رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت ششم

4.4
(12)

به قلم:♡…Sara….E♡

دستی روی سرش کشید و لب زد:
_حالت خوبه؟ خیلی نگرانم کردی
_اهوم
نگران یا عصبی؟
سهیل لبخند زد….برای تنها کسی که می‌خندید و لبخند میزد سارا بود…..برای تنها کسی که محبت خرج میکرد فقط خواهرش بود!
_هردو!
حساب اون آدمم رسیدم یه جوری حالیش کردم که دیگه فکر اینکه به تو آسیب بزنه هم به سرش نزنه
_کار کی بوده؟
_مهم نیست
روی تخت نشست و رو به ماهرخ لب زد:
_این خانم دیگه کیه؟
لبخند زد.
_دوستمه ماهرخ پناهی اونم همین الان اومد
او جلوتر آمد و سلام کرد، سهیل جواب سلامش را داد.
کوروش با دلخوری به او نزدیک شد و مشتی به بازویش زد
_هوی منم مثلا اینجام ها همه رو تحویل میگیری جز من؟
_عه؟پس سلام آقای کوروش صدر خوب هستین؟ شما بسیار زحمت کشیدین که مراقب خواهر من بودین دستتون واقعا درد نکنه شرمندم کردین
چطوره؟ راحت شدی؟
چهره چندشی به خود گرفت.
_آره خیلی، چقدرم لحنت گرم و صمیمی بود
_همینکه که هست
اخم کرد و دستش را به کمرش زد
_درست حرف بزن من به خاطر خواهر جنابعالی پارتیمو کنسل کردم قدر بدون قدر نشناس!
نگاهش کرد.
_الان منت میزاری؟
_نه فقط میگم قدر منو یکم بیشتر بدون از این آدما کم پیدا میشه که یه پارتی خوبو لغو کنن
_خوبه شاید دفعه ی دیگه یادم موند
ناباور خندید.
_اینه دق من….میمردی بر نمیگشتی؟
این را گفت و غر غر کنان اتاق را ترک کرد.
ماهرخ از رفتار های آن دو خنده اش گرفته بود ولی آن را پنهان کرد….شبیه بچه ها بودند.
کمی جلوتر رفت و لب زد:
_سارا تو شبو اینجا میمونی؟
_آره فکر کنم
_پس من پیشت میمونم
_چی؟ نه لازم نیست
_خوب پس چرا زنگ زدی بیام اینجا؟
سارا کوتاه خندید و جواب داد:
_حوصلم سر رفته بود گفتم تو بیای تا دیگه حوصلم سر نره
_آزار داری؟ منو باش گفتم چقدر حالت وخیمه یک جوری خودمو رسوندم اینجا که خودمم نفهمیدم بعد تو میگی فقط حوصلم سر رفته بود؟
_آره چیه مگه
_هیچی ولی خوب دیگه باید امشب منو تحمل کنی چون من قرار نیست برم
سارا به برادرش که در فکر فرو رفته بود نگاه کرد
_داداش
…….
_داداش با تو ام
سهیل سرش را تکانی داد و لب زد:
_هوم چیه؟
_ماهرخ امشب پیشم میمونه باشه؟
_باشه فقط زحمت نشه
ماهرخ جواب داد:
_نه بابا چه زحمتی
_ممنون
از جای بر خاست و خواست برود ولی ماهرخ جلوی در ایستاد و سد راهش شد.
