سوخت
خب انگار وقت معرفی نوه هاست
عمه مهوش دوتا بچه داره به اسم های مسیح که ۳۰ و مرشید که ۲۷ سالشه مرشید نامزد داره ولی مسیح مجرده
بعدی عمو مهدی که سه تا بچه داره به اسم های شیوا ، شیدا که دوقلو هستند و ۲۶ ساله شون هست و یه پسر باحال و شیطون به اسم شروین که ۲۸ سالشه شروین مجرده شیوا و شیدا هم همینطور
بعدشم بابای خودم که فقط همین یه دختر و داره بچه دومم تو راه بود که توی تصادف از بین رفت منم ۲۳ سالمه البته چون نصف درسامو به اصرار آقاجون پرشی خوندم وقتی ۱۹ سالم بود دانشگاهم تموم شد توی فکر اینم که یه شرکت برای خودم دست و پا کنم البته هنوز به آقاجون نگفتم

عمه مهناز دوتا دختر داره با اسم های سارا که ۲۵ سالشه و ساره ۲۴ سالشه هردو ازدواج کردند سارا یه دختر توراه داره و اسم شوهرش صادق
ساره هم دو سه هفته دیگه عروسیشه شوهرش خیلی آدم پایه ایی اسم شوهرش امیر

عمو منصور دوتا پسر به اسم آرسین که ۲۶ سالشه و یکی دیگه به اسم آرین که ۲۵ سالشه و مجردن

عمو مهران یه دوقلو داره و یه تک قلو ؛دوقلو ها رزا و رهام که هردو۲۱ سالشون و تک قلو رها که ۲۲ سالشه و مجردن

ترتیب نوه هارو از سن هاشون هم میشه فهمید

آرسین دست شو کرده بود توی موهاش و کلافه به آقاجون نگاه میکرد که صدای عصای چوبیش سکوت و می شکست
آقاجون در عقب و باز کرد و نشست کنار من منم لبم و لوچه ام از ناراحتی آویزون بود ماشین راه افتاد از خونه دور شده بودیم کل وقت که داشتیم میرفتیم تو فکر آقاجون و آرسین بودم
اخه اینا که جونشون برا هم در میرفت چرا اینجوری شد رو کردم سمت آقاجون تا خواست دهن باز کنم و چیزی بگم آقاجون گفت:مانیا گوش کن این مهمونی با بقیه مهمونی ها فرق داره پس حواست و خوب جمع کن شیطونی هم نکن مثل یه خانوم آروم میشینی یه گوشه
سرم و به علامت تأیید نشون دادم که ماشین ایستاد درها توسط بادیگارد هامون باز شد من از در سمت راست و آقاجون از در سمت چپ پیاده شد
به عمارت نگاه کردم عمارت بزرگی بود تعجب نکردم چون زیاد از این عمارت ها دیدم
داخل شدیم حیاطش فوقالعاده چشم نواز بود
حیاط انقدر بزرگ بود که اگه حواست و جمع نمی کردی توش گم میشدی
بغل آقاجون راه رفتم داخل که شدیم تو کف مهمونی موندم خدایا این مهمونی یا پارتی

لباس هامون و تحویل دادیم و خودم و مرتب کردم پشت سر آقاجون حرکت کردم که آقاجون داشت میرفت سمت میزی که همکارش یا بهتره بگم دوستاش نشسته بودند
دوستای آقاجون آقای عظیمی، مهر رودی، انتظامی، فروزش و یه آقای دیگه که تا بحال ندیدمش
آقاجون با همه اینا زد و بند داره
به میز که رسیدیم آقاجون به همه دست داد و بعدش نوبت به من رسید با صدای رسا گفتم:سلام
همه جواب سلام و دادند به آقای غریبه خیره شدم حدود ۶۰ سالش بود با موهای جو گندمی
بازور لبخند کمی بهش زدم که روبه آقاجون گفت:مالک معرفی نمیکنی
اسم آقاجونم مالک ، مالک مالکی
آقاجون دستش و گذاشت پشت کمرم و گفت:ایشون مانیا نوه منه
دستش و آورد جلو و گفت:من امین خنجری هستم
نمیخواستم باهاش دست بدم سرم و تکون دادم و گفتم:مانیا مالکی هستم
یارو بدجور که ضایعه شده بود دستش و کشید آقای فروزش که مردی مهربون بود با لبخند به من گفت:مانیا جان سمت راست جوونا هستند میتونی بری اونجا
البته اینم بگم همه رفقای آقاجون همسن خودش بودند یعنی ۶۰،۵۰،۷۰ سال سن داشتن
لبخند زدم و روبه همه گفتم:با اجازه
رفتم سمت راست همونجایی که جوونا بودند
اوه اوه اینجا چه خبره همه درحال پچ پچ کردن بودن که با صدای کفشای من به من نگاه کردن جوری نگاه میکردن انگار چیزی عجیبی دیدن
بدون توجه داخل شدم روی یکی از صندلی ها نشستم
بعداز نشستن من دوباره همه شروع کردن پچ پچ کردن
یه نیم ساعتی میشد که تنها نشستم حوصله ام بد سر رفته بود گوشیم و از تو کیفم برداشتم و رفتم توی واتساپ و به صحرا پیام دادم
صحرا دوست جون جونیمه
_سلام
_نیستی صحرا
به دو ثانیه نکشید که آنلاین شد
+سلام
+هستم
+تو کجایی
_مهمونی
استیکر خنده فرستاد و گفت:بابا بزرگ تو دهن تورو صاف کرد با این مهمونیا
_همین و بگو
داشتم چیزی تایپ میکردم که یهو یکی صدام کرد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 19

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خیلی قشنگ بود عزیزم قلمت مانا💓

فقط یه مشکل جزئی بود که خواستم بهت بگم
هیچوقت تو رمانت یکهو اطلاعات زیاد به خورد مخاطب نده
منظورم معرفی کردن فامیلای مانیاست
نیازی نیست همه رو یکجا بفهمیم
اگه تو روند داستان شخصی تاثیرگزاره کم کم ازش بفهمیم بهتره

جز این همه چیز عالیه👌🏻👏🏻

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x