نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمانرمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی. پارت اول

3.8
(31)

کپی شرعا حرام است.کپی ممنون

داشت به سمت عمارت حرکت می‌کرد، به کسی نگفته بود که قرار است برگردد حتی به خواهرش.
از کنار پارک نزدیک عمارت که خواست عبور کند متوجه ی دختری شد که از دست پسر جوانی که قصد اذیت کردنش را دارد فرار می‌کند با دیدن این صحنه اخم هایش در هم رفتند و ماشین را نگه داشت، پیاده که شد خطاب به پسر جوان
داد زد:
_آهای کجا؟ وایسا!
پسر جوان به سمتش برگشت و لب زد:
_چیه؟چی میگی؟
_واسه چی دنبال دختر مردم راه افتادی؟
_فضولیش به تو نیومده
_ببین پسر جون واسه من زبون درازی نکن وگرنه…..
_وگرنه چی ها؟تو کی هستی که بخوای منو تهدید کنی؟
ابرو هایش بالا پریدند
_یعنی تو منو نمیشناسی؟
_نه واسه چی باید بچه سوسول پولداری مثل تورو بشناسم
با این حرف پسرک خونش به جوش آمد کسی نبود که او را نشناسد و با او اینطوری صحبت کند!
با قدم های محکمش به پسرک نزدیک شد و غرید:
_الان به من چی گفتی؟
_گفتم بچه سوسول….
جمله اش با مشت محکمی که او به صورتش کوبید نیمه تمام ماند!
ضربه ای که بهش زد به قدری محکم بود که پسرک روی زمین افتاد
_اینو زدم تا یاد بگیری درست صحبت کنی!
من بچه سوسول پولدار نیستم اسم دارم، اسمم سهیله فهمیدی؟
بعد نگاهی به دخترک که تا ان موقع با حیرت تماشایش می‌کرد کرد و لب زد:
_شما میتونی بری
با چهره ای که نگرانی در آن آشکار بود هول هولکی تشکر کرد.
_خیلی خیلی ازتون ممنونم، با اجازه
دخترک داشت دور تر میشد که سهیل لگد محکمی به پهلوی پسرک زد و دادش به هوا رفت، هیچ کسی در آن پارک نبود که به دادش برسد.
_ببین بچه جون اینجا صداتو نبر بالا کسی نیست که کمکت کنه اگرم باشه جرئت نمیکنه!
_منم بچه جون نیستم اسمم جواده
_عه پس آقا جواد حالا بگو چرا افتادی دنبال دختر مردم؟
_به تو چه
سهیل پایش را روی کمر او گذاشت و غرید:
ببینم الان تو شرایطی هستی که بخوای زبون درازی کنی ها؟
_ا… آخ….باشه….. من….من غلط کردم
_چی گفتی نشنیدم؟
_گفتم….. غلط…. کردم
_نه دیگه نمیشه حالا گوش کن!
پایش را محکم تر فشار داد
_میخوام کاری کنم صدای خورد شدن استخون هاتو بشنوی
_آ….آقا گفتم که….. غلط کردم…. لطفا ولم…..کن
پوزخند زد و پایش را برداشت
_چون گفتی غلط کردم ولت میکنم معمولا هم کسی از دست من زنده نمیره پیش مامان و باباش!
جواد از روی زمین بلند شد کمرش به شدت درد گرفته بود، وقتی به اندازه ی کافی از سهیل فاصله گرفته فریاد زد:
_ببین آقا سهیل از این کارت پشیمون میشی! بابای من اگه بفهمه باهام اینکارو کردی زنده زنده اتیشت میزنه!
پوزخند تکرار شد.
_مگه بابات کیه؟
_شاهرخ خان رو میشناسی؟
اگه بشناسی که بابای من دست راست این مرده و هرکاری ازش برمیاد! تو هم مطمئن باش از این کارت پشیمون میشی
با شنیدن نام شاهرخ با حیرت به جواد نگاه کرد، چطور این بچه شاهرخ را می‌شناخت اما او را نه؟ مثل اینکه قرار بود باز هم جواد را ببیند و آن موقع درس درست و حسابی بهش میداد
رفتن جواد را که نگاه کرد خودش هم به سمت ماشینش بازگشت و راهش را به سمت عمارت ادامه داد.

