رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی. پارت سوم

4.5
(10)

به قلم:..Saea…E

به مهران زنگ زد:
_سلام
مهران همین الان دوربین هارو هکشون کن
_حله
تلفن را قطع کرد و جلوی شرکت کامرانی منتظر ماند.
بعد از گذشت دقایقی موبایلش زنگ خورد:
_الو چیشد؟
_هک کردم آقا
‌_خوبه دستت درد نکنه
از ماشینش پیاده شد، اعلامیه استخدام هم در دستش بود؛ وارد شرکت کامرانی شد و رو به منشی لب زد:
_سلام آقای کامرانی تشریف دارن؟
دیدم اعلامیه استخدام زدید منم اومدم برای استخدام
_سلام وقت بخیر
خیر اینجا نیستن ولی فکر کنم یکم دیگه میرسن
_خیلیه خوب من میتونم داخل اتاقشون منتظر باشم؟
_شرمنده اتاقشون قفل هستن اگه میشه همین جا صبر کنید
_باشه مشکلی نیست
دانیال به سمت صندلی هایی که کنار دیوار قرار داشتند رفت و روی یکی از آنها نشست، طولی نکشید که کامرانی وارد شرکت شد.
منشی به احترامش بلند شد و لب زد:
_سلام آقای کامرانی خوش اومدید
_ممنون
بعد با اشاره به دانیال پرسید:
_این آقا دیگه کی هستن؟
_ایشون برای استخدام اومدن
_عه چه خوب پس صبر کنید من در اتاق رو باز کنم
دانیال سری تکان داد.
کامرانی از جیب داخل کت قهوه ای رنگش کلیدی را بیرون آورد و در را باز کرد
_بفرمایید داخل
دانیال به سمتش قدم برداشت و جلو تر از او وارد اتاق شد.
کامرانی کیف سامسونتش را روی میز گذاشت و همان طور که مشغول باز کردنش بود لب زد:
_خودتونو معرفی نمی‌کنید؟
دانیال خونسردانه جواب داد:
_چرا معرفی هم میکنم ولی فعلا نه!
انگاری دیگر نیاز به نقش بازی کردن نبود.
کامرانی سرش را بالا آورد و متعجب اورا نگاه کرد
_یعنی چی؟
دانیال با اخم میز را دور زد و روبه رویش ایستاد، یقیه ی کت او را صاف کرد و لب زد:
_یعنی هنوز وقت معرفی نیست!
راستی آقای کامرانی شنیدم شما شریکی به اسم شاهرخ داشتید
یک تای ابرو اش را بالا داد…..حرف هایش را درک نمی‌کرد
_بله؟
_یعنی باید دوباره بگم؟
_خوب اره داشتم چطور؟
دستش را در جیب داخل کتش فرو کرد و همین که خواست کلید اتاق را بردارد کامرانی دستش را پس زد و خودش را عقب کشید
_دستتو بکش داری چیکار میکنی؟اصلا کی هستی؟
_آروم باش کار خاصی نکردم که
_تو مگه واسه استخدام نیومدی پس این کارا چیه که میکنی؟
_شایدواسه استخدام اومده باشم!
_نمی‌فهمم، درست حرف بزن لطفا
چشم هایش را ریز کرد و مشکوک پرسید:
_اصلا وایسا ببینم نکنه تو از طرف همون شاهرخ اومدی؟
سکوت او را که دید دو هزاری اش افتاد و فریاد زد:
_خانم مالکی، خانم مالکی زنگ بزنید……
دانیال بلافاصله با قدمی بلند فاصله میانشان را پر کرد و دستش را روی دهانش گذاشت.
با عصبانیت غرید:
_خفه شو مرتیکه چرا داد میزنی؟ مگه من گفتم از طرف شاهرخ اومدم؟
کامرانی متعجب شد دانیال درست میگفت او چیزی در این باره نگفته بود، مثل اینکه منشی اش هم متوجه فریاد هایش نشده بود وگرنه تا الان باید به داخل اتاق می امد، تقلا کرد که دست او را از روی دهانش بردارد که دانیال از جیب شلوارش چاقویی را بیرون آورد و روی شاهرگش گذاشت!
_یکم دیگه تکون بخور تا رگتو بزنم!
ببین آقای مجید کامرانی من از طرف یه نفر بدتر از شاهرخ اومدم
