نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان پریا

༻پـــــریـــآ پارت 8༻

4.3
(27)

Part  8

خودمو تو بغل شخص روبروم دیدم ،اگه بگم چشام قد توپ پینگ پونگ نشده بود دروغ گفتم…

پسر..میبینم دست و پا چلفتی تشریف دارید…
و گمونم خیلی بهتون خوش گذشته که از بغلم بیرون نمیای…هوممم

سعی کردم به اعصابم مسلط باشم…
من…ن مثه اینکه شما کور تشریف دارین ک نمیبینین نباس اینجا وایستین….
بتوچه که داشتم میفتادم اصا تو به چه حقی منو
گرفتی هااا…
خودمو ازش جدا کردم و گفتم اه اه میشه انقدر بهم نچسبی ….
پسره با چشای گرد شده نگاهی بهم کرد و گفت عوض تشکرته که نزاشتم زمین بخوری،،، وحتما بهت پیشنهاد میکنم خودتو به یه دکتری چیزی نشون بدی ،هه…..

با صدای یه آقایی ک اسمشو صدا میزد دست از کل کل با من برداشت…

سام
کجایی پسر تو اینجا چیکار میکنی
ای باباا

پ اسمش سامه
بیشتر بهش میخوره سم باشه نه سام …

مهسا نیشگونی از پهلوم گرفت نگاهی بهش انداختم که با چشم و ابرو به اونا اشاره میکرد..‌
رومو اونور کردم با قیافه قرمزه سم چیز ببشید سام روبرو شدم…..
رفیقش که سعی میکرد لبخندشو بخوره…
ای وای خاک عالم تو سرش باز فکرمو بلند بلند گفتم…
چیش اصلانم مهم نیست

سام..فک نکن کارم باهات تموم شده بعدا به حسابت میرسم

منم اداشو در اوردم فک نکن کارم باهات تموم شده….برو بابااا بزار باد بیاد بابا …. ک چشاش گرد شده بود و با صورتی که به خون نشسته بود میخواس بسمتم یورش بیاره ک دوستش جلوشو گرفت و بردتش تو
مهسا سقلمه ای بهم زد و گفت دختر اخر این زبونت کار دستت میده…
شونه ای بالا انداختم و گفتم حقش بود به حساب اون کارش….
بدو بیا بریم تو که شامو خوردن ….
باهم به داخل سالن رفتیم صدای آهنگ گوشمو کر کرده بود…
نگاهی به اطرافمون کردیم تا جایی برای نشستن پیدا کنیم،که همون لحظه مادر آدری بسمتمون اومد…
خاله نازی:سلام دخترا،خیلی وقته منتظرتونم….
من:سلام خاله جون…دیگه یسری مشکلا پیش اومد این شد که دیر اومدیم…
خاله نازی دستمشو پشتمون گذاشت و مارو بسمت میزی که نزدیک به جایگاه عروس و دوماد بود ،برد…
خاله نازی:ادری بهم سپرد که شما رو نزدیک خودش جا بدم،بهتون خوش بگذره….

تشکری کردیم و بعد خاله نازی ازمون دور شد….

قبل اینکه بشینیم چشام به موزای روی میز افتاد…
با ذوق رو به مهسا گفتم….
وایی ببین چی اینجاست…
مهسا هاج و واج نگام میکرد و منتظر بود ببینه چی میگم….
ببین موز اینجاس ،میگه پریا بیا منو بخور…

مهسا پس کلمو زد چون انتظار این حرکتو نداشتم سرم بسمت جلو رفت …
رومو سمتش کردم چته دختره یوحشی؟!!!
مهسا:هرکس ندونه انگار تو عمرت موز ندیدی …
آبرومونو بردی بسه…

همونطور که داشتم موزو پوست میکندم تا بخورم ابرویی بالا انداختم و مشغول خوردن شدم….
مهسا دیگه نمیدونست چی بهم بگه..

مشغول خوردن بودم که آهنگ ورود عروس و دومادو گذاشتن….
مهسا به افتخارشون بلند شد و دست میزد و من دیدم آدریانا و همسرش و همینطور فیلمبردار درحال نزدیک شدن به سمت ما هستن…
تو یه حرکت ظرف کنار خودمو با ظرف مهیا جابجا کردم و ازم بلند شدم و کل کشیدم ….

