رمان دیدار دوباره یک عشق

دیدار دوباره ی یک عشق پارت هشـتم

4.3
(16)

فـــــلش بک

(راوی)

دقیــــقا روزی که قرار بود عقد و عروسی همزمــان باهم باشه و تاریخش و مشخص کنن بود
خوشگل ترین لباس، لاک، کفش…
به تن داشت و برای اومدن دلبرکش انتظار میکشید
از استـــرس نمیدونست چیکار کنه
جیــغ بکشه یا گریه؟!
بلاخره زنگ خورد
با دیدن چهره اش مثل همـــــون شب هزاران بار بیشتر عاشقش شد
بعد از کلی سلام و خوش امد گویی بلاخره نشستن
با لبخند به ســــــامیار نگاه میکرد
با دیدن سامیار قنـــــــد تو دلــــش آب میشد
میدانست حتــــما همان زندگی خوبی و آرومی که انتظارش بود و رویایش را به پایان رسانده بود داشت
بهش گفته بود که اگر فقیر ترین آدم دنیا هم بودی
بازم هم درکنارت آرامش دارم

لبخندی روی لبان تقریبا سرخ سامیار نشست.
به سمت هیمــا اومد و گفت: میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
هیــمای ساده هم باور میکرد!!
+بیا بریم تو اتاقت کارت دارم
_الان آخع؟!
+خب چشه مگه!
سـری  تکون داد و راهی اتاق شد
نشست روی تختش و سامیار روی صندلی
توی گوشیش دنبال چیزی میگشت
هیما با کلافگی گفت: کارت این بود که یه فرصت پیدا کنی بری تو گوشی!؟
+تو صــــــبر کن!!
اروم روی تختش دراز کشید و سامیار بغلش
بلاخره پیداش کـــرد
عکسی که دنبالش بود
عکس و روبه هیما گرفت و گفت: خوشگلــــه؟!
هیما به عکس چشم دوخت
دختری با موهای بلوند و دماغی سربالا
چشمای ریز خیلی کشیده
پوست برنزه
_خب که چـــــی؟!
+خوشگله!؟
_نـه!!
+نه! چطوری میگی نه قراره بشه زنم ببینم با هوو کنار میای!؟
_چی میگی تو سامیار!؟
+چیزی نمیگم میگم فقط گفتم با هوو کنار میای یا نه!؟
_سامیار تو زن داری عکس این دخترا تو گوشیتنا!!!!
+دیگه ندارم! اصلا امشب به شخصه اومدم فسخ کنیم مسخره بازی و
دستش را رو لبان هیما کشید و گفت: دلــــــــــــم و زدی دخــتر!؛ دیگه ازت خوشم نمیاد
با بغضـی که درچشمانش بود گفت: چی میگی!؟
+میگم. ازت بدم میاد
صدایش میلرزید و سرش گیج میرفت
با هق هق گفت: حالیته داری چی میگی
+اره حالیمه!
_اگه خانواده ام بفهمن سر از تنمون جدا میکنن
گریه هایش بیشتر و بیشتر میشد
دهن باز کرد تا چیزی بگوید که سامیار دستش را روی بینی دخترک گذاشت و گفت: هیـــــــــــــششش دیگه صدایی نشنوم الانم میریم بیرون و میگیم ما هنوز آمادگی عقد و نداریم فعلا همون صیغه میمونیم!
_میشه این مسخره بازی و تمومش کنی؟!
+مسخره بازی عشق بین من و توعه
سامیار دستش و به دستگیره در زد تا در و باز کنه که هیما گفت: باشه، باشه سامیار تو برو خارج منم میگم هنوز آمادگی ازدواج ندارم اصلا میگیم سال دیگه هان چطوره ولی یادت باشه هیچ وقت نمی بخشمت هیـــــچ وقت
+این شد یه چیزی!
_از زندگیم گم میشی میزی بیرون حالم ازت بهم میخوره از آدمایی مثل تو که تظاهر به دوست داشتن میکنن حالیـــــتهه حالم ازت بهم میخوره

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 16

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

آخیی چقدر بد سامیار چرا اینکارو با هیما کرد😣😣
کاش توصیفات رمانتو بیشتر می‌کردی و سریع دیالوگ ها رو پیش نمی‌بردی ، در هر حال خسته نباشی نویسنده جان☺

لیکاوا
لیکاوا
8 ماه قبل

عا ببخشید نویسنده جون میشه کلمات رو تو رمان نکشی یعنی اینطوریــــ ننویس
البته ببخشیدا ناراحت نشی

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x