مکث کرد و ادامه داد:
_سهیل!
اسمش کافی بود تا رنگ از رخ کامرانی بپرد!
_میخوام دستمو از جلوی دهنت بردارم وای به حالت اگه هوار بکشی
کامرانی سری تکان داد و دانیال دستش را پایین آورد
_از…. من….چی میخوای؟ واسه چی اومدی اینجا؟
_واسه مدارکی که از شاهرخ خان جمع کردی اومدم
_سهیل؟
_نگران نباش هنوز خارج از کشوره ولی به جای اینکه خودش بیاد منو فرستاده تو هم اگه دوست نداری ببینیش با زبون خوش مدارکو بده بعدم همگی همه چی رو فراموش می‌کنیم خوبه؟
نفس راحتی کشید؛ از سهیل هم می‌ترسید و هم نفرت داشت، نفرتش به خاطر این بود که او یکی از بچه هایش را ازش گرفته بود و ترسش هم به خاطر این بود که هرکاری از دستش بر می‌آمد و رحم نداشت، برای سهیل اصلا فرقی نداشت که چه کسی جلوی رویش ایستاده است برای رسیدن به اهدافش حاضر بود همه را قربانی کند!
تنها نقطه ضعف او فقط و فقط خواهرش بود و کافی بود کوچیک ترین آسیبی به او برسد تا سهیل زندگی کسی را که به خواهرش آسیب رسانده است را به آتیش بکشد!
_مدارکا دست من نیستن باید بری یه جای دیگه دنبالشون بگردی
_فک کردی با بچه طرفی؟
چاقو را کمی بیشتر فشار داد
_تو که نمیخوای اون یه دونه بچه ات یتیم شه میخوای؟!
دست هایش را مسالمت آمیز بالا برد.
_صبر کن آروم باش اصلی ها دست من نیستن من فقط یه کپی ازشون دارم اگه اصلی هارو میخوای باید بری سراغ امجدی!
_حالا خوب شد
بی زحمت لطف کن بگو کپی ها کجان
_همین جا
_همین جا یعنی کجا؟
_داخل کشوی میز
_خوبه ولی تو که انتظار نداری من برشون دارم؟آخه میدونی دستم بنده!
اشاره اش به چاقویی بود که روی گلوی کامرانی گذاشته بود.
همان طور که دانیال چاقو را روی شاهرگش گذاشته بود از داخل کشو فلشی را بیرون آورد و به دانیال داد
_خوب دیگه
_فقط همینه
اخم کرد و باز تکرار کرد.
_گفتم دیگه!
کامرانی یک پوشه را هم بیرون آورد و به او داد. لبخند رضایت آمیزی روی لبش شکل گرفت
_افرین آقای کامرانی این همکاری رو حتما به سهیل خان میگم
این را گفت و چاقو را پایین آورد بعد هم آرام از کامرانی فاصله گرفت اما همینکه خواست برود باز به سمت کامرانی برگشت، یقه اش را گرفت با چرخاندنش او را محکم به دیوار کوبید.
_اها راستی یادگاری رو یادم رفت!
مدارک ها روی میزی که پشت سرش قرارداشت پرت کرد و یکی از دست هایش را روی دهان او گذاشت و آن یکی دستش هم که چاقو در آن قرارداشت را بالا اورد
_ببین این یادگاری رو به جا میزارم تا حواست باشه که یه وقت به سرت نزنه بری به اون امجدی گزارش بدی!
کامرانی با چشم های گشاد شده دانیال را نگاه کرد، از چاقویی که در دستش بود می‌ترسید، می‌ترسید تکان بخورد و او شاهرگش را بزند!
دانیال درست از ابرو تا شقیقه اش با چاقو رد انداخت…..چون دستش روی دهان او بود فریاد کامرانی در گلو اش خفه شد!
از شرکت کامرانی بیرون آمد و بلافاصله با سهیل تماس گرفت:
_سلام سهیل خان
_سلام چیشد دانیال؟
_آقا مدارکو ازش گرفتم ولی فقط کپی هستن اصلی ها دست امجدیه
_خیلیه خوب خودم میرم سراغ امجدی تو هم بیا عمارت و مدارکو تحویل بده
_چشم آقا