مشغول تمیز کردن قفسه ی کتاب هایش بود که صدای آیفون خانه را شنید، توجهی نکرد و باز هم به کارش ادامه داد که باز صدای زنگ آمد
داد زد:
آهای یکی در رو باز  کنه دیگه
_گلی خانم….. سمانه خانم…..شما ها کجایین
با نشنیدن صدایی به ناچار خودش بلند شد تا در را باز کند، زیر لب غر زد:
_آخرشم که باید خودم باز کنم اینا معلوم نیست باز دارن پشت سر کدوم بدبختی حرف میزنن و غیبت میکنن که خبری ازشون نیست
_بله بفرمایید
_درو باز کن
_باشه
با خیال اینکه کاوه است و خیرید هایی که او خواسته بود را آورده باشد در را برایش باز کرد و خودش هم به باغ رفت.
به در ورودی که رسید با دیدن کسی که وارد باغ عمارت شده از خوشحالی جیغ کشید!

_ایشالا دستش بشکنه ببین با صورتت چیکار کرده
_ا…. آخ بابا یواش تر، اصلا بده خودم یخ میزارم
_بیا بگیر
یخ را به دستش داد وادامه داد:
_نمیخوای بگی چیکار کردی با این صورت کبود اومدی خونه؟
_بابا ولم کن تورو خدا
‌_ولت کردم که اینجوری شدی جواد
میاس وردل همون مادرت باشی تا یکسره سرت غر بزنه
یکدفعه صدای جیغ امد
جواد و پدرش هردو از جا پریدند
جواد با دلهره لب زد:
_یا خدا دزد اومده؟!
پدرش اخم کرد
_دزد این وقت روز میاد اینجا چیکار کنه نزری میدن مگه
_خوب پس کی اومده
_بیا پسر، بیا بریم ببینیم چیشده
از داخل خانه ی کوچکی که پشت عمارت قرار داشت بیرون امدند و به سمت صدا رفتند که جواد با دیدن مردی که انجا بود خشکش زد!
_چته جواد چرا وایسادی؟ بیا دیگه
_این اینجا چیکار میکنه؟
_کی؟
_اون یارو که اونجا وایساده!
پدرش سرش را برگرداند و خوب دقت کرد تا کسی را که جواد میگفت ببیند وقتی او را دید……

_یواش بابا چرا جیغ میکشی
_داداش سهیل!
تو کی برگشتی ایران؟
_همین امروز
یکم هم آروم تر صحبت کن سارا
سارا به طرف برادرش رفت و اورا در آغوش گرفت، لبخندی گوشه ی لب سهیل نشست و سر خواهرش را نوازش کرد.
_خیلی دلم برات تنگ شده بود
_من بیشتر داداش
_نمیدونی چقدر دلم میخواست دوباره اینجوری صدام کنی
از بغل سهیل بیرون آمد و لب زد:
خوب حالا
کلا یک سال نبودی
_همین یک سال میشه ۳۶۵ روز! یعنی داخل این ۳۶۵ روز تو نبودی که اینجوری صدام کنی
_عه پس از این به بعد زیاد برو سفر خارج شاید اینجوری از سر دلتنگی مهربون تر شدی
_چون اینجوری میگی دیگه نمیرم
_مسخره
_خودتی
با حرص اسمش را صدا زد:
_سهیل!
از لحن پر از حرص او سهیل خنده اش گرفت.

