نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان امیدی برای زندگی

امیدی برای زندگی پارت نوزدهم

4.5
(24)

سارا با وحشت در تاریکی به مرد نگاه کرد و چند قدم عقب رفت.
_خیال اینکه از پله ها بالا بری رو نکن!
سریع سر تکان داد و همان جا ایستاد تا کاوه بیاید، مطمئن بود که او صدای جیغش را شنیده است.
مردی با لباس هایی متفاوت مقابلش ایستاد.
_یلدا کجاست؟
با چشم های گشاد شده از ترس نگاهش کرد.
_تو….تو کی هستی؟ اینجا چی میخوای؟
_خواهرم! خواهرمو میخوام!
سوالی نگاهش کرد…..مرد توضیح داد:
_من یاسر امجدیم سارا
یه چند باری همو دیدیم ولی فکر نکنم تو منو یادت باشه
برادر یلدام حالا بگو اتاقش کجاست
محکم چشم بست……میدانست با آوردن آن دختر به این عمارت سهیل حماقت کرده است و خانواده اش به دنبالش می آیند.
امیدوار بود فقط با بردن یلدا بیخیال شوند و کسی آسیب نبیند.
_آ…..آخر سالن…..دست چپ یه راهرو بزرگ هست که داخلش چند تا اتاقه،اتاق دومی از سمت راست برای یلداست
یاسر سری تکان داد و سمت آدم هایش چرخید.
_حواستون بهش باشه اون خدمتکارا هم بندازین داخل یکی از اتاقا، البته با دست و پای بسته!
_چشم یاسر خان

از ترس نفس، نفس میزد.
برق ها رفته بودند و چیزی برای روشن کردن اتاق نداشت در را هم قفل کرده بود و پشت آن همانطور که پاهایش را در شکمش جمع کرده بود نشسته بود.
در دل زار زد:
“_وای خدا این دیگه چه بدبختییه!”
همان موقع چند تقه به در اتاقش وارد شد، از جا پرید اما با صدای کسی که پشت در بود چنان جا خورد که نتوانست دیگر هیچ واکنشی نشان دهد!
_عمر من……یلدا؟ تو داخل اتاقی؟
دستگیره در پایین کشید اما قفل بود.
_ببین نترس بازکن درو
…….
_یلدا آبجی کوچیکه منما! نمیخوای درو باز کنی؟
با چشم هایی پر شده از اشک از جای برخاست……قفل را چرخاند و در را باز کرد.
سرش را بالا آورد و درهمان تاریکی عمارت نگاهش را به یاسر دوخت.
اما او چراغ قوه ای در دست داشت و می‌توانست چهره‌ی خواهرش را ببیند، یلدا با دیدنش به هق هق افتاد و اولین نفر یاسر بود که برای بغل کردنش پیش قدم شد!
_الهی قربونت بشم گریه نکن…..نمیگی منم دلم میگیره؟
_نمی……نمی تونم…..دست خودم…..نیست!…..خیلی دلم برات تنگ شده بود
_من بیشتر!
دستش را نوازش وار روی موهایش کشید و لبخند زد
_میخوام از اینجا ببرمت بیرون…. اون بی شرف که دست بهت نزد؟
یلدا به ضرب سرش را بالا آورد و اشک هایش قطع شدند.
_نه باهام کاری نداشت ولی میخوای منو ببری؟ واقعا؟
_معلومه پس فکر کردی واسه ی چی اینجام
_اگه سهیل بفهمه بلایی سرت نمیاره؟
یاسر پوزخند زد
_همینکه تورو از این عمارت ببرم بیرون ضربه ی بدی بهش زدم! چون اونقدر مغروره که فکر میکنه هیچکس جرئت نمیکنه پاشو بزاره اینجا و تورو بیاره بیرون
آری مغرور بود…..سهیل مغرور بود ولی هیچ وقت بی احتیاطی نمی‌کرد!
او فکر می‌کرد سهیل دل خوش کرده به همان سیستم امنیتی اما زهی خیال باطل!
_یاسر اون…..اون روز چه بلایی سرت آورد؟ وقتی برگشت عمارت بهم ریخته بود و دستش هم خونی بود ازش پرسیدم ولی جواب نداد اینقدر بهش پیله کردم که یه‌دفعه یه جوری عصبانی شد که بالاخره همچی رو گفت…..گفت که اومده عمارت و……
یاسر میان حرفش پرید
_مهم نیست یلدا من خوبم! الانم میخوام با بردن تو و انجام یه کار دیگه جبران کنم واسش!
نگران نگاهش کرد.
هم دلش می‌خواست از اینجا برود هم نه!
با اینکه سارا می‌خواست کمکش کند و حتی شاهرخ هم مخالف اینجا بودنش بود و می‌توانست فرار کند ولی نکرد!
حماقت بود نه؟ دلش برای خانواده اش تنگ شده بود پس چرا وقتی می‌توانست فرار نکرد؟
همانقدر که دلش می‌خواست برود همانقدر هم نیرویی وادارش می‌کرد به ماندن!
حس عجیبی داشت….وابستگی؟….شاید!
چهره سهیل در ذهنش پدیدار شد…..همان مرد مرموز…..یعنی به خاطر او؟
خنده دار است…..به خاطر آدم زورگویی چون او؟
بازم نه…..پس چه؟
دروغ چرا اما از این عمارت خوشش آمده بود…..آدم های جالبی داشت.
مخصوصا سهیل….او زیادی برایش مبهم بود.
دلش می‌خواست بداند دقیقا او کیست…..دوست داشت از گذشته اش سر در آورد.
شاید روزی توانست حقیقت زندگی اش را کشف کند!
آرام لب زد:
_یاسر لطفا کاری نکن! اینجا کسی با من بد رفتاری نکرده حتی سهیل!
_اسم اون مرتیکه رو نیار!
_بخدا راست میگم اون کاری به کارم نداشت وقتایی که عصبانیش میکردم سرم داد میزد اما دیگه کاری باهام نداشت درسته گاهی هم موجب عصبانیت و ناراحتی خودم میشد ولی یه بار جلوی اون پیرمرده که اسمش شاهرخه ازم دفاع کرد!
تازه خواهرش خیلی باهام مهربونه و پسر عمو هاش مزاحمم نمیشن.
من…..من فکر میکنم……
خواست ادامه بدهد اما حرفش با صدای شلیک قطع شد!