_راستی آقای صدر میخواستم یه چیزی بهتون بگم
_بفرمایید
_شما یه مزرعه دارید درسته؟
یک تای ابرو اش را بالا داد.
_چطور؟
_ام میخواستم ببینم اگه دارید میشه من داخل مزرعه شما کار کنم؟
سهیل بدون لحظه ی مکث جواب داد:
_خیر
چهره ی ماهرخ وا رفت
_عه چرا؟
_لازمه توضیح بدم؟
_نه ولی حداقل دلیلش رو بگید
سهیل سکوت کرد و ماهرخ ادامه داد:
_من میخوام داخل مزرعه شما کار کنم تازه رشتم هم کشاورزیه آخرین امید من شما هستید من هرجایی رفتم قبولم نکردن لطفا شما بزارید کار کنم
_بچه جون محیط اونجا برای تو مناسب نیست!
سهیل خواست از کنارش بگذرد ولی ماهرخ باز جلوی راهش ایستاد و با اخم لب زد:
_به من نگو بچه جون، من دیگه مثل کارای قبلی بیخیال این یکی نمیشم! یعنی چی اونجا محیطش مناسب نیست؟ خوب نباشه من میخوام کار کنم!
تیز نگاهش کرد و ماهرخ بی‌اراده قدمی عقب رفت اما همچنان در چشمان او زل زد.
_اونجا کلی کارگر مرد کار میکنه من اجازه نمیدم دختر بچه ای مثل تو اونجا کار کنه
_شرمنده اما من ۲۴ سال سن دارم دختر بچه نیستم درضمن همسن خواهر خودت هستم اونم مگه دختر بچست؟
سهیل لبخند سردی زد، سرش را پایین تر آورد و لب زد:
_آره برای من دختر بچست!
این را گفت و از کنارش گذشت؛ ماهرخ دستش را به سینه زد و زیر لب برای خود غر زد:
_دقیقا شبیه یه اینه دق میمونی! ولی من ایندفعه کوتاه نمیام تا توی مزرعه تو کار نکنم بیخیال نمیشم!
صدای خنده ای را که شنید به سمت صدا برگشت و کوروش را که روی زمین نشسته بود دید.
_تو هم خوب حرص داد نه؟
_که چی؟ مهم نیست من هر طور شده راضیش میکنم که توی مزرعه کار کنم
کوروش پوزخند زد
_برای کار کردن باید اول سهیل رو قانع کنی که این غیر ممکنه
_وا چرا غیر ممکنه؟
_مگه نشنیدی چی گفت
گفت اونجا کلی کارگر مرد کار میکنه و جای مناسبی برای تو نیست این یه دلیل کاملا منطقی برای اینکه اجازه نده تو اونجا کار کنی
_خوب کار کنن من مشکلی ندارم
_آخ آخ دختر…..تو چه اصراری داری؟
اونی که مشکل داره تو نیستی سهیله
_تو چی؟
گیج سر تکان داد.
_من چی؟
_تو میتونی راضیش کنی؟
کوروش خندید
_واسه من تره هم خورد نمیکنه چی میگی واسه خودت، ببین بزار آب پاکی رو بریزم رو دستت کار کردن توی اون مزرعه رو از سرت بیرون کن چون سهیل به حرف هیچ احدی گوش نمیده که ما بخوایم راضیش کنیم
_حتا سارا؟
_اهوم
ماهرخ پوفی کشید و ناامید به داخل اتاق بازگشت.