وقتی او را دید به سمت جواد برگشت و با اخم لب زد:
_یارو دیگه چیه؟ درست حرف بزن بچه!
این مرد سهیله، سهیل صدر!همه توی این عمارت ازش حساب میبرن و میترسن!
جواد پوزخند زد
_بابا غلام این حرفا رو تحویل من نده از چیه این مرد باید ترسید؟ از اون عضلات ورزیده و هیکل ورزشکاریش؟
_نه، از نگاهش!
این مرد نگاهی سرد و بی احساس داره! هیچکس جرئت نمیکنه حتی چپ نگاهش کنه! و اِلا یه بلایی سرش میاره که مرغای آسمون به حالش گریه کنن، یه بار یکی از این نگهبانا رو توی همین باغ به رگبار گلوله بست و همین جا خاکش کرد!
_حتا شاهرخ خانم جرئت نداره چپ نگاش کنه؟
_حتا شاهرخ خانم جرئت نداره! چون سهیل خون به پا میکنه اگه کسی دهن به دهنش بزاره
جواد از حرف های پدرش ترسید، در پارک او این مرد را تهدید کرده و به او گفته بود بچه سوسول!
اگر سهیل اورا میدید فاتحه اش خوانده بود!
توی فکر حرف های پدرش بود و اصلا نفهمید که پدرش دستش را گرفته و به دنبال خودش می‌کشد.
وقتی به خودش آمد که شاهرخ خان از عمارت بیرون آمد و با صدای نسبتا بلندی رو به سهیل لب زد:
_به به ببین کی اومده سهیل خان صدر!
چرا اینقدر بی خبر اومدی پسرم؟
با دیدن شاهرخ بی اختیار اخم هایش در هم رفتند، در این مدتی که ایران نبود با همه ی دلتنگی هایی که برای سارا داشت خوشحال بود که تا یه مدتی قرار نیست این مرد را ببیند!
با لحن خشکی جواب شاهرخ را داد:
خوب دیگه، اگه میگفتم میومدین فرودگاه نمیخواستم که به زحمت بیفتید
_نه پسر چه زحتمی وظیفست
سهیل پوزخندی زد، یک دفعه صدای فریاد جواد بالا رفت و این باعث شد توجه سهیل جلب شود
_بابا ولم کن میخوام برم داخل خونه
_وایسا پسر زشته! سهیل خان اومدن نمیشه بدون سلام و خوشامد گویی به ایشون بری
_نمیخوام ول کن دستمو
سهیل لبخند دلهره آوری بر لب نشاند و به سمت جواد قدم برداشت، وقتی خوب به جواد نزدیک شد پدرش با اضطراب لب زد:
_س….سلام سهیل خان!
این پسرمه جواد یه چند ماهی میشه اومده پیش خودم ببخشیدش که اگه اینکارا رو میکنه
_نه آقا غلام اشکال نداره
دستش رو انداخت دور گردن جواد انداخت و ادامه داد:
_ما قراره باهم کلی رفیق شیم مگه نه آقا جواد؟
جواد با ترس از سهیل فاصله گرفت و توانست نگاه ترسناکش را ببیند!
_آقا سهیل ترو خدا کاریم نداشته باش
_مگه میخوام بخورمت؟! دارم میگم قراره باهم رفیق شیم
_نه نمیخوام
_توی پارک که خوب زبون درازی میکردی چیشد؟ زبونت کوتاه شده؟!
فکر نمیکردی منو ببینی؟
هیچکس از حرف هایی که سهل میزد سر در نمی اورد و فقط خیره نگاهش می‌کردند.
آرام آرام به جواد نزدیک شد و یقیه ی لباسش را میان دستانش گرفت و غرید:
_ببین بچه جون هیچکس جرئت نکرده به من بگه بالای چشمت ابروئه بعد تو راس راس جلوم وایساده بودی و داشتی تهدیدم میکردی آره؟
_من غلط کردم آقا هرچی گفتم مزخرف بوده
_مگه تو نمیگفتی بابات دست راست شاهرخ خانه ها؟ پس چیشد؟
_آقا حرف زیادی زدم دست راست شاهرخ خان کجا بود من و بابام اینجا کار می‌کنیم اون ماشینی هم که دیدین واسه آقا کوروش بود داد بهم تا ببرمش کارواش
_اها
حالا بیا باهم بریم یه جای خوب باشه؟
با چشم ای گشاد شده لب زد:
_چ…… چی؟
پسرک را زمین زد و لباسش را گرفت و کشان کشان دنبال خودش کشید!
جواد هرچقدر تلاش کرد نتوانست خودش را از دست او آزاد کند! هرچقدرم که داد و بیداد می‌کرد کسی قدم پیش نمیگذاشت که کمکش کند!
با دور تر شدن سهیل غلام هر دو دستش را روی سرش گذاشت و نالید:
_بچم…..الان بچمو میکشه! شاهرخ خان جلوشو بگیرید معلوم نیست این جواد چه دست گلی به آب داده که آقا هنوز نرسیده اینجوری کشون کشون با خودش بردتش
شاهرخ خواست حرفی بزند که سارا جلو رفت و لب زد:
آقا غلام من سهیل رو آروم میکنم شما نگران نباشید.
این را گفت و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب غلام یا شاهرخ باشد سریع از آنها فاصله گرفت.

