نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان پریا

༻پـــــریـــآ پارت12༻

3.9
(23)

من….چرا قبل ایستادن ی اهمی اوهومی چیزی نمیکنی سرم خودش نابود شده بود حالام با این هیکل قوزمیتت بدترش کردی

سام با چشمهای گشاد شده اش نگام میکرد

و
گفت
منظورت چیه بچه؟
الان هیکل من قوزمیته؟؟؟ روزی هزارتا دختر واسه این هیکم سرو دست میشکونن
اونوقت تو چطور به این راحتی میگی هیکلت قوزمیته؟؟؟

من..بعله ک هست پ چی فک کردی زدی دوباره سرمو شکوندی،بعدم کو ،از اون هزارتا دختر،یکیشو نشونم بده…

سامی چشم غره ای رفت و گفت:ای بابا هیچی مثه اینکه  بهت بدهکارم شدیم
فقط میخواستم بدونم دردی چیزی نداری ک میبینم الحمدالله سالمی…

من..بعله ک سالمم کور شود چشم انکه نتوان خوشیو سلامتی منو ببینه مخصوصا همین شخص تو…

سام که انگار کلافه شده بود پوفی کرد و گفت :به تو که نمیشه چیزی گفت ،هرچی که بهت میگم ،تو دوتا جوابمو میدی…
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت :بیرون رفتنم کنسل شد، چه بهتر …
تحمل بعضیا اونجا خیلی سخت بود..

و بعد بااون پوزخند همیشگیش ب راه افتاد و منم پشت سرش رفتم..
هیچوقت این بشر آدم بشو نبود،سام خان تو با بد کسی در افتادی ،کاری میکنم التماسم کنی…
با فکر کردن به این موضوع یهو خنده ی شیطانی کردم که سام نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:هنو از بیمارستان دور نشدیم میخوای بریم دوباره خودتو نشون بدی….

بیشرفو نگاه،ولی هیچی نگفتم ،منم به تبعید از خودش نیشخندی زدم و نگاهی به ماشینش که لندکروز بود کردم..
لامصب ماشین نیست کشتیه نوحه…

باخودم گفتم اخ اخ یعنی من زدم این جیگرو خراب کردم ،بعد با یاد اینکه صاحبش این بشره لبخند رضایت بخشی زدم و گفتم نوش جونش….

بعد چند لحظه فاز خرا رو گرفتم و گفتم:

من…اقای خسروی ممنون بابت زحمتایی ک دادم فعلا خدافظ

سامیار…خانم ربیعی لطفا سوار شید تا عصبانی نشدم همین الانم کلی از زندگی عقب افتادیم…

فاز لج کردنم گل کرده بود خواستم ببینم منتمو میکشه یا نه …
من … نه یعنی نه، من خودم میرم  …

سامی:اوکی باشه خدافظ

با چشمهایی که تا ناموس از تعجب گشاد شده بود بهرفتنش نگاه میکردم..
عجب خریه نمیدونه چطور با یه لیدی با شخصیتی مثه من رفتار کنه

بعد با خودم گفتم خاک تو سرت پریا با این کارات،الان نه پولی همراهته ،نه گوشی،حتی سوییچ ماشینم دستم نبود،دندون قروچه ای از کارم کردم و یواش یواش از محوطه ی بیمارستان دور شدم و روی جدولی نشستم…

همون لحظه یه ماشین بغلم ایستاد، شیشه رو داد پایین و گردنشو عین غاز بیرون آورد و گفت خانم میرسونمت،
مشخص بود مست چت بود چون توحالت سرخوشی بود..

از جام بلند شدم و بی توجه بهش راهمو ادامه دادم ک ایندفعه گفت

خوشگله بیا سوار شو قول میدم باهم بهمون خوش میگذره…
خواستم دک و دهنشو بهم بریزم

ک یهو ی ماشین جلوی این پسره ایستاد و یقشو گرفتو گفت

مگه خودت ناموس نداری بیشرف ک دنبال ناموس مردم میگردی

پسره که تو زرد کرده بود و دید که حریف این ابهت نمیشه  ترجیح داد فلنگو ببنده و در بره….
همین که سوار ماشین شدو لحظه دور شدنش  ی فهش ابدار ب سام دادو در رفت …

سام با چشمهای اتیشی روشو سمت من کرد و گفت سوار شو

منم باهمون لحن گفتم نمیخوام

سام ب سمتم اومد و بزور بازومو گرفت و سوار ماشینش کرد و گفت اینقدر سرتق نباش
سوارشو لعنتی…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.9 / 5. شمارش آرا : 23

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

roya hedayatiii

- پناهنده به دنیایِ خیالی . . . !️
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

این قسمت جالب بود 👏🏻
از دست این پریا خندم گرفت😂

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x