تماس را قطع کرد و گوشی اش را روی تخت پرت کرد کلافه بود هنوز نیامده باید کار های شاهرخ را انجام می‌داد.
دکمه های پیراهنش را باز کرد و آن را هم روی تخت انداخت، حوله ای را از داخل کمد برداشت و به سمت حمام رفت.
همین که خواست در را باز کند سارا و کوروش هردو وارد اتاق شدند.
بهت زده نگاهشان کرد و لب زد:
_هوی چتونه؟ یه دری چیزی بزنین بعد بیاین داخل
سارا جواب داد:
_داداش من خواستم در بزنم ولی کوروش اومد و همین طور درو باز کرد
با ابرو های بالا پریده نگاهش کرد و شاکی لب زد:
_عه دروغ میگه سهیل بهش گوش نده خودش درو باز کرد
چشم هایش را کوتاه باز و بسته کرد.
_باز کردن در مهم نیست بگین چی میخواین میخوام برم دوش بگیرم
سارا لبخند زد.
_عه داداش من یکی از عطرهاتو میخوام از خودم تموم شدن میخوام از تو یکم استفاده کنم بعد که دارم میرم بیرون واسه ی خودم میخرم
_چرا از کاوه نمیگیری خب؟
اخم کرد و دستش را به سینه زد
_بحثمون شد الان قهر کرده نمیده
لحن بچه گانه اش باعث شد تا خنده اش بگیرد اما خودش را کنترل کرد
_برای چی؟
_ولش کن مهم نیست اگه نمیخوای بدی اینقد سوال نپرس از اول بگو نمیخوام بدم
دستی به موهایش کشید.
_داخل چمدونمه و چمدون هم داخل ماشینه برو خودت بردار
_مرسی داداش
حالا سوئیچت کجاست؟
با سر به میز پاتختی اش اشاره کرد.
_روی میزه
سارا سوئیچ را برداشت بلافاصله از اتاق خارج شد، سهیل رو به کوروش که حرفی نمیزد کرد و لب زد:
_تو چی میخوای؟ لباسای من اندازت نمیشه عطر و ادکلنم که ماشالا از من بیشتر داری
اخم کرد دستش را به کمرش زد.
_حالا کی لباسا و ادکلن های تورو خواست خودم بهتراشو دارم
_چه خوب
به در اشاره کرد
_پس بفرمایید درم پشت سرته میتونی بری
_نه بعد‌ا میرم فعلا کارت دارم
هشدار داد:
_کوروش بخدا اگه بخوای چرت و پرت بگی با پشت دست میزنم تو دهنتا
با تعجل نگاهش کرد.
_خوب حالا چرا وحشی میشی
میخواستم بگم اگه وقتت آزاده بریم پارتی خونه بهرام، امشبه
_خودت برو من از پارتی و مهمونی خوشم نمیاد تو که اینو باید بهتر از هرکس دیگه ای بدونی
_آره میدونم ولی گفتم چون برگشتی بریم یه پارتی خوش بگذرونیم
چشمکی زد
_به مناسبت برگشتنت جناب!
پوزخند زد.
_فعلا بزار فرمایش های باباتو انجام بدم بعدش اگه وقت شد مهمونی ام میریم
تازه باید یه سر هم برم مزرعه
_ببین سهیل تو اگه نخوای میتونی کارای بابامو انجام ندی در جریان هستی که چقدر زور زیادی
سهیل اخم کرد و یک قدم به سمتش نزدیک شد، کوروش سریع عقب رفت و گارد گرفت
_بیای جلو میزنمتا
هرچند که زورم بهت نمیرسه ولی سعی خودمو میکنم
_جناب بروس لی اگه حرفات تموم شد گمشو بیرون تا دوش بگیرم
_هه هه نمیرم اینجا…….
حرفش با لگد محکمی که سهیل به شکمش کوبید نیمه تمام ماند!
به زمین افتاد و دستش را روی شکمش گذاشت و همان طور که از درد به خودش می‌پیچید لب زد:
_آخ…..شکمم……ایشالا بمیری خودم بیام سر قبرت حلواتو بدم
سهیل پوزخند زد و آرام به طوری که خودش بشنود زمزمه کرد:
_من همین الانشم مُردم!
در اتاق را باز کرد و لباس کوروش را گرفت از اتاق بیرونش کرد
_این واست یه درس میشه تا تو باشی وقتی بهت میگم برو بیرون بدون هیچ حرف اضافه ای بری!
_حتا عزرائیلم از تو بهتره
دلو رودم اومد توی دهنم خیلی بد زدی
_جمع کن خودتو این تازه یواش بود محکم میزدم چیکار میخواستی بکنی دیگه
_این الان یواش بود؟
سری تکان داد
_آره
شرمندم که تو عادت نداری به کتک خوردن
_اون بدبخت هایی که کتک میزنی معلوم نیست که چطوری تحمل میکنن
سهیل نگاهش کرد و بدون اینکه حرفی بزند به داخل اتاقش بازگشت و به سمت حمام رفت.