وارد عمارت شد و سر و صدایی را شنید.
جلو رفت و کاوه و دانیال را مشغول صحبت با شاهرخ دید.
نزدیک تر شد و دست هایش را محکم روی شانه ی کاوه و دانیال گذاشت که هر دو از جا پریدند.
کاوه سکته ای سمتش برگشت:
_وای سهیل تویی؟بابا سکتمون دادی که…..کی اومدی؟
_همین الان
دست در جیب شلوارش فرو برد و دو فلش سیاه رنگ را بیرون آورد و مقابل شاهرخ گرفت.
_بفرما اینم ادامه ی غلطی که کردم رفتم برات مدارکتو اوردم
شاهرخ آنها را از دستش گرفت و زیر لب ممنونی زمزمه کرد.
سهیل رو به دانیال کرد و لب زد:
_منتظر توضیحم
بهت زده نگاهش کرد.
‌_بله آقا؟
موشکوفانه نگاهش کرد.
_وقتی زنگ زدم آدرس بیمارستانو ازت گرفتم بعدش بهت چی گفتم؟
_گفتید بیام اینجا باهام کار دارید
_آفرین حالا کارم چی بود؟
_کارتون این بود که توضیح بدم دقیقا چه اتفاقی افتاد و کپی هارو هم بدم
_دقیقا پس الان حرف بزن بعد کپی هارو بده
_آقا من کپی هارو به شاهرخ خان دادم
_عه چقدر خوب حالا بی زحمت حرف بزن ببینم حوصلمو داری سر میبری
_ببخشیدآقا
وقتی من رفتم سراغ کامرانی به مهران گفتم دوربین هارو هک کنه اونم هکشون کرد یه مدت بعد از بیرون اومدن من از شرکت مثل اینکه اون به امجدی زنگ زده بود، مهران هم چند بار به من زنگ زد که خبر بده ولی گوشی من روی سایلنت بود متوجه نشدم به خاطر همین بعد از……..
حرفش با مشت محکمی که سهیل در صورتش کوبید ناتمام ماند!
دانیال روی زمین افتاد و دستش را روی صورتش گذاشت. سهیل با عصبانیت غرید:
_داستان قشنگی بود ولی دیگه نیاز ندارم بقیشو بشنوم حالا هم از جلوی چشام گمشو تا بلایی سرت نیوردم!
وحشت زده سهیل را نگاه کرد.
_و….ولی آقا منکه کاری نکردم!
_بچه خودتی فکر کردی اینقدر خرم نفهمم واسه امجدی کار میکردی؟
دانیال از روی زمین بلند شد و به چهره ی عصبی سهیل نگاه کرد.
_سهیل خان من……
او مشت دیگری در صورتش کوبید و فریاد زد:
_گفتم گمشو!
آخه بدبخت تو نگفتی اگه من بفهمم میکشمت؟ اینقدر جرئت داشتی منو دور بزنی؟
به خودش اشاره کرد.
_تازه من! من چقدر بدبختم که هنوز از راه نرسیده تا الان یقه ی سه نفرو گرفتم
اولیش جواده که کل صورتش کبوده
دومیش یوسفه که داره از درد دست به خودش میپیچه و از نبود بچش زار میزنه
سومیشم تویی، تورو باید چیکارت کنم؟ حلق آویزت کنم؟ زنده زنده چالت کنم؟ با تفنگ مغزتو متلاشی کنم؟ خفت کنم؟چیکارت کنم دقیقا؟
سهیل خواست مشت بعدی را بزند که کاوه دستش را گرفت و لب زد:
_ولش کن داری چیکار میکنی؟
بزار توضیح بده شاید واقعا کاری نکرده!
سهیل دستش را آزاد کرد و پوزخند زد.
_نخیر یه مدتی حواسم بهش بود….این اتفاق هم زیر سر خودشه!
ولی صبر کن نوبت تو هم میرسه! با تو هم کار دارم!
شاهرخ با عصبانیت غرید:
_سهیل بس کن
بی توجه به حرفش سمتش چرخید و لب زد:
_شاهرخ پیش خودت نگفتی امجدی چطوری ازت مدارک جمع کرده؟
خوب این احمقو داشته که مدارکو به دست آورده
_خیله خب حالا که مدارک دست خودمه تو هم اونو ولش کن
سهیل دستی به موهایش کشید و لب زد:
_دانیال
_ب….بله اقا
_وقت فرارت تموم شد!
با این حرف او دانیال عقب، عقب رفت.
_آقا…. اشتباه کردم ببخشید
غلط کردم دیگه تکرار نمیشه!
سهیل دستش را روی بینی اش گذاشت و زمزمه کرد :
_هیس……فعلا آروم باش تو هنوز به‌درد میخوری! حیفه بکشمت
دانیال آب دهانش را قورت داد و سهیل آرام آرام به سمتش رفت.

