نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمانرمان پری دریایی

پری دریایی پارت 1

3.4
(61)

به نام خداوند زیبایی‌ها
نام رمان:پری‌دریایی
ژانر:طنز،درام،عاشقانه
شروع پارت گذاری:1402/2/4
روزهای پارت گذاری:یکشنبه،سه‌شنبه،پنج‌شنبه
موقعیت مکانی:جزیره هرمز(در پنج کیلومتری بندرعباس)
(موقعیت مکانی رمان به یک دلایلی در جزیره ‌ای در بندرعباس هست‌اش اگر در رمان از رسم و رسومات یا نوع پوشش زیاده‌روی یا کمتر نوشته شد کسایی ک می دونند لطفا راهنمایم کنند.
البته ک من خودم خیلی بندرعباس و مردمانش رو دوست دارم سعی می کنم با نهایت دقت بنویسم ک خدای نکرده بی احترامی پیش نیاد ولی چناچه که اتفاق افتاد قسمت کامنتا حتما بگید.)
مقدمه:
تو مال من میشی…
تو پنجمین فصل سال؛
تو چهارمین ماه زمستون؛
تو فرودگاهی که کشتی میاد!
ساعت ۲۵:۶۹ دقیقه(:
تو شبی که آسمونش خورشید داره؛
تاریخ ۳۳ام اسفند؛
وقتی که روی ماه ایستادیم؛
توی فصل بهاری که عید نداشته باشه؛
توی سالی که هیچوقت ماه کامل نشه؛
توی هفته ای که پنجشنبه نداشته باشه؛
وقتی که دیگه دوستت نداشته باشم؛
همین قدر غیر ممکن!(:🌚’

part1
ــ:اویس، اویس
غلتی دیگر بر روی دستانش زد و ارام لب زد:جانم
رقیه دست چروک‌شده‌اش را بیشتر به چشمانش فشرد امان از این جوان‌ها که شب ها برهنه می خوابند!
ـــ مادر جان پاشو، پدرت بیرون منتظره.
اویس چشمان خسته‌اش رو از هم گشود و مردمک آبی رنگش را درون اتاق به چرخش درآورد، نوری ک تازیانه بدن لختش را از شکاف پرده می سوزاند حاکی از صبح آنم تقریبا نزدیکی ظهر بود!
ـــ رقیه ساعت چنده؟!
رقیه تکانی به دست پر از النگوهای رنگارنگ داد و گفت:اخ مادر جان من چطور چشمام باز کنم وقتی تو لباس نداری؟!
اویس نگاهش را متمرکز رقیه که پایین تخت درحالی ک سعی داشت تمام درز های کف دستش را بپوشاند خیره شد و لبخندی عمیق زد.
ـــ خوبه تو این بدن تو بچگی دیدی!!
نیم خیز شد و پتوی نازک را روی پاهایش و پیراهن مچاله شده کنارش را به تن زد تا چشمان سیاه رقیه از زندان آزاد شود.
ـــ مادر جان اونجا شما سنی نداشتی!
لبه‌های پیراهن را بهم رساند وگفت:پوشیدم.
رقیه با تردید انگشتانش را از هم فاصله و نگاهی کوتاه به درز باز شده دست‌اش انداخت که چهره قرمز شده اویس باعث خجالت و چشمانش را از اسارت ازاد کرد.
ـــ خوب چه کنم گناهِ مادر
اویس خندان پتو رو دور کمرش پیچاند و آنی بوسه ای عمیق بر گونه دایه مهربانش نشاند، رقیه با چشمان مبهوت دست بر گونه زد و گفت:چیکار کردی اویس جان!
ـــ گناهش گردن من.
رقیه لبخندی شیرین بر روی لبانش جاری و با نگاه به ساعت آه از نهادش برخواست احتمالا آقا آصف از حرص اموات او و اویس را یاد کرده‌است!
ـــ بدو مادر که آقا آصف توی حیاطه.
اویس سری تکان داد و رقیه بیرون دوید تا لااقل خبر بیدار شدن پسر ناخلف حاجی مُطلا را کمی آرام کند.

دستمال کوچک مشکی رنگ را دور مچ دستش پیچاند و به حیاط در سکوت فرو رفته خیره شد.
بازهم حاجی صبرش سر رسیده و بیخیال ادب او شده!
ـــ علی ماشینم و حاضر کن.
علی از آن فراسوی باغ بزرگ دوان دوان خودش را به اویس می‌رساند، با نفس نفس حاکی از دویدن سرش را کمی به سمت پایین متمایل با نفسی عمیق می گوید:
حاجی گفتن که خودتون تا شرکت پیاده برید