جواد را برد به زیر زمین عمارت و در را هم قفل کرد، وقتی به سمت او برگشت چشم های پراز ترس و اضطرابش را دید و لبخند کجی گوشه ی لبش نشست.
_چیه آقا جواد دیگه بلبل زبونی نمیکنی! نکنه موش زبونتو خورده؟
_اقا سهیل به خدا من شما رو نمی‌شناختم من فقط چند ماهه اومدم اینجا!
قبلش با مامانم توی شهرستان زندگی میکردم گفتم بیام پیش پدرم که اگه کمکی لازم داشت بهش کمک کنم.
_واسم مهم نیست! مهم اینکه الان تو دقیقا روبه‌روی من وایسادی و من قرار یه درس درست و حسابی بهت بدم!
قدمی جلو رفت که جواد از ترسش عقب رفت
_توی پارک بهت گفتم چرا افتادی دنبال دختر مردم بهم گفتی به تو چه! این واسه من جواب نبودا
_ببخشیدآقا من اشتباه کردم نمیدونستم شما کی هستین
_الانم نمیدونی من کیم ولی بهت نشون میدم!
سهیل جلو تر رفت و به زمین پرتش کرد، رویش نشست و از چپ و راست با مشت در صورتش کوبید!
صدای ناله های جواد را میشنید اما بی توجه به او به مشت زدنش ادامه می‌داد.
دستش را بالا آورد خواست مشت بعدی را در صورت او فرود بیاورد که صدای سارا باعث شد لحظه ای صبر کند:
_داداش سهیل درو باز کن!
توروخدا ولش کن هرکاری کرده از سر جوونی کرده لطفا کاریش نداشته باش
باباش نزدیکه سکته کنه
_به درک
من باید اینو آدمش کنم
بعدم مشتش را در صورتش کوبید، از رویش بلند شد لگد محکمی به پهلویش زد و باز صدای ناله ی جواد بالا رفت!

غلام روی زمین نشسته بود هی به سرش میزد و پسرش را صدا می‌کرد.
یکدفعه کسی در زد و یکی از خدمتکار های عمارت در را برایش باز کرد، کوروش امده بود، شاید او می‌توانست خشم سهیل را خاموش کند.
صدایش مثل همیشه بلند و بشاش بود:
_سلام بر اهل منزل که چه عرض کنم عمارت!
کوروش به سمت شاهرخ رفت و لب زد:
_سلام عرض شد پدر جان
_سلام
_بابا ماشین سهیل رو دم در دیدم نکنه برگشته؟
شاهرخ سری تکان داد
کوروش ذوق کرد اما وقتی غلام را که در حال ناله کردن دید چهره اش در هم رفت.
_ بیا این وحشی هنوز نیومده باز پاچه کیو گرفته؟
غلام بلند شد و دستش را گرفت
_کوروش خان بچم جواد!
نمیدونم چیکار کرده که سهیل خان اینجوری عصبانی شده میترسم بلایی سرش بیاره لطفا کمکم کنید
شاهرخ غرید:
_بس کن غلام هعی از اون موقع نشستی اینجا و داری بچم بچم میکنی سرمو بردی دیگه ساکت شو!
غلام سرش را پایین انداخت که کوروش گیج بود اما لب زد:
_آروم باش آقا غلام الان میرم ببینم چخبره
_خیلی ازتون ممنونم
کوروش سری تکان داد و به پشت عمارت قدم برداشت، زیر لب غر زد:
_خاک تو سرت کنن جواد
چه غلطی کردی معلوم نیست……..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 31

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

🌺خوش اومدی عزیزم
قلمت مانا🌺

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

سلام گلم. منتظر پارت های بعدی رمانت هستیم💞😊 . لطفا زود زود پارت بده😂😉

دکمه بازگشت به بالا
5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x