پایش را روی پله اول نگذاشته بود که کاوه صدایش کرد
_سهیل؟
نفس عمیقی کشید.
_برو جمعش کن
_زندس؟
_فعلا آره
_سارا خوبه؟
این را که گفت سهیل با یک حرکت سمتش چرخید.
_اها راستی کاری رو که با تو داشتمو یادم انداختی!
یه مدت سمت سارا نمیری فهمیدی؟!
چهره اش وا رفت.
_چرا؟ واسه چی؟
_چراشو بگرد پیدا کن! خواهرم چشمش به در خشک شد که تو بری پیشش ولی تو چیکار کردی؟ اصلا پاتو اونجا نزاشتی!
_ولی……
_هیس…..توجیح نکن! حوصله ندارم به حرف هات گوش بدم امروز به اندازه ی کافی اعصابم خورد شده تو دیگه بدترش نکن
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب او باشد به طبقه ی بالا رفت؛ تقه ای به در وارد کرد و صدای یلدا را شنید:
_کیه؟
_منم درو باز کن
دخترک کلید را روی در چرخاند و آن را باز کرد.
سهیل وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
به دخترک نگاهی انداخت و بعد خسته سمت تخت رفت و رویش نشست، گوشه ی چشمش را ماساژ داد و لب زد:
_تو روی تخت بخواب
_ها؟
سهیل سر بلند کرد و جدی و شمرده شمرده لب زد:
_ببین وقتی یه نفر داره باهات حرف میزنه……خوب گوش کن…..ببین چی داره میگه…..که تو بعدش نیای بگی ها؟ چی؟
متوجه شدی؟
_آ….آره
_پس خوبه
یلدا با بغض لب زد:
_میشه بیخیال من بشی؟
او با همان لحن جدی اش جواب داد:
_نخیر نمیشه
_اما…….
_حرف نزن تازه برو خداتو شکر کن کاری باهات ندارم
_تو منو مثل زندانی ها اوردی اینجا بعد میگی برو خداروشکر کن کاری به کارت ندارم؟ باشه مرسی دستت درد نکنه ولی من نه لباس دارم نه گوشی هیچی ندارم اینجا
_به من نگو تو!
یلدا جیغ کشید:
_خوب پس بگو چی بهت بگم! الان مشکل جنابعالی اینه چرا من بهت میگم تو؟
اگه مشکلت اینکه من صدتا مشکل بیشتر دارم!
اولیش هم اینکه منو برداشتی اوردی اینجا
_بهم بگو سهیل نمیمیری اسممو صدا کنی
چیزی خواستی وقتی سارا اومد بهش بگو
لباس هم که لباس های سارا اندازت میشه…..یه مدت اونا رو بپوش میگم برات لباس بگیرن
روی زمین را نگاه کرد…..خبری از شیشه های خورد شده نبود
_شیشه ها کجان؟
یلدا درمانده لب زد:
_یه نفر اومد جمعشون کرد.
سری تکان داد، از روی تخت بلند شد.
به سمت کمد دیواری اتاقش رفت و از داخل آن رختخوابی را بیرون آورد و آنها را روی زمین پهن کرد.
_داری چیکار میکنی؟
_مگه نمیبینی؟ میخوام بخوابم دیگه
_با این لباسا؟
_نکنه توقع داری جلوی تو لباسامو عوض کنم؟
یلدا هول شد
_چی نه من…..من میرم بیرون
سهیل اخم کرد:
_حق نداری بری بیرون
_وا چرا؟
_ کلیدو بده
_کلید روی دره نگاه کنی میبینیش
جلو رفت و در را قفل کرد…..کلید را از روی در برداشت.
_چرا درو قفل میکنی؟
_میخوای بازش بزارم فرار کنی؟اها راستی اگرم بخوای نمیتونی آخه اینجا نگهبان زیاد داره
لاف زده بود هیچ نگهبانی در این عمارت وجود نداشت اما با این حال کسی جرئت نمیکرد وقتی او و شاهرخ در عمارت باشند اینجا بیایند.
_ولی وقتی اومدیم اینجا من کسی رو ندیدم
_انتظار داری ببینیشون؟
_خب آره حداقل باید کسی باشه که گشت بزنه
_روز تعطیلشون بوده
آخر شب میان پس بگیر بخواب
پلک بست و پتو را روی سرش کشید.
_خدایی میخوای با این لباسا بخوابی؟
خب برو داخل حموم عوض کن دیگه
پتو را پایین آورد.
_خیلی حرف میزنی
الان من با این لباس ها بخوابم چه ضرری به تو میرسونه؟
کلافه پوف کشید و خودش سمت چمدان باز شده ی روی تخت رفت.
تیشرت و شلوار ورزشی را برداشت و جلو اش گذاشت.
_بیا
داخل حموم هم نمیخوای بری من رومو میکنم اون طرف نگاه نمی‌کنم.
لباس ها را از دستش گرفت و از جای بر خاست….یلدا پشت به او ایستاد.
مو های قهوی رنگش روی بازو اش ریخته بودند، دخترک حتا فرصت نکرده بود چیزی روی سرش بیندازد…….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 12

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
9 ماه قبل

پیچیده و زیبا 👏🏻👌🏻

ماهرخ کیه🤔

گذشته سهیل هم به تصویر کشیده شه خیلی خوبه .

نویسنده ✍️
پاسخ به  کیمیا صادقی
9 ماه قبل

آهان که اینطور
در هر حال رمان قشنگیه و حسابی هم جای پیشرفت و بهتر شدن از این هم داره
من که از داستانش خوشم اومده😊

Shadi
Shadi
9 ماه قبل

الان اخر این سهیل عاشق یلدا میشه یا ماهرخ؟ 😂 😂😂 😂 😂

دکمه بازگشت به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x