ابرو اش را دوباره تمیز کرد، میخواست به امجدی زنگ بزند اما می‌ترسید که سهیل بفهمد، آن مرد این زخم را روی صورتش به جا گذاشته بود تا او به امجدی زنگ نزند ولی سهیل که آنجا نبود پس از کجا میخواست بفهمد؟
آخر سر با امجدی تماس گرفت:
_سلام یوسف خان
_سلام
_یوسف خان ببخشید که مزاحمتون میشم یه اتفاقی افتاده!
_چه اتفاقی؟
_آقا، سهیل  اومد سراغم
چند لحظه سکوت بر قرار شد اما بعد صدای بهت زده مرد در گوشش پیچید.
_چی؟
مگه اون خارج از کشور نیست؟
_چرا آقا هست ولی یکی از این زیر دستاشو فرستاد سراغم
_برای گرفتن مدارک؟
_آره منم مجبور شدم کپی هارو بهش بدم گفتم که اصلی ها دست شما هستن
_تو بیخود کردی گفتی دست منن!
_آقا عصبانی نشید حتا اگرم من نمیگفتم شاهرخ بهش میگفت
_شاهرخ؟
کمی فکر کرد
او راست می‌گفت.
_آقا حالا شما میخواین چیکار کنین؟ نکنه یه وقت سهیل بیاد ایران؟!
_نه اون ایران نمیاد الانم اشکال نداره حالا که سهیل نیست جبران میکنم قراره یه کاری کنم که بفهمه رئیس کیه و چه کار هایی از دست من برمیاد!
وقتی سهیل رو بشونم سرجاش دیگه هیچکاری از شاهرخ بر نمیاد!
_چیکار میخواین بکنین اقا؟
_میخوام برم سراغ خواهرش!
_ولی آقا اگه سهیل بفهمه میاد ایران و…….
یوسف اجازه نداد چیزی بگوید و تلفن را قطع کرد.
کامرانی پوزخند زد.
_هعی….آقای امجدی اگه سهیل بفهمه میخوای بری سراغ خواهرش زندت نمیزاره بدبخت!