اویس بدون بستن لبخند کش آمده‌اش می گوید:کدوم شرکت رفته؟
ـــ شرکت…
اویس با تکان دادن سر به سمت بیرون و می رود و از خانه خارج می شود.
طهورا با بستن در خانه روبه رو متوجه اویس می شود نگاهی به قیافه ‌اش می اندازد مثل همیشه سرزنده‌است اخر عاقبت با ان لبخند و دستمال دور مچ‌اش حاجی را دق می‌دهد.
ـــ سلام طهورا خانوم
ـــ سلام آقا اویس خوبی؟
ـــ هعی میگذرم شما چطوری؟
اویس ارام به سمت طهورا و دوشا دوش قدم زنان راه می روند.
ـــ منم خوبم.
ـــ کارت چطور پیش میره؟دانش‌آموزا چطورن؟
با یادآوری زلزله های درون کلاسش که با نیم وجب قدشان باعث می شوند ک هر روزش خوش بگذرد لبخندی می زند.
ـــ خیلی خوبه، باهاشون خوش میگذره!
اویس با نگاهی به لبخند عمیق روی لبان باریک سرخ طهورا ک مهری تایید بر حرفانش است سری تکان می دهد.
ـــ تو چیکار می کنی؟
اویس عینک دودی‌اش را کمی جابه جا و با شیطنت لب می زند:کدوم حیطه کاری مو میگی؟
طهورا خنده‌ریزی که نیمه‌اش در گلو خفه می کند و می گوید:اونی که آخرشب بهش میرسی که معلومه خیلی خوبه، قسمت حاجی و میگم!
ـــ خوب که جونم برات بگه فعلا قسمت آبدارچی فعالیت می کنم.
اینبار خنده خفه شده طهورا بدون ایست بیرون می‌پرد.
ـــ نچ نچ چه خانوم معلم سبکی
طهورا خنده‌اش را کنترل و می گوید: فقط حاجی می تونه به حسابت برسه!
اویس عینک را از چشمانش می کشد که تکه‌ای از موهای حالت خورده‌اش سایه‌ای برای پیشانی‌اش می شود.
ـــ یکی دیگه‌ام رسید….
طهورا باقی مانده لبخندش جمع می‌شود و خیلی آرام میـگوید:هنوز بهش فکر می کنی؟
ـــ وقتی تو رو می بینم امیرعلی و نورا….. خیلی کسارو یاد اون میفتم!
ـــ تو داری خیلی نامردی می کنی می تونستی سال بعد امتحان کنی!
ـــ اره از توی زندان…
طهورا نفس کلافه‌ای می کشد ادامه بحث زیاد خوشایند نیست مخصوصا وقتی که کسی یک طرفه حکم می‌دهد.
ـــ زندان رفتنت تقصیر اون نیست.
پوزخندی کنج لبان اویس می شیند چقد از آن دخترک متنفر است او تمام عامل بدلختی هایش است!
ـــ اگ اون نمی‌رفت با عباس دست به یکی کنه، من بیشعورم نمی‌رفتم بلایی سر اون بیارم!!
ـــ این عصبانیت خودت بوده، چندسال از اون اتفاق داره می گذره تو داری همین حرف و میزنی اول گفتی آتیش سوزی‌هم تقصیر اونه گفتم عصبانیه الانم زندانم تقصیر اونه بس کن اویس!!
اویس اخم در هم می کشد و به یکباره تن آتش گرفته‌اش سد راه طهورا می شود.
ـــ از کی داری دفاع میـکنی؟ اون کی تو میشه طهورا؟ اصلا من به درک از من متنفر بود ولی اون که رفیقت بود چرا برای شهادت نیومد دادگاه شهادت بده که رفیقش نره یک ماه تو بند!
نم اشکی در چشمان طهورا می‌شیند همه حرف های اویس حق بود ولی این صمیمت بین او و پریا زیادی بود.
ـــ نمی‌خواد قضیه رو برگردونی به من بچسبونی، تو خودت و بچسب!
ـــ دِ اخه لعنتی من فقط بخاطر تو نرفتم حقش بزارم کف دستش، ولی نمی تونم بزارم ازش دفاع کنی!!
ـــ چندبار بگم اویس اون از ما کوچک تر بود توام زیادی باهاش لج کردی!
ـــ از همین می سوزم با اون نیم وجب قد و سن‌اش چه نقشه ها ریخت و رفت.
ـــ تو فقط..
باصدای زنگ خوردن گوشی طهورا جدال به پایان رسید، امیرعلی بود.
ـــ الو
ــ…
ــ علی بلندتر صحبت کن صدات نمیاد
ــ….
کلافه موبایل از گوش‌اش فاصله روی اسپیکر گذاشت که صدای عصبی علی پیچید.
ـــ چندبار بهت بگم این گوشی درست کن!
طهورا بی حوصله نگاهش را روی صورت کلافه اویس چرخاند و لب زد:باشه چیکار داشتی!
ـــ طهورا یک چیزی میخام بهت بگم.
با صدای آرام و در عین حال پر از استرس علی حتی اویس کلافه را به وجد اورد.
ـــ بگو
ـــ پریا برگشته!
هردو همزمان نگاهشان بهم گره خورد یکی رنگ نفرت دیگری رنگ دلتنیگی!
طهورا اب دهنش را به سختی پایین فرستاد و شمرده شمرده زمزمه کرد:
تو از کجا فهمیدی؟
ـــ الان خاله‌ام زنگ زد گفت برم فرودگاه دنبالش!
اویس بدون منتظر ماندن به راهش ادامه می دهد اما اینبار با زمین و زمان سر جنگ داشت!
ـــ اویس، اویس وایستا
صدا زدن های طهورا حتی نتوانست موجب پلک زدن و مسکنی برآن گوی آتشین چشمانش شود.
دستی برای ماشین زرد رنگ تکان داد و به سرعت خودش را درون آن انداخت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا : 61

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
1 سال قبل

عالی بود عزیزم🌸
بی صبرانه منتظر ادامه داستانم
موفق باشی❤💐

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x