جلوی رستوران شیکی ماشین را پارک کرد و همراه با تارا از ماشین پیاده شد.
_بیا شام بخوریم، اینقدر مشغول بودیم که حتی فرصت نکردیم نهار بخوریم
سری تکان داد.
_اهوم موافقم
وارد رستوران شدند و تارا به اطراف نگاه کرد، رستوران مجللی بود و سقفش با لوستر های بزرگ پر شده بود و همه ی میز وصندلی های چوبی از رنگ تیره بودند و یک پارچه ی سفید به همراه گلدانی بر روی آنها قرار داشت و تبلتی روی هر میز گذاشته شده بود.
گارسون ها هم میان میز ها قدم می‌زدند و سفارش هارا از مشتری ها می‌گرفتند.
تارا به میزی که کنار پنجره قرار داشت اشاره کرد
_بریم اونجا بشینیم
بدون حرف سر تکان داد.
وقتی نشستند تارا لب زد:
_خب شما چی میخوری؟
سهیل تبلت روی میز را برداشت و نگاهی به منو آن کرد
_نمیدونم خودت چی میخوری؟
دست هایش را در هم قلاب کرد و لبخند زد.
_منکه هوز نمیدونم اینجا چی داره!
سرش را بالا آورد و خیره تارا را نگاه کرد…..نمی‌دانست چرا از این دختر خوشش نمی آمد.
تبلت را جلو اش گرفت.
_بیا حالا نگاه کن ببین
با همان لبخند آن را از دستش گرفت و مشغول نگاه کردن به منو شد، طولی نکشید تا انتخاب هایش را گفت:
_خب من دوست دارم استیک و پیتزای تنوریشو امتحان کنم با سیب زمینی سرخ کرده و سالاد مخصوص
در دل برای خود گفت:
“رودل نکنی یه وقت…..خودت هم لابد میخوای پولشو بدی؟”
مسئله پولش نبود ولی حرصش گرفت اما در ظاهر بی تفاوت بود.
_خب شما چی میخوری؟
_شیشلیک!
_فقط همین!
_آره مشکلش کجاست؟
تارا تکیه داد و متعجب لب زد:
_نه مشکلی نداره من فقط تعجب کردم
_اهوم مشخصه!
گوشی اش زنگ خورد و آن را از جیب شلوارش بیرون آورد، با دیدن نام روی صفحه اخم هایش در هم رفتند.
بلافاصله تماس را وصل کرد.
_الو
_الو سلام سهیل خان خوبید؟
_سلام چیشده؟
_آقا یه چند دقیقه پیش یه ون مشکی جلوی عمارت توقف کرد!
یک ضرب از جایش بلند شد.
_چی؟
_گفتم یه ون مشکی جلوی عمارت توقف کرد یه چند نفرم ازش پیاده شدن که لباسای مشکی تنشون بود و ماسک زده بودن، بعدش برقا رو قطع کردن و سیستم هم از کار انداختن رفتن داخل!
همون طور که خودتون گفتین اول زنگ زدم به بچه ها اونا هم توی راه هستن دارن میان الانم به شما زنگ زدم!
_کیا بودن؟ نفهمیدی؟
_نه سهیل خان نفهمیدم
_خیله خب، کار خوبی کردی سریع میرسم اونجا
تلفن را قطع کرد و به طرف در خروجی پا تند کرد اما تارا صدایش زد
_آقای صدر؟
بدون اینکه به سمتش بچرخد لب زد:
_بله؟!
_مشکی پیش اومده؟ خیلی عصبانی هستینا
با صدای نسبتا بلندی لب زد:
_به تو باید جواب پس بدم؟
تو این موقعیت داری باز خواستم میکنی؟ بشین غذاتو بخور بعدم یه ماشین بگیرو برو!
تارا به وضوح جا خورد…..فقط یک سوال پرسیده بود!
اما او که نمی‌دانست مشکل بزرگی رخ داده است و به قول کوروش اعصاب مریض سهیل را خراب کرده است.
کسانی که صدایش را شنیده بودند کنجکاو سر به سمت آن دو چرخاندند……اما سهیل بدون توجه به هیچکدام از آنها سریع از رستوران خارج شد.
کتش را در آورد و روی صندلی شاگرد انداخت و سوار شد.
بلافاصله ماشین را روشن کرد و حرکت کرد……در حین رانندگی چند بار گوشی کوروش را گرفت اما هردفعه بدون هیچ پاسخی قطع شد!