چمدانش را که سارا برایش آورده بود را باز کرد و از داخل آن تیشرت مشکی و شلوار کتانی سفیدش را بیرون آورد و آنها را تن کرد، دوشی که گرفته بود باعث شد سرحال تر شود.
موهای خیسش را با سشوار خشک کرد، عطر تلخش را زد و از اتاق بیرون رفت، کاوه که اورا دید لب زد:
_عه سلام سهیل میری بیرون؟
_سلام آره
_میگم سارا رو ندیدی؟
_نه هرجا هست عمارت نیست چون بهم گفت میره بیرون
_اها ممنون
_اگه کارش داری و میخوای باهاش آشتی کنی به گوشیش زنگ بزن!
کاوه با تعجب پرسید:
_تو از کجا میدونی؟
دستش را روی شانه ی او گذاشت و لب زد:
_مهم نیست فقط اذیتش نکن چون میدونی که اگه بخوای اذیتش کنی چی میشه!
درضمن کسی هم که باید قهر کنه اونه نه تو!
بهت زده لب زد:
_با…. باشه ببخشید
خواست از کنار کاوه عبور کند که تلفنش زنگ خورد!
همان جا ایستاد و جیب های شلوارش را چک کرد ولی گوشی اش را ندید، به طرف اتاقش قدم برداشت و ان را روی تختش پیدا کرد، کوروش زنگ زده بود
جواب داد:
_الو سلام
_سلام سهیل
صدایش مانند همیشه نبود….اخم کرد.
_چیزی شده؟
_نه چیزی نیست به خاطر لگد جنابعالیه هنوز درد دارم
_عه پس حالت خوبه خدافظ
کوروش هول کرد.
_نه نه قطع نکن کارت دارم
_کوروش بیرون کار دارم زود باش
_ببین سهیل یه چیزی میخوام بهت بگم فقط رحم نکن!
_چیه؟
_سهیل سارا
سارا با ماشین تصادف کرده!
احساس کرد اشتباه شنیده است، پرسید:
_یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
_گفتم سارا تصادف کرده! الانم بیمارستانه منم همون جام
از شدت عصبانیت دندان هایش را روی هم سایید و بلند غرید:
_چی میگی تو؟ کدوم حروم زاده ای زده به ماشین خواهر من!
کاوه که صدای فریاد اورا شنید به داخل اتاق آمد و متعجب نگاهش کرد
هول جواب داد:
_کار امجدیه از دانیال بپرسی همه چی رو بهت میگه حالا هم خدافظ گوشیم شارژ نداره
بوق های آزاد که در گوشش پیچید گوشی را محکم به دیوار پرت کرد که صفحه اش چند تکه شد!
دستش را به سمت موهایش برد آنها را کشید، زیر لب زمزمه کرد:
_میکشمت مرتیکه، میکشمت! اینقدر به خودت جرئت دادی بری سراغ خواهر من؟!
کشویی میز پاتختی اش را باز کرد….آخرین بار اسلحه اش را آنجا گذاشته بود.
کشو را باز کرد ولی اسلحه را ندید!
کاوه دهان باز کرد تا چیزی بگوید که سهیل زود تر ازاو لب زد:
_زنگ بزن دانیال اون واست همچی رو میگه
حالا اسلحه من کجاست؟
_سارا چش شده؟ اسلحه میخوای چیکار؟
فریاد زد:
_سوال نپرس گفتم اسلحه ی من کجاست
به قدری بلند داد زد که شاهرخ سراسیمه وارد اتاقش شد چند لحظه نگاهشان کرد و لب زد:
_چته سهیل چرا عمارتو گذاشتی رو سرت؟
با صورتی که از خشم قرمز شده بود به سمت شاهرخ رفت
_اون امجدی….. من اونو میکشم! این مرتیکه خواهر منو فرستاده گوشه ی بیمارستان میفهمی؟ بعد تو میگی چرا عمارتو گذاشتی رو سرت آره؟
چهره اش وا رفت.
_ سارا بیمارستانه؟
_آره
حالا یکی بگه اسلحه ی من کجاست!
سعی کرد آرامش کند.
_آروم باش پسر تو الان عصبی هستی نمیفهمی میخوای چیکار کنی
بهتره الان کاری نکنی!
به خودش اشاره کرد.
_من نمی‌فهمم؟ میگی من نمی‌فهمم؟ نه…..نه اشتباه میکنی اتفاقا خوبم میفهمم!
آباژور روی میز کنار تختش را برداشت و به زمین کوبید و چند تکه اش کرد!
شاهرخ کمی عقب رفت، کاوه هم که گیج و منگ بود با این حرکت سهیل به خودش آمد.
_شاهرخ میگی اسلحه ی من کجاست یا خودم برم پیداش کنم؟
شاهرخ می‌دانست که دیگر نباید با او بحث کند و جوابش را داد:
_داخل کشوی میز اتاق کاره منه
سهیل بدون لحظه ای مکث از اتاق خارج شد او امروز تا خون یوسف را نمیریخت آرام نمی‌گرفت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fatemeh
مدیر
1 سال قبل

نویسنده عزیز رمانت رو یک بار هم بزاری کافیه اگه مدیر باشه تایید میکنه⁦❤️⁩

لیلا ✍️
1 سال قبل

وای چه قشقرقی شد حالا یکی سهیلو بگیره
بیچاره سارا که میخواد قربانی کارهای اطرافیانش بشه🙄🙄

دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x