ادریانای عزیزمونم اومد وایی توله چقد ناز شده بود
اگه بخوام آدریانا رو توصیف کنم ،فقط میتونم بگم فوق العاده شده بود،اشک تو چشام حلقه زده بود…نه الان وقت گریه کردن نبود…

منو مهسا به سمتش رفتیم حالا منکر این نمیشم یه دوتا قر ریزم در کنارش انجام دادیم… وقتی نزدیکش شدیم تو اغوش همدیگه رفتیم و گفت وایی نمیدونید در عین ایننکه استرس دارم ،چقدر هم خوشحالم…خوشحالم که کنارمین و تنهام نزاشتین

من…پ چی انتظار داشتی تنهات بزاریم،تو خواهر خل و چل مایی

ادری دیوونه ای گفت …

مهسا….خوشحالی تو ارزومونه امیدوارم سایتون بالا سر همدیگه مستدام باشه…

من…جمع کنید این بساطو کله پوکا این حرفای عاشقونه چیه میزنید اه اه ادم حالش بهم میخوره…

مهسا ادریانا همزمان باهم حسودی گفتند که بالاخره صدای شادوماد در اومد…

بردیا..ادریانا عزیزم نمیای همه منتظر مان

تاخواس چیزی بگه گفتم شلغم برو همه منتظرتننن

با چشمهای گرد نگام میکرد ک لبخند دندون نمایی زدم

بردیا:دست شما درد نکنه پریا خانم الان خانم بنده شلغم شده…

زیر چونمو خاروندم و روبه بردیا گفتم:اووم چیزه با مهسا بودم
که مهسا با پاشنه پاش کوبوند رو پام ،از درد نفسم بند اومده بود

ادری و بردیا رفتن ب محض رفتشون نفسمو بیرون دادم و از مهسا نیشگون محکمی گرفتم
که اونم دردش اومد و اخی گفت…
رو بهش گفتم تا تو باشی اونطوری محکم نزنیم

ب سمت صندلیامون رفتیم و نشستیم ….
بعد از کمی انتظار ارکستر عروس و دامادو برای رقص به وسط دعوت کرد…. ادریانا و بردیا رقصی دو نفره ی بسیار خاصی ارائه دادند واقعا عالی بود بعد از تعظیم کوتاه ب سمت جایگاهشون رفتند و صدای جیغ و دست حضار بلند شد و دوباره دوباره میگفتند….
داماد با عرض پوزش به همگان از اونجا خارج شد و ارکستر آهنگی زد و همه امون وسط ریختیم
منو مهسا ادریانا رو دور کرده بودیم و قر میدادیم…

بعد از کلی رقص و خوشگذرونی نوبت به بخش خوشمزه شده بود بعله درسته شام….
سر میزامون نشستیم و خدمه ها شروع به پذیرایی کردند…

شام در همهمه خانم ها سرو شد….
از اونجایی که در خوردن موز زیاده روی کردم تمایلی به غذا خوردن نداشتم….
نمیدونم چرا یهو کرم درونم فعال شد و خواستم مهسا رو اذیت کنم ….

من:مهسا نظرت چیه از خدمه اینجا درخواست ظرف یکبار مصرف کنم تا غذای خودمو خونه ببرم….

غذا تو گلوی  مهسا پرید ،کمی آب نوشید و وقتی نفسش بالا اومد با تشر گفت:پریا این خزو خیل بازیا چیه،چرا تو امشب اینطوری میکنی….
خواستم دستمو بالا ببرم که مهسا سریع دستمو گرفت جان جدت ول کن،قول میدم تورو به یه رستوران ببرم هرچی خواستی سفارش بدی …

یس منم همینو میخواستم…
سعی کردم کمی قیافمو ناراحت نشون بدم …
و گفتم جهنم الضرر

و بعد اون بینمون دیگه بحثی نشد….