چوب بیلیارد را از دست بهرام گرفت و آماده زدن شد.
اما باز  تلفنش زنگ خورد، سرش را به سمت بهرام کج کرد و لب زد:
_کیه؟
_بازم سهیله
_ولش کن بابا میخواد پارتی رو زهرمارم کنه
نگاهش را داد به توپ های رو به رویش و تمرکز کرد
_کوروش میدونی که امکان نداره چند بار پشت سرهم بهت زنگ بزنه حتما یه چیزی شده
_مهم نیست بعدا جوابشو میدم
چوب را در دستش آرام جلو و عقب کرد و بعد ضربه را زد!
بهرام کف زد.
_نه خوبه!….توی هیچی خوب نباشی بازیت خوبه!
_خفه شو بابا
_خودت خفه شو برو زنگ بزن به سهیل!
_خب حالا میزنم!تو چرا کاسه ی داغ تر از اشی؟
چهره در هم کشید.
_گمشو
گوشی اش را از لبه ی میز برداشت و وقتی صفحه اش روشن شد غیر از تماس های از دست رفته پیام سهیل توجهش را جلب کرد.
پیام را باز کرد و با خواندن آن رنگ از رخش پرید.
بهرام که چهره مات و مبهوت او را دید بیخیال بازی شد…..سمتش رفت و دست روی شانه اش گذاشت.
_کوروش؟ چت شد داداش؟
با بهت سرش را بالا آورد با دست به پیشانی اش کوبید.
_یا حضرت عباس بدبخت شدیم بهرام!
بهرام متعجب به او خیره شد اما تا خواست حرفی بزند کوروش صبر نکرد و سریع از ویلایی که در آن بود خارج شد. نگران به سمت ماشینش رفت، در دل دعا کرد که اتفاق بدی نیوفتاده باشد!

صدا خفه کن را به اسلحه اش وصل کرد و پله هارا پایین رفت، سارا با شنیدن صدای قدم هایش سر چرخاند و او حتی با وجود تاریک بودن فضای عمارت توانست برق نگاهش را در چهره ی ترسیده اش ببیند!
برق اشک نبود…..برق خوشحالی بود از اینکه او سر رسیده است!
_شماها کی هستین؟اینجا چه غلطی میکنید؟
یکی از مرد ها پوزخند زد
_هیچی اومدیم نزری بگیریم….دارین؟
یعنی نمیفهمی ما با این لباسا اینجا چیکار داریم؟
یک تای ابرو اش را بالا داد.
_دزدین؟
چطوری اومدین داخل؟
مرد نگاهی به سارا کرد و سرتاپایش را از نظر گذراند.
_نه اومدیم قتل کنیم! اونم کشتن همچین خانم خوشگل و زیبایی
چهره کاوه سرخ شد….به هر حال مرد بود و غیرت داشت.
_به چه حقی نامزد منو نگاه میکنی؟
تا اون چشاتو از حدقه درنیوردم گورتو گم کن!
مرد بلند خندید
_جون چه غیرتی میشه! الان یه بار دیگه…..
میان حرفش پرید و غرید:
_تو بیخود میکنی اگه کارتو دوباره تکرار کنی مرتیکه!
نیشخند زد و تا دهان باز کرد کاوه اسلحه اش را بالا برد و با یک گلوله مغزش را ترکاند!
سارا جیغ کشید.
حواس مردهای دیگر سمت آنها جلب شد.
یکی از آنها وحشت زده لب زد:
_بچه ها بهمن…بهمنو زد!
سیاه پوش دیگری تفنگش را سمت سارا نشانه گرفت اما کاوه سریع تر واکنش نشان داد و محکم بغلش کرد!
صدای بلند تفنگ در جفت گوش های سارا پیچید.
وحشت زده حلقه دستش را دور کمر کاوه محکم تر کرد و صدایش کرد اما هیچ جوابی از سوی او دریافت نکرد.
کم کم تن کاوه بر روی بدنش سنگینی کرد.
با صدایی که میلرزید لب زد:
_کا…..کاوه…..چیشده؟…..تورو…..توروخدا یه چیزی بگو!
کم کم خیسی خون را حس کرد…..چشم هایش تا آخرین حد گشاد شدند.
آرام همان طور که کاوه را در آغوش داشت روی زمین نشست.
گیج و منگ نگاهش کرد.
چند لحظه بعد یلدا و یاسر به سالن آمدند و وقتی آن وضعیت را دیدند، یاسر غرید:
_بی مصرفا مگه بهتون نگفتم حق شلیک ندارین!
مردی که شلیک کرده بود خواست توجیح کند.
_ولی آقا اون…..
_دهنتو ببند! ببین چه غلطی کردی
_اقا من میخواستم به دختره……
با صدای بلند تری فریاد زد:
_تو بیخود کردی! اگه به دختره میخورد که سهیل قطعه های بدنتو پست می‌کرد در خونتون تا مادرت ببینه!
سارا همان لحظه به خودش امد و موقعیت را درک کرد….بلند هق زد:
_کاوه…..منو…..منونترسون!…..بلند شو دیگه!…..توروخدا……من طاقت ندارم چیزیت بشه……
یلدا به کاوه که چشم هایش بسته بودند نگاه کرد، حالت چهره اش رنگ غم گرفت…..نمی‌خواست کسی آسیب ببیند ولی همین حالا رو به رو اش کاوه تیر خورده بود و چشم هایش بسته بودند!
همان لحظه در بزرگ عمارت با شتاب باز شد و محکم به دیوار برخورد کرد…..قلب همه هُری پایین ریخت…..زیرا سهیل صدر بد موقعی رسیده بود!
مردی چراغ قوه اش را سمت در گرفت و یاسر با مردی چشم در چشم شد که از او نفرت داشت!
فریاد زد:
_کدوم بی همه چیزی جرئت کرده پاشو بزاره توی این عمارت؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 24

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

بسیار عالی خسته نباشی عزیزم👏🏻👌🏻

از دست یلدا آی حرصی شدم که نگو

آخه دخترخوب بر فرض عاشق سهیل هم شده باشی دیگه تو عمارت موندنت چه صیغه ایه !!

یعنی از خونه و خانواده خودت هم مهمتره پوفف😑

بی نام
1 سال قبل

رمانت خوبه و میتونم بگم نویسندش تخیل فوق العاده ای داره و خیلی خوب همه چیز وتوضیح داده خوشم اومد بااینکه من اینجورداستاناروخیلی نمیخونم آخه زیاد جنایی هست ولی نمیشه منکرقلم خوب نویسنده شدموفق باشی عزیزم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

آره درسته قلم قوی داره👌🏻👏🏻

دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x