بالاخره موقع عروس برون شد

صدای آهنگ همه ی ماشنا زیاد و بوق بوق….
شب زیبایی بود بالاخره به خونشون رسیدیم…

همه عروس و داماد رو در آغوش میگرفتندو سفارش های لازم رو میکردند و نوبت من شد

من…اگ امشب کمکی احتیاج داشتی بهم بگو که تا خودصبح بیدارم…
صدایی از پشتم دراومدکه میگفت اینارو کسی میگه تجربه ای تو این زمینه داشته باشه نه شما…

منو داشتین داشتم از عصبانیت و خجالت منفجر میشدم تا میومدم دهنمو واا کنم پشیمون میشدم

ادریانا ومهسا ریز به ریش نداشتم میخندید …

ادری…داداش چرا اذیتش میکنی گناه داره

منو مهسا چشامون شد اندازه توپ والیبال

گفت داداششش….

part 10

وقتی ادری به این پسره ی چلغوز ،سام گفت داداش چشمام ازین گشادتر نمیشد…
خبر داشتیم ادری برادر داره و برای تحصیل به دیار کفر رفته:))) ولی تاحالا هیچ وقت ندیده بودمش بغیر یه عکس سه در چهار قزمیت …
چشم غره ای به اون رفتم …

و دوباره صدای آهنگ برای داخل رفتن عروس و دوماد بلند شد…

ادری تو بغل برادرش رفت و عین ابر بهاری گریه میکرد…
و سام ،سعی در اروم کردن،خواهرش رو داشت….

سرشو بوسید و اونو از خودش جدا کرد…
و از درون کتی که تنش بود یه جعبه ی کوچیک رو بیرون اورد و اونو به دست ادری داد….
کنجکاو شدم بدونم چی تو اون جعبس ولی زهی ز خیال باطل….
…..
و بالاخره اون شب به پایان رسید….

ب سمت خونه حرکت کردم ویه اهنگ بی کلام ملایم گذاشتم و اروم بسمت خونه روندم

مهسا که هر لحظه خمیازه میکشید منم دست کمی از اون نداشتم….
بعد رسوندن مهسا،بسمت خونه رفتم….

نمیفهمیدم چم بود بیخود و بی جهت دلم میخواست گریه کنم از منی ک بعید بود کسی اشکمو ببینه …
ولی تو تنهاییام عاجزتر از اونی بودم که کسی درکم کنه…

هرجور بود اشکامو پس زدم،و پاورچین پاورچین بسمت اتاق خوابم رفتم …

باهمون لباسا رو تخت دراز کشیدم و بخواب عمیقی رفتم….
و خوابی که دوست نداشتم ،هیچوقت ازش بیدار بشم…

صبح با نور خورشید از خواب پاشدم برای منی که تا لنگ ظهر میخوابیدم بعید بود امروزخروس خون بلند شم…

ب سمت حموم رفتم و بعد از یه دوش سریع و مختصر، از حموم بیرون اومدم !!!

خودمو خشک کردم و یه نیم تنه ی مشکی به همراه لگش به تن کردم‌…
موهای نمدارمو کمی خشک کردم و کمی اسپری مو(سرم دوفاز) به سرم زدم ،به موهام دست کشیدم ….

و بسمت پایین رفتم و از پله ها پایین رفتم..

با دیدن بابام بدو بدو بسمتش رفتم و تو راه دوبار سکندری خوردم لحظه ی اخر پریدم تو اغوش امن بابام بوی ارامشو میداد…

بابام بعد بوسیدن تمام صورتم پرسید چ عجب تو صبح زود بلند شدی

منم در جوابش ی لبخند ملیحی زدم و گفتم که لحظه ای دیدنتونو از دست ندم… و پیشش نشستم مامانمم فقط ب تمام اینکارام لبخند میزد…

خوشحال و سرخوش صبحانمو خوردم و به سمت اتاق خوابم رفتم بعد اماده شدنم برای مهسا زنگ زدم ک اماده باشه باهم بریم برای ثبت نام دانشگاه و اونطرفی باهم بسمت خونه ی ادری برای پاتختی بریم…

دنبال مهسا رفتم و اهنگ مهدی احمدوند رو گذاشتم بنام بیخیال

سکوت عجیبی تو ماشین بود ن من حرف میزدم ن مهسا

بعد ثبت نام کردن همه ی درسا و ساعت کلاسا رو باهم گرفتیم

گفته بود برای درس ریاضیمون ی استاد جوون که تاحالا خارج ایران بوده و ادم موفقیه قراره بیاد….

منو مهسا کلی ناراحت شدیم اخه اقای توکلی بهترین استادی بود ک تو تمام مدت داشتیم …

و ب سمت ساندویجی رفتیم تا دلی از عزا دراریم …

(((دقت کنید فقط در حال خوردنیم
تحت هر شرایطی)))

…..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 27

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

roya hedayatiii

- پناهنده به دنیایِ خیالی . . . !️
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
DNA
DNA
1 سال قبل

عالیییی
پارت بعدی رو کی میدی ؟

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x